می‌خواهم زندگی کنم

life is wonderful

263

سلاووووم

یکشنبه شب غرق در شادی از برد والی شوئر از سر کار اومد خونه مامی. خیلی خوشحال بودیم. منتظر نشستیم تا از یه جا بفهمیم بازی آرژانتین آمریکا چی شده. وقتی فهمیدیم آرژانتین برده من و شوئر یه بغل حسابی کردیم.Smiley  بعدم شوئر شامشو خورد. 

رفتیم بیرون. مثه اینکه با حسین و مجی اینا قرار گذاشته بود. رفتیم پارک. دکتر برا مهسا وقت زایمانو زده بود سه شنبه. یعنی امروز. قرار بود دیروز تعیین کنه سزارین یا طبیعی. 2 نصفه شب برگشتیم خونه و از خستگی بیهوش شدیم.

دیروزم ناهار ماکارونی خوشمزه‌ای پزیدم. عصری شوئر هر چی گفت: بیا ببرمت خونه مامانت اینا نرفتم. حوصله نداشتم برم. خونه موندم. زنگ زدم مهسا و گفت که دکتر گفته: سزارین. براش آرزوی سلامت و موفقیت کردم.  شام عدسی گذاشته بودم. یه کم بعد مهسا زنگ زد که مردا می‌خوان برن استخر، تو میای پیشم که تنها نباشم؟ گفتم باشه. آخه حسین بلیط مجانی استخر گرفته بود. دیگه وقتی هم که بچه به دنیا میومد نمی‌تونست بره. واسه همین دیشب قرار شد با شوئر و مجی و علی برن.

مهسا گفته بود که سشوارمو ببرم و موهاشو سشوار بکشم.  شوئر منو رسوند خونشون. اول با هم ساک وسایل بچه رو جمع کردیم. کلی قربون صدقه وسایلای کوچولش رفتم. بعدم وسایل مهسا رو. بعد اون رفت حموم. تا 12 شب بیشتر وقت نداشت چیزی بخوره. واسه همین براش جوجه کباب درست کردم.Smiley با هم خوردیم. موهاشو سشوار کشیدم، دیدم خوب نشده. اتو کشیدم. خوشگل شد. 

امروز صبح شوئر گفت که ناهار دیر میام. منم زنگ زدم به مامی و گفتم: ناهار شوئرو بذارم براش، خودم میام اونجا. باقالی پلو با مرغ گذاشتم. شوئر ساعت 12 زنگ زد. پرسید: رفتی؟ گفتم: نه هنوز. فهمیدم دیر نمیاد و روش نمی‌شه به من بگه نرو. ازش پرسیدم: کی میای؟ گفت: مثه همیشه. منم نرفتم خونه مامی. 

ساعت 2 اومد ناهار خوردیم. Smileyبه شدت خوابم میومد. مجی زنگ زد بیاید بریم عیادت مهسا. من گفتم: نمیام. حوصله ندارم. ولی شوئر اصرار کرد. خب حوصله نداشتم برم بیمارستان. خلاصه رفتیم. هزار ماشالله نینی‌ش خیلی خوشگل کوچولو بود. اتاقشم که وحشتناک شلوغ بود. نیم ساعتی موندیم. بعدش خدافظی کردیم و اومدیم بیرون.

شوئر منو گذاشت خونه مامی و خودش رفت خونمون یه چرت بزنه. بعدشم بره سرکار.

الانم من به شدت خوابم میاد. شبم قراره بریم خونه مادرشوئر. 

واقعا دلم نینی می‌خواد. اصلا نمی‌دونم چرا اینجوری شدم؟ کلا دارم به نینی فکر می‌کنم. ولی واقعا زودتر از یه سال دیگه امکانش نیس. هعییییییییییی

 

خدایا! به امید تو

[ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 ] [ 17:33 ] [ مهتاب ]

[ ]

262

سلاووووم

خوبید؟

5شنبه مجی اینا اومدن خونه بابی من و لوبیاکباب خوردیم. خیلی خوشمزه بود. Smiley تی‌تی جون که عاشق جوجه کبابه و کلا غذاش فقط همینه با اون قد فسقلی و هیکل لاغرش انقد کباب خورد که وسط شام زد زیر گریه و می‌گفت: شلوارم تنگه! شکمش بزرگ شده بود و کمرش اذیتش می‌کرد. شکلک های شباهنگShabahang

تو راه رفتن به خونمون من و شوئر با هم بحث کردیم. (می‌گم سر چی) وقتی رسیدیم خونه من قهر کردم و خوابیدم. شوئر هم فیلم دید. بعدش اومد بخوابه. هیچکدوم همدیگه رو بغل نکردیم. یه کم گذشت بی خیال قهر رفتیم تو بغل هم خوابمون برد. 

جمعه صبح با صدای کلید درمون بیدار شدم. دیدم شوئر رفته کیک و بیسکوییت خریده با نون تست تازه. منم گفتم: نون تست برا چی خریدی؟ به جز مربا که من نمی‌خورم هیچی تو یخچال نداریم. شوئر در یخچالو باز کرد برام خامه شکلاتی و حلوا شکری که عاشقشونم خریده بود. (مربا دوست نداریم و مرباهای جهازم همینجوری مونده) چایی هم دم کرده بود با هم صبونه خوردیم. بعدشم جلوی تی وی همدیگه رو بغلی کردیم. یه کم بعد با هم یخچالو شستیم. از روز جهازبینی به بعد نشسته بودیم. برفک نداشتا. همینجوری حس می‌کردیم کثیف شده. واسه همین با جوش شیرین شستیمش. 

ناهارم شینسل مرغ خونگی درست کردم. بعدش دوباره خوابیدیم. عصری بیدار که شدم یادم افتاد هفته قبل عمه کوچیکه شوئر یه عمل کوچیک کرده بود و باید می‌رفتیم دیدنش. به شوئر گفتم. شوئر هم گفت بریم. زنگ زدم به مادرشوئراینا که ببینم اونا رفتن یا نه. خدا رو شکر رفته بودن. از ته دل خوشحال شدم که لازم نیس با هم بریم.  بلند شدم خوشگل کردم و موز خریدیم و رفتیم. 

از خونه اونا شوئر رفت پارک آشناییمون یه کم قدم زدیم. شوئر هی حرفای عشقولی می‌زد ولی من سرم تو گوشیم بود. بازی آفتابه رو تازه نصب کردم. عاشقشم. بعدشم اومدیم خونه بابی. شام خوردیم. آخر شب با چند تا فیلم که از خواهرک گرفته بودیم رفتیم خونه.شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

شنبه صبح بداخلاق و خسته از خواب بیدار شدم. چایی دم کردم. شوئر هر چی خواست بغلم کنه نذاشتم و بدقلقی کردم. شوئر که رفت آشپزخونه رو شستم. لباسای خشک شده رو جمع کردم و تا کردم. ناهار مرغ ترش گذاشتم. تا ظهر همینجوری بودم. بعد ناهارم. 

غروب برای اولین بار رفتم تو پارک بغل خونمون نشستم. یه خانوم جوون هم اومد یه خرده حرف زدیم. بعدش خانوم همسایه پایینی اومد و گفت: چه عجب من شما رو تو پارک دیدم!!! دخترم شما رو نشون داد و گفت: من این خاله رو می‌شناسم همونه که به من بستنی داد. آخه یه بار براشون حلوای نذری بردم، ظرفش رو که پس آورد به دختر سه ساله‌اش بستنی دادم.

نشست و یه عالمه حرفای خنده‌دار زد. تا شوئر بیاد ما همونجا نشستیم. بعد اون رفت خونه مادرشوئرش اینا منم خونمون. شوئر که داشت در حیاطو می‌بست من جلوش درومدم. از تعجب خشکش زد! با هم رفتیم بالا، براش نیمرو درست کردم. 

دوستم اسمس زد که انگار یه مشکلی تو خوابگاه گرفتنمون هس. منم که کلا دپرس بودم، رفتم تو اتاق خواب گریه کردم. شوئر یه کم بعد اومد دید دارم گریه می‌کنم ناراحت شد. بغلم کرد. به زور بردم والیبال ببینم. برام آب قند و چایی آورد. فشارم افتاده بود. 

والی هم آدمو سکته می‌داد و با غصه بسیار باختیم. بازم راضی‌ام که 1 امتیاز گرفتیم. انشالله امشب ببریم. 

امروز صبح که بیدار شدم شوئر گفت: نمی‌رم سرکار. پیش خانومم می‌مونم. قربونش برم که می‌خواست از من اون حال و هوا دربیام. قرمه سبزی گذاشتم. گفت: زیاد بذار بریم خونه مامانت اینا. آخه عاشق قرمه‌های منن.  نزدیک ظهر دوستم زنگ زد و مشکل خوابگاه حل شد! اومدیم دیدیم مامی لوبیاپلو، برنج سفید، مرغ و ماست بورانی گذاشته. خلاصه یه بزم حسابی شد. 

بعدم تو اتاق مجردیم خوابیدیم. 

الانم استرس والی رو دارم. 

می‌خوام در آینده نزدیک بگم چرا دعوا کردیم. تو یه پست رمزی. 

خدایا! به امید تو

[ یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 ] [ 18:44 ] [ مهتاب ]

[ ]

261

سلاوووووم 

خوبید؟ 

دوشنبه رفتیم زیارت شازده حسین پسر امام رضا (ع) و شیرینی پخش کردیم. به قول زی‌زی سبک شدیم حسابی. مخصوصا زی‌زی که تو شش سال زندگیش تو شهر ما برای بار اول بود که می‌رفت. 

سه شنبه جو گرفته بودم و حس خانه‌داریم گل کرده بود. آقای سبزی فروش اومد تو کوچمون منم چست و چابک پریدم و خرید کردم. 5 کیلو کرفس، یه کیلو سبزی خورش کرفس، دو کیلو شوید خشک کردنی. وقتی گذاشتمشون رو ظرفشویی تازه فهمیدم ای دل غافل! کی می‌خواد اینا رو پاک کنه؟؟؟!!! 

ظهرم قرار تق و لقی بود که زی‌زی ناهار بیاد پیشم. ولی خیلی تق و لق بود. منم مشغول پاک کردن جعفری و نعناع مونده بودم چقدر برنج بشورم؟ آخرش ساعت 11/30 زنگ زدم به زی‌زی و مجی و قاطی نمودم و دوتاشون گرخیدن و زی‌زی گفت: میام. حتی مجی که اصلا قرار نبود بیاد زنگ زد بهم که ببخشید من سرم شلوغه نمی‌تونم بیام. به این ترتیب از جنم خودم لذت بردم. شکلک های شباهنگShabahang

در حین سبزی پاک نمودن لوبیاپلو هم پزیدم. سبزی خوردن هم شنبه خریده بودم (کلا رشد و نمو خانه‌داریم شنبه شروع شده بود و در سرشنبه بالغ شد). با سالاد شیرازی و ترشی گوجه که دوست مامانم داده بود.

ساعت سه در حالی که داشتم از گشنگی می‌مردم زی زی اومد. شوئر هم کار داشت و نیومد. دو تامون یه عالمه غذا خوردیم. لوبیاپلو هم از غذاهای محبوب هردومونه.Smiley زی‌زی گفت: یه چرت بخوابیم و پاشیم سبزی‌ها رو پاک کنیم. در حین حرف زدن خوابیدیم. ساعت 6 فهمیدم شوئر اومده بیدار شدم. خیلی خسته بود. ناهار خورده بود.

ساعت 7 به زور زی‌زی رو بیدار کردم. آخه ساعت 8 با خواهرزاده مجی و خانومش قرار داشتن که بچه‌هاشونو ببرن شهرموش‌ها. انقد زی‌زی و شوئر اصرار کردن که منم باهاشون رفتم. خونه زی‌زی اینا حاضر شدیم. خلاصه رفتیم.

فیلمش خیلی خوب بود. اصلا برا بچه‌ها نبود. برا دهه شصتیا بود. بچه‌ها خسته شده بودن و ما بزرگترا حال می‌کردیم. بعد از فیلمم اصرار از خواهرزاده مجی که دوست شوئر هم هست که بریم پیتزا بخوریم. زنگ زدم شوئر اومد. 

ماشین زی‌زی اینا رو دم سینما پارک کردیم و دو ماشینه رفتیم. شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـهقبلشم کلی فکر کردیم که کدوم رستوران بریم. برا همشهریا رفتیم تیک که من اصلا دوست ندارم. ولی به خاطر جمع چیزی نگفتمboredom.gif. همه سیسیلی سفارش دادیم برا بچه‌ها هم مرغ سوخاری. در کل نمی‌دونم وقتی میلانو هم پیتزا می‌پزه، بقیه پیتزافروشیا چرا جمع نمی‌کنن؟ مجی و شوئر هر کار کردن خواهرزاده گفت که مهمون منید. من و شوئر هم کلی شرمنده شدیم. 

بعدش رفتیم خونه مجی اینا. ما خانوما رفتیم تو اتاق خواب و انقدحرف زدیم و خندیدیم بیشتر فهمیدیم چه خونواده شوهرای مزخرفی دارییییییییم. 

ساعت 2 برگشتیم خونه. دیدم شوئر نصف شویدا رو پاک کرده فداش بشم. جعفری و نعناع رو هم خودم پاک کرده بودم و شسته بودم. ترسیدم تا صبح بمونه خشک بشه. واسه همین همون نصفه شبی شوئر خردشون کرد. 

چهارشنبه عین چی مشغول بقیه شویدا و کرفسا بودم. خیلی سخت بود. ناهارم لوبیاپلو داشتیم از دیروز. کوکوی سیب زمینی خامم درست کردم. شوئر اومد خونه به عشق خوردن خورشت کرفس. ناامید شد و دلم براش سوخید. کلی نازش کردم. اونم هی می‌گفت: عب نداره خو. فردا درست کن. 

خداییش لوبیاپلوم با اینکه یه روز مونده بود اصلا بو نگرفته بود. شوئر که یه قاشق خورد تعجب کرد! گفت: عالیه. 

خلاصه تا 8 شب کارای سبزی من تموم شد. شستن و خشک کردن و خرد کردن و بسته بندی. برای جایزه آب کرفسم گرفتم برا خودم. شامم که برا خودم سالاد و برای شوئر املت درست کردم.

بعدشم عشقولی والیبال نگاه کردیم.

الانم مشغول تایپ، نگاه کردن والیبالیم. شبم قراره مجی اینا برای صرف لوبیا کباب مخصوص بابی بیان اینجا. 

خدایا! به امیدت عشق من!

 

پی نوشت: والیبال برد مشعوف و مسرور شدیم.

[ پنجشنبه بیستم شهریور 1393 ] [ 19:36 ] [ مهتاب ]

[ ]

260

سلاووووم

چقدر روزای آخر شهریور یه جوریه!!! یه جوریه و منم یه غمی تو دلمه که باید برم یونی. کلا یه جوری‌ام.

پنجم شهریور عروسی دوستای صمیمی‌ام تو اصفهان بود. عهد ماشین ما خراب شد. تازه چهارم بهمون تحویل دادن. یه تومن هم خرجش کردیم. به شدت هم ناراحت بودم نمی‌تونیم بریم عروسی. چون موتور تعمیر کرده بودیم باید مثه ماشین نو با ماشین کار می‌کردیم که آب بندی بشه. ولی سعی می‌کردم به روی خودم نیارم. تا صبح 5شهریور که داشتیم با شوئری صبونه می‌خوردیم محمود اسمش زد که انشالله کی می‌رسید؟ طفلکیا فکر می‌کردن ما حتما می‌ریم عروسیشون. Smiley

اون موقه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و اشکام ریخت. هی سعی می‌کردم گریه نکنم ولی نشد. شوئری به شدت ناراحت شده بود. وقتی نبود که ماشین قرض بگیریم و بریم و تازه با ماشین یکی دیگه آدم راحت نیس. اشکامو پاک می‌کردم ولی دوباره میومد. شوئر مونده بود چی بگه. معلوم بود دچار عذاب وجدان شده. از قیافه‌اش عمق ناراحتیشو می‌فهمیدم. اشکامو پاک کرد، بعدشم منو بوس کرد و رفت سرکار. منم یه دل سیر گریه کردم. ظهر که اومد سعی کردم به روی خودم نیارم ولی مگه می‌شه نفهمه که ناراحتم؟ هی بغلم می‌کرد و می‌گفت: عسلمو می‌خوام ببرم مسافرت... یه مسافرت توپشکلک های شباهنگShabahang. آخرش بهش گفتم: عذاب وجدان نداشته باش. تقصیر تو که نبوده.

ولی از اون روز حس می‌کنم هنوز یه عقده‌ای تو دلمه که نتونستم برم عروسی دوستای صمیمی‌ام. بیچاره محمود می‌گفت: خودتو ناراحت نکن. می‌خواستیم به خودتون خوش بگذره. درک می‌کنیم. 

موهامو شرابی کردم. هر چی می‌شورم رنگش به قرمز-نارنجی نزدیکتر می‌شه. دوس دارم رنگ موهای خرم سلطان بشه. خیلی این رنگو دوس دارم. با رژ خوشگله جدیدم و لاکای جیغ عاشق خودم می‌شم. 

تازگیا این ساعتو خریدم. عاشقشم. هیچ وقت ساعت طلایی نداشتم. خیلی دو دل بودم. خیلی دلم خرید می‌خواد. دوس دارم برم یه جا که کلی جنس مارک ارزون! داشته باشه و خرید کنم. مجی می‌گه آبان ماه می‌برمتون ارومیه. چند تا تیپ زمستونی خوشگل بخرید. ولی من الان می‌خوام.

امروز به شوئر می‌گفتم: بیا یه نی نی بکار تو دل من! شوئر در افق محو شد از تعجب. 

دلم می‌خواد سال دیگه باردار شم. یعنی زوده؟!

ادامه مطلب چند تا عکس از خودم. 

خدایا! به امید تو


ادامه مطلب

[ دوشنبه هفدهم شهریور 1393 ] [ 19:21 ] [ مهتاب ]

[ ]

259

سلاوووم

ظاهرا عکسا برا بعضیا باز نمی‌شه.

نمی‌دونم مشکل چیه! روش راست کلیک کنید و گزینه ویو ایمیجو بزنید. شاید باز شد. واسه خودم و یه سری از دوستان باز می‌شه.

[ یکشنبه نهم شهریور 1393 ] [ 22:15 ] [ مهتاب ]

[ ]

258

سلاووووم

چطورید؟ عکسمو تو هفته دیگه بر می‌دارم. هر کی ندیده جا نمونه.

هفته پیش دوست مامی که از قبل از ماه رمضون می‌خواست بیاد خونمون و کادوی عروسیمونو بده بالاخره اومد. وقتی هم اومد صادقانه اعتراف کرد اومده جهیزیه‌ام رو ببینه. گفت که صابخونه‌ی ما با شوهرش دوسته. وقتی تو عروسی ما همدیگه رو دیده بودن، آقای صابخونه به شوهر دوست مامی گفته بود که نمی‌دونی پدر عروس چه جهیزیه‌ای داده! دوست مامی هم کنجکاویش گل می‌کنه میاد ببینه چه خبره.

قبل اومدنش من این شیرینای فوق العاده چشم دربیارو درست کردم. (پاپاتیا که دستورش تو نت هست)(تو سینی فر) (چیده شده) و این میز پذیرایی رو چیدم. اون یکی فینگرفوده که برای عصرونه درست کردم. ژله تو جام هم درست کرده بودم که یادم رفت عکس بگیرم.

برامون یه کافی‌میکر آورد. چون تو جهیزیه‌ام داشتم گذاشتم که  به عنوان کادوی عروسی بدم به رزی. بسیاووور هم اقتصادی. قیمتش 95 تومن بود. اونا هم عروس ما 100 کادو داده بودن.

فرداش کرم درونم آروم نگرفت و با خواهرکم رفتیم برا عروسی لباس مجلسی نو خریدم. اونقدر خوشگله که نگو........ شاید عکسشو گذاشتم.

آخر هفته مامی اینا رفتن شمال ختم یکی از اقوام. خواهرک پیش ما موند. با زی زی و مهسااینا رفتیم پارک. شبم اومدن خونه ما حکم زدن. من که  5صبح خوابیدم. ساعت 11 بیدار شدم دیدم مهسااینا رفتن و زی زی اینا هم خوابن. ساعت 11 بیدار شدیم املت خوردیم. مجی و شوئر رفتن به علی برا کارای عروسی کمک کنن. مهسا زنگ زد تشکر کنه، گفتم بیاید اینجا. گفت نه داریم خونه تکونی می‌کنیم. ساعت  ی5ه خورشت بادمجون خیلی خوشمزه دادم خوردن. خیلی تعریف کردن. بعدش دوباره خوابیدیم. ساعت 8 مهمونا رفتن خونشون. من و خواهرکم تا نصفه شب با هم فک زدیم.

تو ادامه مطلب چند تا عکس از خونم گذاشتم. با رمز ثابت

عروسی بسیاووور خوش گذشت. عروس خوشگل شده بود. منم خوشگل شده بودم.

 بعدانوشت: یه چیزی که بعد از عروسی خیلی شنیدم این بود: اون بی تربیتا (و حرفای زشته دیگه) که تو عروسی تو لباس سفید پوشیده بودن، کی بودن؟

آخه دختردایی‌های شوئر تو عروسیم لباس سفید پوشیده بودن. البته من می‌دونستم این که مهمون لباس سفید بپوشه خیلی زشته ولی نمی‌دونستم تا این حد. خلاصه بیشترین خرده تو عروسی من توسط تموووووم دوستا و فامیلای حاضر در جشنم به اون دو تا دختردایی گرفته شد. من خودمم تو عروسی دیدمشون تعجب کردم ولی خداییش ناراحت نشدم. چون لباسشون کوتاه بود. ولی خب دوستای نزدیکم و خواهرک و دخترخاله‌هام خیلی ناراحت شده بودن!


ادامه مطلب

[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 19:40 ] [ مهتاب ]

[ ]

257

سلام دوستان

نوشتن بعد از این همه وقت خیلی سخته! خـــــــــــیـــــــــــــــــلــــــــــــــــی! 

هر موقع یه کار بد می‌کنم که می‌دونم شوئر دوس نداره، می‌گم: گلط کردم. تو رو خدا منو نخور! اونم انقد عشقش فوران می‌کنه که فقط می‌پره بغلم می‌کنم بوس بوسی! به شما هم بگم حله؟ گلط کردم. منو نخورید.

خونه مامی اینا زیاد میاما. ولی نمی‌دونم چرا نمی‌تونم بنویسم. چَرا؟ آخه چَرا؟ 

اگه تو ادامه مطلب یه عکس باشه چی؟ می‌بخشید؟ البته رمزشو به همه نمی‌دما! 

بانوی کدبانوی درونم تو این مدت خیلی فعالیت کرد. چون بازم مهمون داشتم. بیشترش دوستامون بودن. می‌خواستم صابخونمونم برا افطار دعوت کنم ولی خب نکردم. دلیلیم نداشت. 

شربت زعفرون پختم. لوبیا فریز سبز کردم. دوبار با لوبیاپلوی زعفرونی خیلی خوشمزه از مامی اینا پذیرایی کردم. تازه براشون لوبیا و شربتم آوردم. یه شبم شوئر گفت شربت بپز ببرم مسجد پخش کنم. شب احیا بود. بیست و یکم فک کنم. شوئر رفت اونجا منم رفتم خونه زی زی اینا. سحرم همونجا موندیم. سه روز هم روزه گرفتیم. روز اول افطار خونه خودمون بودیم. که سوپ جو، کباب تابه‌ای درست کرده بودم، همسایه‌مونم شعله زرد آورد. روز دوم خونه زی زی اینا (سحرشم اونجا بودیم) روز سوم هم سحر خونه زی زی اینا بودیم و افطار دعوت رسمی از جانب مامی داشتیم.  

زی زی و مهسا اینا nبار اومدن خونمون و nبارم ما رفتیم خونه زی زی اینا. خونه مهسااینا رو هم به بهونه بارداری و در واقع بع دلیل وسواس مهسا پیچوندیم. 

آهان! هفته پیش تولدم بود. شوئر برام یه گوشی خوشگل خرید. مامی اینا هم لباسسسسسسسسسسس اینجوری نوشتم چون تعدادشون زیاده. خواهرشوئر تاپ و برادرشوئر و مادرشوئراینا هم جداگونه نقدی حساب کردن که شوئر بی تربیت کادوی برادرشوئرو ازم پیچوند. 

قبلشم تولد شوئر بود که براش کالج اکو خریدم. مامی اینا هم ست بهداشتی اصلاح. خوائرشوئر تیشرت و مادرشوئر اینا هم هیچی!

دیگه.... دیگه.... بذا فکر کنم...

هفته دیگه عروسی رزیه. می‌خوام همون لباس سبزمو بپوشم ولی مامی و خواهرک می‌گن نه برو بخر. خب شوئر هفته پیش برام 500 خرج گوشی کرد دلم نمیاد. از طرفی دو دل شدم. امروز اومدم خونه مامی اینا در کمد سابقمو باز کردم و دیدم چقدددددددددددر لباس مجلسی دارم ولی پوشیدم به دلم ننشستن. بعضیاشو فقط یه بار پوشیدم. مامی میگه‌: بذار من بهت پول بدم برو بخر که چون می‌دونم شوئر ناراحت می‌شه قبول نکردم ولی همچنان اصرار داره. 

خب دیگه چیزی یادم نمیاد. دوستتون دارم

رمز عوض شده. به هر کی رمز ندادم یعنی بهش رمز نمی‌دم  اصرار بیجا مانع کسب است.

آهان سمیرا! شماره‌ات از گوشیم پاک شده. بهم اسمس بده رمز بدم بهت.

مرمری می‌شه یه آدرس از خودت بهم بدی؟

 قیزی کجا  برات کامنت بذارم؟!!

 

هیچ کدومتونو نخوندم. برمی‌گردم و می‌خونه! انشالله

 

[ شنبه هجدهم مرداد 1393 ] [ 20:15 ] [ مهتاب ]

[ ]

256

سلام عزیزای من! 

خوبید؟ خیلی خیلی خیلی دلتنگتون بودم. هیچ وقت فکر نمی‌کردم انقد دلتنگتون بشم. همتونم می‌خونما ولی وقت کامنت گذاشتن ندارم. چون وقتی میام خونه مامی هی مامی و خواهرک می‌خوان باهام حرف بزنن. همین من می‌شینم پای لپی شاکی می‌شن. 

الان مامی و خواهرک سرکارن. بابی هم حمومه. منم دارم چایی و شیرینی شربتی می‌خورم و در خدمت شمام. 

راستش اومده بودم خونه مامی باهاش برم پیاز و سیر سرخ کرده و این چیزا بخرم ولی نشستم پای پر کردن ا ظ ه ا ر ن ا م ه مـ‌ا لـ‌یـ‌اتـ‌ی مامی دیگه حوصلم نشد برم. مامی زنگ زد خوده آقاهه آورد. مامی می‌گفت بیا بریم مغازشون چیزای دیگه هم داره، بخریم ولی خب قسمت نشد دیگه. 

خب بریم تعریف کنم این چند وقتو...

شنبه هفته پیش ساعت حدودای 3 از تهران رسیدم. هلاک بودم ولی خب چاره‌ای نبود. سریع ماکارونی رو که روز قبل درست کرده بودم گرم کردیم و خوردیم. بعدم برنجمو شستم. مرغامو گذاشتم. قرمه سبزی نصفه نیمه‌ای که روز قبل درست کرده بودم گذاشتم تا حسابی جا بیفته. سالاد ماکارونیمو تکمیل کردم. لایه آخر دسرامم درست کردم. دسرامو تو جام درست کردم. لایه اول پاناکوتای وانیلی، لایه بعدی ژله انار، روش آلوورا. تزئینشم گیلاس و مروارید خوراکی بود که بسیار خوشگل و دلربا شد. شکلک های شباهنگShabahang

یه دونه اضافه درست کرده بودم که شوئرجون دخلشو آورد و هی می‌گفت: خیلی خوشمزه اس.

بعدش خونه رو تمیز کردم. تمیز بودا... ولی خب سرویسا رو شستم. جاروشارژی زدم و شوئر هم گردگیری کرد. قرمه سبزی‌ام داشت جا میوفتاد و من می‌رفتم رو سر قابلمه و هی عشق می‌کردم وقتی روغن خوشگل و سبزشو می‌دیدم. چون با گوشت گوسفند درست کرده بودم و گوشتا رو هم جمعه صبح با سیر و پیاز پخته بودم که موقع بوی چربی ندن حس می‌کردم گوشتاش زیادی آب شدن. ترسیدم تا موقع سرو هیچی توش نمونه. سریع گوشت چرخ کرده رو با پیاز و ادویه کله گنجشکی کردم و ریختم توش. 

شوئر هم استراحت کرد! تازه هی می‌گفت: بیا بغلم... بهش گفتم: منم دلم می‌خواد دراز بکشم. منصف باشی بیشتر از تو خسته‌ام ولی وقتی مهمون داریم وقت ندارم بشینم. دچار عذاب وجدان شد. این شد که گردگیری کرد وگرنه شوئرو این کارا؟! 

شوئر گیر داد سالاد شیرازی هم درست کن. بده من درست کنم... برای اینکه تو دست و پا نباشه فرستادمش بره سر کار و خودم درست کردم. سیب زمینی رو هم ریز چهارگوش خرد کردم و بعد از سرخ کردن با پیاز داغ تفت دادم. خیلی خوشمزه می‌شه. امتحان کنید. 

تا میوه‌ها و تخمه‌ها رو چیدم و حاضر شدم شوئر هم با نوشابه و دوغ رسید و بازی شروع شد. چند دیقه بعد از بازی هم بچه‌ها اومدن. 

چقدر هیجان داشتیم. چقدر باورمون نمی‌شد که انقدر خوب بودیم... چقدر... وای چی بگم؟ خودتون می‌دونید که.

بعد بازی با بی حالی شام خوردیم. خداییش خیلی بازی تاثیر داشت که بی اشتها بشیم. با این حال که بیحال بودیم واقعا غذام عالی بود. مهسا فقط قرمه خورد. چون از مرغ بدش میاد ولی نتونست در مقابل سالاد ماکارونی مقاومت کنه و چند قاشق خورد. موقع دسر خوردن هم مجی می‌گفت انقد خوشگله دلم نمیاد بخورم. مهسا هم چند قاشق خورد بعد به شوهرش گفت تو رو خدا اینو از جلوی من بردار. قندم همینجوری هم بالاس.

بعدش میزو جمع کردیم. ظرفا رو گذاشتم تو ماشین. شوئراینا برای یه کاری رفتن بیرون. قرمه و سالاد ماکارونی ریختم که شوئر ببره برای برادرشوئر که شیکموئه. مهسا هم باهاشون رفت. من و زی زی هم نشستیم غصه خوردیم. 

سه شنبه با دوستای نوعروسیم رفتم بیرون. خواهرکم اومد. در کل بعد نبود. خوش گذشت. ولی پرفکت نبود. چون از همه بزرگتر بودم بچه‌ها ازم خجالت می‌کشیدن. چون شخصیتمم نسبتا جدیه خودمم معذب بودم. بعدشم دیگه زیادی جو خاله‌زنکی بود. 

 شب رفتیم خونه مادرشوئر. کلا از عروسی به این ور دو بار بیشتر نرفته بودم. یه بار پاگشا و یه بار تولد برادرشوئر. با اون شب می‌شد سومین بار. از بیرون کباب گرفتن. 100 تومن دادن برای کرایه خونه. قرار شد 5شنبه بیان خونمون.

بعدشم یه سر اومدیم خونه مامی که لپ تاپمو بردارم یه ساعتی نشستیم. به قول آرسی منم خیلی خونمونو دوس دارم. هر جا می‌رم دوس دارم زود برگردم خونه. 

چهارشنبه ظهر شوئر گفت: بگیم مجی اینا بیان اینجا بازی رو ببینیم؟ آخه اونا فقط م ا ه و ا ر ه دارن در نتیجه  ش ب ک ه 3 موقع پخش فوتبال قطع می‌شه. قبول کردم. قرار شد شام عدسی بذارم. زنگ زدم به زی زی. با خوشحالی گفت که میان. خوابیدیم. 5 بیدار شدیم. به شوئر گفتم: زشت نیست مهسااینا رو نگیم؟گفت: نمی‌دونم! می‌خوای زنگ بزن ببین میان. زنگ زدم. دیدم زی زی دهن لق به مهسا گفته و یه لحظه هم فک نکرده شاید ما نمی‌خوایم به اونا بگیم. مهسا هم منتظر بود من بهش خبر بدم. گفتم: ظهر به زی زی زنگ زدم فک کردم حتما خوابی، واسه همین گذاشتم عصری زنگ بزنم. گفت: آره فهمیدم. 

عدس گذاشتم. شوئر رفت سرکار. قبل بازی با تخمه و میوه اومد. منم باهاش دعوا کردم که وقتی میوه داشتیم چرا خریدی؟ 

حسین بوق و پرچم ایران آورده بود. ولی با اون بازی در افق محو شدیم! گل سوم رو که خوردیم نتونستم جلوی خودمو بگیرم. گریه کردم. مهسا هم همینطور! ولی بعدش زدیم بازی آرژانتینو ببینیم که حداقل بازی جذاب دیده باشیم. 

بعدشم عدس خوشمزه رو خوردیم. مهمونا تا 5 صبح نشستن پای بازی حکم. حالم از خستگی بد شده بود ولی همین می‌خواستن بزن شوئر نمی‌ذاشت. 

وقتی رفتن بیهوش شدم تا 11/30. شبم که قرار بود مادرشوئراینا بیان. ظهر پاشدم. یه خرده برنج گذاشتم. با املت. یه کمم عدسی مونده بود که ناهار خوردیم. ژله‌مو درست کردم. زعفرون آب کردم. مرغامو گذاشتم بیرون. شوئر اومد ناهار خوردیم و یه کم خوابیدم. بعدش بیدار شدم و افتادم به غذا درست کردن. ولی همش خسته بودم. باقالی پلو و مرغ گذاشتم. با لازانیا. وقتی می‌خواستم قارچا رو خرد کنم دیدم شوئر چه قارچای درشت و خوبی خریده. واسه همین قارچ شکم پر هم درست کردم. سوپرایز واسه شوئر. 

داشتم سیب زمینی سرخ می‌کردم و با خودم می‌گفتم بعدش می‌رم یه کم دراز می‌کشم ولی زنگ زدن و اومدن. تازه برادرشوئر هم روزه بود و مجبور شدم براش افطاری حاضر کنم.

مادرشوئر سه تا شاخه گل کریستالی زشت مخصوص خودشو برامون آورده و با تخم مرغ محلی. گل به دست وسط هال داشت دنبال گلدونی می‌گشت که گلایی که قبلا درست کرده بود توش گذاشته باشم. وقتی پیدا نکرد پرسید: کجان؟ منم گفتم: تو اتاق خواب. انگار باورش نشد. دوباره پرسید، گفتم تو خواب! گرفتم ازش و گذاشتم تو اتاق خواب. چه فکری کرده گل بنفش و قرمز میاره برای خونه سبز طلایی من؟

شوئر اومد و اونقد به خاطر قارچا ذوق زده شد. چقدر غذاهام خوب شده بود. برادرشوئر عاشق لازانیام شد. می‌گفت: از کجا می‌دونستی من دوست دارم؟ گفت: براش غذا بذارم که سحری بخوره.

خدا رو شکر بعد از چایی و میوه ساعت 11/30 رفتن.

جمعه از صبح افتادم به جون خونه. انقد سابیدم که رو پاهام بند نبودم. واقعا خسته شدم. ولی خونه برق افتاد. شب اومدیم خونه مامی. والیبال رو دیدیم و خیلی به خودمون افتخار کردیم. شامم آش دوغ و کوکوسبزی خوردیم.

شنبه صبح زنگ زدم به رزی که تازه جمعه امتحاناش تموم شده بود. گفت که عصری میام خونتون. اومد و دونفری کلی خوش گذروندیم. ماکارونی هم گذاشتم و شب شوهرامون اومدن. فوتبال دیدیم. ساعت 12 رفتن.

به این ترتیب تازه عروس کلی مهمونداری کرد! تا یه ماه آینده مهمون نمی‌خوام. Smiley

دوستتون دارم18800000

خدایا! کمکمون کن.

[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 19:54 ] [ مهتاب ]

[ ]

255

سلامممم

امتحانا شنبه تموم می‌شه و من به خاطر این موضوع خیلی خوشحالم. 

همون شنبه قراره دوستامون زی زی و مهسااینا شام بیان خونمون که بازی ایران و آرژانتین رو ببینیم. می‌خوام قرمه سبزی و سالاد ماکارونی و پاناکوتا درست کنم. 

شبا تا دیروقت با شوئر فوتبال نگاه می‌کنیم. شوئر خیلی متعجبه. آخه من اصلا اهل فوتبال نیستم. بهش می‌گم: خب جام جهانی فرق داره. تازه از الان فکر می‌کنم جام که تموم شه چقدر حوصلمون سر می‌ره. 

امشبم قرار بود مادرشوئراینا بیان خونمون که به دلیل گرفتاری پدرشوئر کنسل شد. قصد دارم برای بار اول اومدنشون بترکونم و هنر آشپزیمو به نمایش بذارم. یه غذای سنتی و یه غذای خارجکی درست کنم. با سالاد مفصل و دسر. شکلک های شباهنگShabahang

 برخلاف تصورم امتحانام بدک نبودن. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

انشالله یه روز تو هفته دیگه با دوستای نوعروسیم می‌ریم ددر. از شوئر هم اجازه گرفتم و گفته برو. 

خواهرکم بوتیک زده. واقعا لباسای خوشگلی آورده. لباسای تو خونه‌ای... قیمت گرونترین لباسش هم 20 تومنه. منم که از قبلش حال می‌کنم. تاالان، توی این دو هفته، صاحب یه تاپ شلوار، یه بلوز تک، یه بلوز و شلوار دیگه شدم که امروزم یه تونیک ترکیه‌ای بسیار خوشگل و یه ساپورت ضخیم و در عین حال خنک گیرم اومده. 

هفته پیش دو تا مانتو خریدم. با شلوار و ساپورتی که از بوتیک خواهرک برداشتم خیلی خوب می‌شه. 

امروزم رفتم 70 تومن لوازم آرایشی خریدم. یه مغازه آشنا هست که بهمون قسطی می‌ده. واقعا می‌صرفه چون آدم اصلا نمی‌فهمه چطوری پول خریداشو داده. ریمل، خط چشم، پنکیک، رژگونه، بادی اسپری رکسونا، شات رژگونه خریدم. همشو مارکای معمولی. هفته پیشم یه رژ قرمز مخملی خریدم که مدت‌ها بود دنبال رنگش بودم. واقعا از داشتنش خوشحالم. یه کم گرون خریدم ولی راضی‌ام. 

می‌دونم خیلی عکس بهتون بدهکارم. قول می‌دم خیلی زود عکس بگیرم و بذارم. شکلکـــْـ هایِ هلــن

من فعلا

دوستتون دارم

خدایا! به امید تو!

 

[ پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 ] [ 17:38 ] [ مهتاب ]

[ ]

254

سلام

من خیلی طفلکی‌ام! دو هفته عروس، خونه و زندگی و شوهرشو ول کرده پا شده اومده تهران، اونم واسه چی؟ امـــــــــتـــــــحــــــــــان. یعنی از وقتی نامزد کردم نصف خوشیای زندگیمو درس و دانشگاه خراب کرده. شکلک های شباهنگShabahang

خلاصه ایام تخمی تخیلی تسلیت باد.connie_wimperingbaby.gif

زندگی مشترک خوبه. خیلی بهترتر از چیزی که فکرشو می‌کردم. حتی برای من که شوئر دو شیفت سر کاره و ممکنه بعضی روزا نتونه ناهار بیاد خوبه. خیلی خیلی خدا رو شکر. زبانکده محصل

ناهار اولین روز زندگی مشترکمون کتلت بود که ساعت 6 بعد از ظهر خوردیم. Smiley

وقتایی که من و شوئر خونه‌ایم معمولا سریال نگاه می‌کنیم. ارو رو دیدیم و الان مشغول دیدن ریونجیم.

تو این مدت مامی و مادرشوئر پاگشامون کردن. مامی اینا بهمون صد تومن دادن و مادرشوئر اینا یه دسته از همون گل کریستالیای زاغارت خودش که من خیلی ازشون بدم میاد. حتی یه روبان درست و حسابی هم نزده بود. بعدشم رنگش بنفش بود و اصلا به خونه من نمی‌خوره. منم پرتش کردم تو اتاق خواب.

یه شب هم زی زی و مهسااینا بعد شام اومدن خونمون. همون روز که طوفان شد. ساعت 10اینا بود می‌خواستیم بریم پارک. ولی دیدیم سرده، رفتیم خونه ما. آقا تا 4:5 صبح نشستیم. تازه بازم دوست نداشتم برن. صبحش من تا 11:5 خواب بودم. فردای همون شب هم مامی اینا رو شام دعوت کردیم. به دستور بابی و شوئر شام براشون لوبیا درست کردم. برا خودمونم کباب چنجه و برنج. فکر نکنید خودم درست نکردما! خیر خودم همه گوشتا رو تو مواد خوابوندم. بعدش بابی و شوئر تو بالکن کباب کردن. 1236081tb3iq7boiiلوبیا رو هم از صبح بار گذاشته بودم.

مامی اینا باز خجالت دادن و بهمون 50 کادو دادن! قسمت 20 شاهگوشو دیدیم و اونا رفتن خونشون.

چهارشنبه هم مجید دعوتمون کرد باغشون. وای خیلی خوش گذشت. خوردیم و نوشیدیم و رقصیدیم. ما و مجی اینا، حسین اینا و دو تا زوج دیگه که اولین بار بود می‌دیدمشون. اون شبم ساعت 4 صبح برگشتیم.

جمعه که اومدم تهران.

شوئر بهم می‌گه: وسواس گرفتی. آخه همه خونه رو هر روز تمیز می‌کنم. کلا بیماری جارو کردن گرفتم. ولی زی زی می‌گه: همه نوعروسا اینجوری‌ان.

توی همه اینا یه استرسی هم بود. استرس امتحان. خدا آخرو عاقبتمونو بخیر کنه.

در اولین فرصت که عکسا به دستم برسه براتون عکس می‌ذارم. دوستتون دارم.

خدایا! کمکم کن. دوستت دارم. شکرت.

[ شنبه هفدهم خرداد 1393 ] [ 18:59 ] [ مهتاب ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،