می‌خواهم زندگی کنم

life is wonderful

257

سلام دوستان

نوشتن بعد از این همه وقت خیلی سخته! خـــــــــــیـــــــــــــــــلــــــــــــــــی! 

هر موقع یه کار بد می‌کنم که می‌دونم شوئر دوس نداره، می‌گم: گلط کردم. تو رو خدا منو نخور! اونم انقد عشقش فوران می‌کنه که فقط می‌پره بغلم می‌کنم بوس بوسی! به شما هم بگم حله؟ گلط کردم. منو نخورید.

خونه مامی اینا زیاد میاما. ولی نمی‌دونم چرا نمی‌تونم بنویسم. چَرا؟ آخه چَرا؟ 

اگه تو ادامه مطلب یه عکس باشه چی؟ می‌بخشید؟ البته رمزشو به همه نمی‌دما! 

بانوی کدبانوی درونم تو این مدت خیلی فعالیت کرد. چون بازم مهمون داشتم. بیشترش دوستامون بودن. می‌خواستم صابخونمونم برا افطار دعوت کنم ولی خب نکردم. دلیلیم نداشت. 

شربت زعفرون پختم. لوبیا فریز سبز کردم. دوبار با لوبیاپلوی زعفرونی خیلی خوشمزه از مامی اینا پذیرایی کردم. تازه براشون لوبیا و شربتم آوردم. یه شبم شوئر گفت شربت بپز ببرم مسجد پخش کنم. شب احیا بود. بیست و یکم فک کنم. شوئر رفت اونجا منم رفتم خونه زی زی اینا. سحرم همونجا موندیم. سه روز هم روزه گرفتیم. روز اول افطار خونه خودمون بودیم. که سوپ جو، کباب تابه‌ای درست کرده بودم، همسایه‌مونم شعله زرد آورد. روز دوم خونه زی زی اینا (سحرشم اونجا بودیم) روز سوم هم سحر خونه زی زی اینا بودیم و افطار دعوت رسمی از جانب مامی داشتیم.  

زی زی و مهسا اینا nبار اومدن خونمون و nبارم ما رفتیم خونه زی زی اینا. خونه مهسااینا رو هم به بهونه بارداری و در واقع بع دلیل وسواس مهسا پیچوندیم. 

آهان! هفته پیش تولدم بود. شوئر برام یه گوشی خوشگل خرید. مامی اینا هم لباسسسسسسسسسسس اینجوری نوشتم چون تعدادشون زیاده. خواهرشوئر تاپ و برادرشوئر و مادرشوئراینا هم جداگونه نقدی حساب کردن که شوئر بی تربیت کادوی برادرشوئرو ازم پیچوند. 

قبلشم تولد شوئر بود که براش کالج اکو خریدم. مامی اینا هم ست بهداشتی اصلاح. خوائرشوئر تیشرت و مادرشوئر اینا هم هیچی!

دیگه.... دیگه.... بذا فکر کنم...

هفته دیگه عروسی رزیه. می‌خوام همون لباس سبزمو بپوشم ولی مامی و خواهرک می‌گن نه برو بخر. خب شوئر هفته پیش برام 500 خرج گوشی کرد دلم نمیاد. از طرفی دو دل شدم. امروز اومدم خونه مامی اینا در کمد سابقمو باز کردم و دیدم چقدددددددددددر لباس مجلسی دارم ولی پوشیدم به دلم ننشستن. بعضیاشو فقط یه بار پوشیدم. مامی میگه‌: بذار من بهت پول بدم برو بخر که چون می‌دونم شوئر ناراحت می‌شه قبول نکردم ولی همچنان اصرار داره. 

خب دیگه چیزی یادم نمیاد. دوستتون دارم

رمز عوض شده. به هر کی رمز ندادم یعنی بهش رمز نمی‌دم  اصرار بیجا مانع کسب است.

آهان سمیرا! شماره‌ات از گوشیم پاک شده. بهم اسمس بده رمز بدم بهت.

مرمری می‌شه یه آدرس از خودت بهم بدی؟

 قیزی کجا  برات کامنت بذارم؟!!

 

هیچ کدومتونو نخوندم. برمی‌گردم و می‌خونه! انشالله

 


ادامه مطلب

[ شنبه هجدهم مرداد 1393 ] [ 20:15 ] [ مهتاب ]

[ ]

256

سلام عزیزای من! 

خوبید؟ خیلی خیلی خیلی دلتنگتون بودم. هیچ وقت فکر نمی‌کردم انقد دلتنگتون بشم. همتونم می‌خونما ولی وقت کامنت گذاشتن ندارم. چون وقتی میام خونه مامی هی مامی و خواهرک می‌خوان باهام حرف بزنن. همین من می‌شینم پای لپی شاکی می‌شن. 

الان مامی و خواهرک سرکارن. بابی هم حمومه. منم دارم چایی و شیرینی شربتی می‌خورم و در خدمت شمام. 

راستش اومده بودم خونه مامی باهاش برم پیاز و سیر سرخ کرده و این چیزا بخرم ولی نشستم پای پر کردن ا ظ ه ا ر ن ا م ه مـ‌ا لـ‌یـ‌اتـ‌ی مامی دیگه حوصلم نشد برم. مامی زنگ زد خوده آقاهه آورد. مامی می‌گفت بیا بریم مغازشون چیزای دیگه هم داره، بخریم ولی خب قسمت نشد دیگه. 

خب بریم تعریف کنم این چند وقتو...

شنبه هفته پیش ساعت حدودای 3 از تهران رسیدم. هلاک بودم ولی خب چاره‌ای نبود. سریع ماکارونی رو که روز قبل درست کرده بودم گرم کردیم و خوردیم. بعدم برنجمو شستم. مرغامو گذاشتم. قرمه سبزی نصفه نیمه‌ای که روز قبل درست کرده بودم گذاشتم تا حسابی جا بیفته. سالاد ماکارونیمو تکمیل کردم. لایه آخر دسرامم درست کردم. دسرامو تو جام درست کردم. لایه اول پاناکوتای وانیلی، لایه بعدی ژله انار، روش آلوورا. تزئینشم گیلاس و مروارید خوراکی بود که بسیار خوشگل و دلربا شد. شکلک های شباهنگShabahang

یه دونه اضافه درست کرده بودم که شوئرجون دخلشو آورد و هی می‌گفت: خیلی خوشمزه اس.

بعدش خونه رو تمیز کردم. تمیز بودا... ولی خب سرویسا رو شستم. جاروشارژی زدم و شوئر هم گردگیری کرد. قرمه سبزی‌ام داشت جا میوفتاد و من می‌رفتم رو سر قابلمه و هی عشق می‌کردم وقتی روغن خوشگل و سبزشو می‌دیدم. چون با گوشت گوسفند درست کرده بودم و گوشتا رو هم جمعه صبح با سیر و پیاز پخته بودم که موقع بوی چربی ندن حس می‌کردم گوشتاش زیادی آب شدن. ترسیدم تا موقع سرو هیچی توش نمونه. سریع گوشت چرخ کرده رو با پیاز و ادویه کله گنجشکی کردم و ریختم توش. 

شوئر هم استراحت کرد! تازه هی می‌گفت: بیا بغلم... بهش گفتم: منم دلم می‌خواد دراز بکشم. منصف باشی بیشتر از تو خسته‌ام ولی وقتی مهمون داریم وقت ندارم بشینم. دچار عذاب وجدان شد. این شد که گردگیری کرد وگرنه شوئرو این کارا؟! 

شوئر گیر داد سالاد شیرازی هم درست کن. بده من درست کنم... برای اینکه تو دست و پا نباشه فرستادمش بره سر کار و خودم درست کردم. سیب زمینی رو هم ریز چهارگوش خرد کردم و بعد از سرخ کردن با پیاز داغ تفت دادم. خیلی خوشمزه می‌شه. امتحان کنید. 

تا میوه‌ها و تخمه‌ها رو چیدم و حاضر شدم شوئر هم با نوشابه و دوغ رسید و بازی شروع شد. چند دیقه بعد از بازی هم بچه‌ها اومدن. 

چقدر هیجان داشتیم. چقدر باورمون نمی‌شد که انقدر خوب بودیم... چقدر... وای چی بگم؟ خودتون می‌دونید که.

بعد بازی با بی حالی شام خوردیم. خداییش خیلی بازی تاثیر داشت که بی اشتها بشیم. با این حال که بیحال بودیم واقعا غذام عالی بود. مهسا فقط قرمه خورد. چون از مرغ بدش میاد ولی نتونست در مقابل سالاد ماکارونی مقاومت کنه و چند قاشق خورد. موقع دسر خوردن هم مجی می‌گفت انقد خوشگله دلم نمیاد بخورم. مهسا هم چند قاشق خورد بعد به شوهرش گفت تو رو خدا اینو از جلوی من بردار. قندم همینجوری هم بالاس.

بعدش میزو جمع کردیم. ظرفا رو گذاشتم تو ماشین. شوئراینا برای یه کاری رفتن بیرون. قرمه و سالاد ماکارونی ریختم که شوئر ببره برای برادرشوئر که شیکموئه. مهسا هم باهاشون رفت. من و زی زی هم نشستیم غصه خوردیم. 

سه شنبه با دوستای نوعروسیم رفتم بیرون. خواهرکم اومد. در کل بعد نبود. خوش گذشت. ولی پرفکت نبود. چون از همه بزرگتر بودم بچه‌ها ازم خجالت می‌کشیدن. چون شخصیتمم نسبتا جدیه خودمم معذب بودم. بعدشم دیگه زیادی جو خاله‌زنکی بود. 

 شب رفتیم خونه مادرشوئر. کلا از عروسی به این ور دو بار بیشتر نرفته بودم. یه بار پاگشا و یه بار تولد برادرشوئر. با اون شب می‌شد سومین بار. از بیرون کباب گرفتن. 100 تومن دادن برای کرایه خونه. قرار شد 5شنبه بیان خونمون.

بعدشم یه سر اومدیم خونه مامی که لپ تاپمو بردارم یه ساعتی نشستیم. به قول آرسی منم خیلی خونمونو دوس دارم. هر جا می‌رم دوس دارم زود برگردم خونه. 

چهارشنبه ظهر شوئر گفت: بگیم مجی اینا بیان اینجا بازی رو ببینیم؟ آخه اونا فقط م ا ه و ا ر ه دارن در نتیجه  ش ب ک ه 3 موقع پخش فوتبال قطع می‌شه. قبول کردم. قرار شد شام عدسی بذارم. زنگ زدم به زی زی. با خوشحالی گفت که میان. خوابیدیم. 5 بیدار شدیم. به شوئر گفتم: زشت نیست مهسااینا رو نگیم؟گفت: نمی‌دونم! می‌خوای زنگ بزن ببین میان. زنگ زدم. دیدم زی زی دهن لق به مهسا گفته و یه لحظه هم فک نکرده شاید ما نمی‌خوایم به اونا بگیم. مهسا هم منتظر بود من بهش خبر بدم. گفتم: ظهر به زی زی زنگ زدم فک کردم حتما خوابی، واسه همین گذاشتم عصری زنگ بزنم. گفت: آره فهمیدم. 

عدس گذاشتم. شوئر رفت سرکار. قبل بازی با تخمه و میوه اومد. منم باهاش دعوا کردم که وقتی میوه داشتیم چرا خریدی؟ 

حسین بوق و پرچم ایران آورده بود. ولی با اون بازی در افق محو شدیم! گل سوم رو که خوردیم نتونستم جلوی خودمو بگیرم. گریه کردم. مهسا هم همینطور! ولی بعدش زدیم بازی آرژانتینو ببینیم که حداقل بازی جذاب دیده باشیم. 

بعدشم عدس خوشمزه رو خوردیم. مهمونا تا 5 صبح نشستن پای بازی حکم. حالم از خستگی بد شده بود ولی همین می‌خواستن بزن شوئر نمی‌ذاشت. 

وقتی رفتن بیهوش شدم تا 11/30. شبم که قرار بود مادرشوئراینا بیان. ظهر پاشدم. یه خرده برنج گذاشتم. با املت. یه کمم عدسی مونده بود که ناهار خوردیم. ژله‌مو درست کردم. زعفرون آب کردم. مرغامو گذاشتم بیرون. شوئر اومد ناهار خوردیم و یه کم خوابیدم. بعدش بیدار شدم و افتادم به غذا درست کردن. ولی همش خسته بودم. باقالی پلو و مرغ گذاشتم. با لازانیا. وقتی می‌خواستم قارچا رو خرد کنم دیدم شوئر چه قارچای درشت و خوبی خریده. واسه همین قارچ شکم پر هم درست کردم. سوپرایز واسه شوئر. 

داشتم سیب زمینی سرخ می‌کردم و با خودم می‌گفتم بعدش می‌رم یه کم دراز می‌کشم ولی زنگ زدن و اومدن. تازه برادرشوئر هم روزه بود و مجبور شدم براش افطاری حاضر کنم.

مادرشوئر سه تا شاخه گل کریستالی زشت مخصوص خودشو برامون آورده و با تخم مرغ محلی. گل به دست وسط هال داشت دنبال گلدونی می‌گشت که گلایی که قبلا درست کرده بود توش گذاشته باشم. وقتی پیدا نکرد پرسید: کجان؟ منم گفتم: تو اتاق خواب. انگار باورش نشد. دوباره پرسید، گفتم تو خواب! گرفتم ازش و گذاشتم تو اتاق خواب. چه فکری کرده گل بنفش و قرمز میاره برای خونه سبز طلایی من؟

شوئر اومد و اونقد به خاطر قارچا ذوق زده شد. چقدر غذاهام خوب شده بود. برادرشوئر عاشق لازانیام شد. می‌گفت: از کجا می‌دونستی من دوست دارم؟ گفت: براش غذا بذارم که سحری بخوره.

خدا رو شکر بعد از چایی و میوه ساعت 11/30 رفتن.

جمعه از صبح افتادم به جون خونه. انقد سابیدم که رو پاهام بند نبودم. واقعا خسته شدم. ولی خونه برق افتاد. شب اومدیم خونه مامی. والیبال رو دیدیم و خیلی به خودمون افتخار کردیم. شامم آش دوغ و کوکوسبزی خوردیم.

شنبه صبح زنگ زدم به رزی که تازه جمعه امتحاناش تموم شده بود. گفت که عصری میام خونتون. اومد و دونفری کلی خوش گذروندیم. ماکارونی هم گذاشتم و شب شوهرامون اومدن. فوتبال دیدیم. ساعت 12 رفتن.

به این ترتیب تازه عروس کلی مهمونداری کرد! تا یه ماه آینده مهمون نمی‌خوام. Smiley

دوستتون دارم18800000

خدایا! کمکمون کن.

[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 19:54 ] [ مهتاب ]

[ ]

255

سلامممم

امتحانا شنبه تموم می‌شه و من به خاطر این موضوع خیلی خوشحالم. 

همون شنبه قراره دوستامون زی زی و مهسااینا شام بیان خونمون که بازی ایران و آرژانتین رو ببینیم. می‌خوام قرمه سبزی و سالاد ماکارونی و پاناکوتا درست کنم. 

شبا تا دیروقت با شوئر فوتبال نگاه می‌کنیم. شوئر خیلی متعجبه. آخه من اصلا اهل فوتبال نیستم. بهش می‌گم: خب جام جهانی فرق داره. تازه از الان فکر می‌کنم جام که تموم شه چقدر حوصلمون سر می‌ره. 

امشبم قرار بود مادرشوئراینا بیان خونمون که به دلیل گرفتاری پدرشوئر کنسل شد. قصد دارم برای بار اول اومدنشون بترکونم و هنر آشپزیمو به نمایش بذارم. یه غذای سنتی و یه غذای خارجکی درست کنم. با سالاد مفصل و دسر. شکلک های شباهنگShabahang

 برخلاف تصورم امتحانام بدک نبودن. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

انشالله یه روز تو هفته دیگه با دوستای نوعروسیم می‌ریم ددر. از شوئر هم اجازه گرفتم و گفته برو. 

خواهرکم بوتیک زده. واقعا لباسای خوشگلی آورده. لباسای تو خونه‌ای... قیمت گرونترین لباسش هم 20 تومنه. منم که از قبلش حال می‌کنم. تاالان، توی این دو هفته، صاحب یه تاپ شلوار، یه بلوز تک، یه بلوز و شلوار دیگه شدم که امروزم یه تونیک ترکیه‌ای بسیار خوشگل و یه ساپورت ضخیم و در عین حال خنک گیرم اومده. 

هفته پیش دو تا مانتو خریدم. با شلوار و ساپورتی که از بوتیک خواهرک برداشتم خیلی خوب می‌شه. 

امروزم رفتم 70 تومن لوازم آرایشی خریدم. یه مغازه آشنا هست که بهمون قسطی می‌ده. واقعا می‌صرفه چون آدم اصلا نمی‌فهمه چطوری پول خریداشو داده. ریمل، خط چشم، پنکیک، رژگونه، بادی اسپری رکسونا، شات رژگونه خریدم. همشو مارکای معمولی. هفته پیشم یه رژ قرمز مخملی خریدم که مدت‌ها بود دنبال رنگش بودم. واقعا از داشتنش خوشحالم. یه کم گرون خریدم ولی راضی‌ام. 

می‌دونم خیلی عکس بهتون بدهکارم. قول می‌دم خیلی زود عکس بگیرم و بذارم. شکلکـــْـ هایِ هلــن

من فعلا

دوستتون دارم

خدایا! به امید تو!

 

[ پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 ] [ 17:38 ] [ مهتاب ]

[ ]

254

سلام

من خیلی طفلکی‌ام! دو هفته عروس، خونه و زندگی و شوهرشو ول کرده پا شده اومده تهران، اونم واسه چی؟ امـــــــــتـــــــحــــــــــان. یعنی از وقتی نامزد کردم نصف خوشیای زندگیمو درس و دانشگاه خراب کرده. شکلک های شباهنگShabahang

خلاصه ایام تخمی تخیلی تسلیت باد.connie_wimperingbaby.gif

زندگی مشترک خوبه. خیلی بهترتر از چیزی که فکرشو می‌کردم. حتی برای من که شوئر دو شیفت سر کاره و ممکنه بعضی روزا نتونه ناهار بیاد خوبه. خیلی خیلی خدا رو شکر. زبانکده محصل

ناهار اولین روز زندگی مشترکمون کتلت بود که ساعت 6 بعد از ظهر خوردیم. Smiley

وقتایی که من و شوئر خونه‌ایم معمولا سریال نگاه می‌کنیم. ارو رو دیدیم و الان مشغول دیدن ریونجیم.

تو این مدت مامی و مادرشوئر پاگشامون کردن. مامی اینا بهمون صد تومن دادن و مادرشوئر اینا یه دسته از همون گل کریستالیای زاغارت خودش که من خیلی ازشون بدم میاد. حتی یه روبان درست و حسابی هم نزده بود. بعدشم رنگش بنفش بود و اصلا به خونه من نمی‌خوره. منم پرتش کردم تو اتاق خواب.

یه شب هم زی زی و مهسااینا بعد شام اومدن خونمون. همون روز که طوفان شد. ساعت 10اینا بود می‌خواستیم بریم پارک. ولی دیدیم سرده، رفتیم خونه ما. آقا تا 4:5 صبح نشستیم. تازه بازم دوست نداشتم برن. صبحش من تا 11:5 خواب بودم. فردای همون شب هم مامی اینا رو شام دعوت کردیم. به دستور بابی و شوئر شام براشون لوبیا درست کردم. برا خودمونم کباب چنجه و برنج. فکر نکنید خودم درست نکردما! خیر خودم همه گوشتا رو تو مواد خوابوندم. بعدش بابی و شوئر تو بالکن کباب کردن. 1236081tb3iq7boiiلوبیا رو هم از صبح بار گذاشته بودم.

مامی اینا باز خجالت دادن و بهمون 50 کادو دادن! قسمت 20 شاهگوشو دیدیم و اونا رفتن خونشون.

چهارشنبه هم مجید دعوتمون کرد باغشون. وای خیلی خوش گذشت. خوردیم و نوشیدیم و رقصیدیم. ما و مجی اینا، حسین اینا و دو تا زوج دیگه که اولین بار بود می‌دیدمشون. اون شبم ساعت 4 صبح برگشتیم.

جمعه که اومدم تهران.

شوئر بهم می‌گه: وسواس گرفتی. آخه همه خونه رو هر روز تمیز می‌کنم. کلا بیماری جارو کردن گرفتم. ولی زی زی می‌گه: همه نوعروسا اینجوری‌ان.

توی همه اینا یه استرسی هم بود. استرس امتحان. خدا آخرو عاقبتمونو بخیر کنه.

در اولین فرصت که عکسا به دستم برسه براتون عکس می‌ذارم. دوستتون دارم.

خدایا! کمکم کن. دوستت دارم. شکرت.

[ شنبه هفدهم خرداد 1393 ] [ 18:59 ] [ مهتاب ]

[ ]

253

سلاووووم 

خوبید؟

من خوبم. نمی‌دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمی‌ره. الان خونه مامی‌ام. خونه خودمون نت نداریم. 

برید ادامه با رمز ثابت 

 

و ممنون از قیزی عزیزم

انشالله عروسی خودتو تعریف کنی دوستم


ادامه مطلب

[ دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 ] [ 19:9 ] [ مهتاب ]

[ ]

252
سلاوووم

همه چیز با خوشی برگزار شد. خدا رو شکر.

میام تعریف میکنم. 

[ دوشنبه پنجم خرداد 1393 ] [ 14:2 ] [ مهتاب ]

[ ]

251
دوستانی که دوست دارن تو ختم حدیث کسا شرکت کنن، برن این لینک. 


برای 5شنبه عصری و انشالله که همه حاجت روا بشن. 

[ سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 ] [ 17:42 ] [ مهتاب ]

[ ]

250
سلاوووووم 

ییییهویی تو این اوضاع این همه کار فکر یه بازی افتاد تو سرم.

خیلیاتون عکس خونه‌هاتونو گذاشتین تو وبلاگاتون. ولی من می‌خوام یه مدل دیگه بذارید 

این که عکس خونه‌هاتونو بذارید، بعد بگید کدوم قسمت خونتونو بیشتر دوس دارید؟ یا کدوم وسیلتون براتون باارزشتره (از نظر معنوی). مثلا کاناپه‌ای که روش لم می‌دید یا اتاق نینی یا یه ویوی خوشگل از آشپزخونه... 

خودمم که انشالله به زودی شرکت می‌کنم.

مجردا هم می‌تونن شرکت کنن... انشالله اونا هم به زودی عکس خونه خودشونو بذارن. 

خودم به طور اخص آرسی، پری، عسل عزیزم، زی زی گولو و الهام رو دعوت می‌کنم + بقیه دوستان

[ دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 23:17 ] [ مهتاب ]

[ ]

249
سلاوووم

ببخشید بهتون سر نمی‌زنم... یعنی سر می‌زنما ولی کامنت نمی‌ذارم.

 دلیلش فقط هیجان زده بودنه. منتظرم که سه شنبه برم خونه و دنبال کاری نینای نینای 

اگه نکته‌ای به ذهنتون می‌رسه که مهمه بهم بگید که یادم نره. به هر حال شما تجربه دارید. 


منتظرم که روزی برسه عکسای خونه رو بذارم اینجا و تو نوعروس                  

وااااااااااای

دوستتون دارم. 

[ جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 ] [ 13:52 ] [ مهتاب ]

[ ]

248

سلاوووم

خوابگام. در بالکن بازه یه باد خنکی می‌پیچه تو اتاق که کیف می‌کنم. دو تا از هم اتاقیای عزیزم خوابن و اون یکی هم داره می‌درسه. 

بعد از مدتها تنگی به خرج دادم و لپمو با خودم آوردم تهران. آخ که چقدر سختمه. قراره ده روز بمونم که بتونم به درسام سر و سامون بدم. بعد از استادا اجازه بگیرم که برم سراغ کارای عروسی.شکلک های شباهنگShabahang

لپ آوردن باعث شد که فیلم عقدمو به دوستام نشون بدم.06300000 آخ یادش بخیر. دوباره حس عروس شدن تو وجودم چرخید. لبریز شدم از خوشحالی و خوش گذرونی اون روز. خوشحالم که بازم قراره ستاره مجلس باشم و از همه مهمتر این که بعد از یک سال و نیم نامزدی با عشقم هم خونه بشم.Smiley

مدل پرده سالنمو انتخاب کردم. قرار شد مامی بدوزه. توی فرش موندم فرهی بخرم یا ققنوس! فقط من رو یه فرش حساب باز کرده بودم. الان به خاطر این سالن بزرگ باید دو تا بخرم. واقعا عذاب وجدان دارم. قیمتی که برای فرش در نظر داشتیم می‌شه دو برابر.

 یه ساعت پیش شوئر زنگ زد گفت که رفته رختخوابایی که سفارش داده بودیم و خوشخوابمونو گرفته و برده خونه. 

سرویس چوبم سه شنبه حاضره...


از خونه هم چی بگم؟ معجزه و کار خدا بود که بتونیم این خونه رو گیر بیاریمشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه. با یه صابخونه خیلی منصف. به بنگاه گفته بود پول پیش 10 ت می‌خوام. ولی وقتی گفتیم 15 بدیم گفت: هر جور راحتید. شما راضی باشید منم راضی‌ام. خونه نه به خونه پدری من نزدیکه و نه به خونه پدرشوئر. به خاطر همین بابی زیاد راضی نبود ولی وقتی جمعه عصری بردیمش خونه و صابخونه رو دید گفت: شک نکنید. همین فردا قولنامه کنید.

یه چیزی بگم... توی این یک سال و اندی همیشه خونه خودمونو که تصور می‌کردم، توی ذهنم این بود که از در وارد سالن بشیم و آشپزخونه هم سمت چپمون باشه. بارها همچین خونه‌ای رو گذاشته بودم تو حباب آرزو و فرستاده بودم به کائنات.شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآ به خاطر همین هر خونه‌ای می‌رفتیم مطمئن بودم خونمون نیس. حتی اون زیرزمینه. بالاخره چیزی که تو ذهنم بود اتفاق افتاد. خدا رو شکر

تنها موردی که ازش ناراضی‌ام کابینتاس که قدیمی و کمن. ولی... یادتونه می‌گفتم طرح زرشکی وسط ماشین ظرفشویی‌ام به هیچی نمیاد؟ کابینتا زرشکی‌ان. دقیقا رنگ ماشینم. یه گل زرشکی سفیدم دوست خواهرک برای هدیه آورده که جون می‌ده واسه رو اپن! دیگه من خدا رو چه جوری شکر کنم؟

دل تنگ عشقمم. تا بیست و چند روز دیگه خانوم خونه خودم می‌شم انشالله. شکلک های شباهنگShabahang

کلی کار مونده و تلنبار شده داریم که حالا چون خیالم از بابت خونه راحت شد به خاطرشون ذوق دارم.شکلکـــْـ هایِ هلــن

خدمت مادرشوئراینا هم رسیدم.قراره کرایه 150 تومنی خونه رو بدن. البته چون اعتمادی بهشون نیس، قرار شد کارت یارانه‌اشو بدن به ما.برادرشوئر 1/5 میلیون چک به عنوان کادوی عروسی بهمون داد. پیش پیش... دستش درد نکنه. معرفتش از همشون بیشتره.  چکا به فاصله یه ماه از همن. خرداد، تیر، مرداد... ته فیش حقوقشو دیدم. 700 و خرده‌ایه ولی ماهی 500 داده به ما. باید عروسیش جبران کنیم. 

همتونو خوندم ولی وقت کامنت ندارم

ممنون عسل که انقد خواهرانه دلسوزی کردی برام. عاشقتم 


شوئر نوشت: هیچی نمی‌فهمم... فقط می‌خوام باشی 

خدایا! خدای خوبم! کمکمون کن. همینجوری که تا الان کمک کردی. همه امیدم تویی. عاشقتم. می‌پرستمت. دوستت دارم. خدای عزیزم! شکرت


[ دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 ] [ 1:1 ] [ مهتاب ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،