می‌خواهم زندگی کنم

life is wonderful

می‌خواهم زندگی کنم

مهتاب
می‌خواهم زندگی کنم life is wonderful

281

سلاوووم 

ای تو روحتون که تا کامنت نذارم نمیاید کامنت بذارید. حتما باید ارواح خبیثتونو مورد عنایت قرار بدم؟ هان؟؟؟

بابا جان من خونمون نت ندارم. میام خونه بابی با گوشی می‌خونمتون. اونم شوئر هی سیخونک می‌زنه بذار کنار گوشی رو در جمع خونواده باش. اصنم من قهرم. با این حال بیاید بغلم بچلونمتون. شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

 

چون عده‌ی زیادی از دوستان پرسیدن مهتاب سر آشپز می‌شود.

لوبیا کباب چیزی نیست به جز خوراک لوبیاچیتی پخته + کباب که صبحانه گیلانیه. یعنی لوبیا چیتی می‌پزیم. بعدم کباب زغالی درست می‌کنیم. کباب رو می‌ریزم تو لوبیا با روغن زیتون می‌زنیم بر بدن. البته صبحانه گیلانیه ولی ما شام می‌خوریم. وقتی رفتیم رشت شوئر و شوهر دخترخاله رفتن یه جا که بابی بهشون آدرس داده بود صبونه خوردن و روحشون تازه شد. Smiley

اما مرغ به سبک مهتاب که حتما عده زیادی از دوستان هنرمند به همین روش درست می‌کنن:

من برای مهمونی 6 نفره از دو تا ران کامل و یک سینه کامل که دو قسمت شده بود استفاده کردم. 

سطح ماهیتابه رو کامل روغن ریختم و اجازه دادم داغ بشه. مرغا رو انداختم توی روغن و گذاشتم سرخه سرخ بشن. چند بار اینور و اون ور کردم و سرخشون کردم. حسابی که قرمز شدن یه ق غ پر رب زدم و تفت دادم تا بوی خامیش گرفته بشه. بعد چند تا هل  با پوست سبزش و چند تا تیکه کوچیک چوب دارچین انداختم توی روغن و یک لیوان پر آب ولرم ریختم، نمک فلفل زردچوبه هم ریختم یه ق چ زعفرون آب شده ریختم.  4 ق غ پیاز سرخ شد ریختم و درش رو گذاشتم با حرارت خیلی کم. مرغ هی خودش آب انداخت و پخت. دیگه درش رو برنداشتم. فقط هر چند وقت چک کردم که آبش خشک نشه. حرارت خیلی کم بود. سه ساعتی همینجوری دم کشید تا سسش غلیظ شد. بعد درش رو برداشتم. مرغا رو آروم برگردوندم. یه استکان آب ریختم و نیم ساعت گذاشتم دوباره بجوشه و سسش دوباره غلیظ شه. نصفه استکان زعفرون آب شده ریختم و زیرش رو خاموش کردم. شد یه مرغ مجلسی خوشبو و خوشمزه.

نوش جون و با عرض معذرت از دوستای هنرمند و آشپز 



تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر 1393 | 20:31 | نویسنده : مهتاب |

280

سلاوووم

دیدین یه مدت هیچی نداری بیای بگی؟ یه مدت انقد چیزی داری که نمی‌دونی از کجا شروع کنی؟ برای منم الان دقیقا همونجوریه! 

چهارشنبه هفته پیش نه، هفته قبل موهامو بلوند کردم. کنفی. فک کن! سه بار رو مشای عیدم رنگ مشکی 3 گذاشته بودم. بعدش تابستونم که زی زی برام شرابی گذاشت. با اعتماد به نفس رفتم رفتم مدل دوستم شدم که داره دوره رنگ می‌بینه. بدون دکلره موهامو کنفی کردم. موهامم یه کنفی خوشگل باکلاسی شد که نگو. موهامم تا کمرم. پیر دوستمو مربیش درومد. تازه دوستمم یه عالمه مطالب مفید آموخت. چون موهای من همه چی داشت. مش، دکلره، رنگ مشکی، شرابی... با یه مواد خارجکی درآورد که اسمشو یادم نیس. به جای دکلره. 60 تومنم دادم. ینی پیش آرایشگر حرفه‌ای می‌رفتم زیر 200 نمی‌شد.شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

جمعه عصری شوئر گفت: ز بزنم ببینم بابا اومده بریم خونه‌مون ببینیمش؟ گفتم: بزن. زنگ زد. مادرشوئر گفت: نیومده. عمه‌ات اینا اینجان. شمام بیاین. شوئر گفت: شاید اومدیم. بعد از من پرسید. گفتم: نه. بعدش گفتم: ولش کن بریم. الان عمه‌اینا فک می‌کنن به خاطر اونا نرفتیم زشته. 

یه عالمه به خودم رسیدم و موهامو خوشگل کردم. رفتیم هم عمه‌اش بود و هم عمو کوچیکش. مادرشوئر شام اشرافیش کوکوسیب زمینی خام درست کرده بود براشون. تازه معلوم نیس چقد کم بود که تموم شده بود. گفتیم ما شام خوردیم. یه ساعتی نشستیم. نمی‌دونستن خواهرک نامزد کرده، اتفاقی فهمیدن. بعد یه ساعت رفتن.

ما هم یه ذره نشستیم. شوئر از ارمنستان یه کت چرم با یه کاپشن اسپرت مارک خوشگل برا خودش آورده بود. یقه کت چرمه یه خرده سابیده شده بود. برادرشوئر پارسال برده بود یقه رو عوض کرده بود که خودش بپوشه. که اگه یادتون باشه کت چرم نوئه شوئر از تو ماشینمون دزدیدن. شوئر دوباره همین کت چرمشو برداشت. شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

مادرشوئر و خوائرشوئر که موهامو تبریک نگفتن. بعدشم من همینجوری نشسته بودم سرم تو گوشیم بود. یهو مادرشوئر برگشت گفت: برادرشوئر پارسال برده بیست تومن (دقت کنید بیست تومن) داده یقه این کت رو درست کرده خودش بپوشه تو برداشتی بردی؟ شوئر شوکه نگاش کرد. منم گفتم: بیست تومن برادرشوئرو بده، کت خودشه. پا شدم پالتومو برداشتم گفتم: کل لباسامو مامان بابام می‌خرن انقد منت نداره... خلاصه یادم نمیاد تو عصبانیت چی گفتم. ولی رگ شمالیم گرفته بود. با یه خدافظی اومدیم بیرون. 

با شوئر در موردش حرفی نزدیم. 

شنبه مامی زنگ زد گفت: عمو اینا از کرج ناهار اومدن اینجا شمام بیاین. گفتم: اگه شوئر بیاد میام. شوئر گفت که وقت داره و میاد. ناهار رفتیم و کلی خندیدیم و خوش گذشت. شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـهعصری که داشتن همزمان با شوئر می‌رفتن، شوئر دید در ماشینمون تو کوچه بازه! نگاه کرد دید جعبه ابزارشو از پشت ماشین بردن. در 206 رو نمی‌شه راحت باز کرد. اعصابم خرد شد. شوئر رفت دفتر. نیم ساعت نشده برگشت. هول کرده دویدم جلوی در. شوئر گفت: کیف علی تو داشتبورد بوده اونم بردن. اومدیم زنگ بزنیم 110. وای من شروع کردم به زدن خودم. نمی‌دونم واسه چی؟! هول کرده بودم نمی‌دونم چرا خودمو می‌زدم؟!! بعد آروم شدم. تو کیفش کل مدارک زندگانیش بود. 110 با کلی ناز و نوز اومد. نمیومد. ما رو هم با یکی دیگه اشتباه گرفته بود می‌گفت: شما همون فلانی هستی که صبح اومدی شکایت کردی، الان زنگ زدی کارت زودتر راه بیفته!!! جلل الخالق. با کلی قسم آیه گفتیم نه به جان بچمون همین الان اتفاق افتاده. خلاصه اومدن صورت جلسه کردن رفتن.

بعد من نشسته بودم ماجرای دیروزو برا خونواده تعریف می‌کردم زی زی زنگ زد ما شب میایم خونه شما. زنگ زدم به شوئر گفتم زودتر بیاد دنبالم بریم خونه. مامی میوه ریخت تو نایلون رفتیم خونه یه کم بعد زی زی اینا اومدن. ماجرای دزدی رو تعریف کردیم. نظرات کارشناسه دادیم. خاطرات در زمینه دزدی رو تعریف کردیم. بعدم تا دو نصفه شب حکم بازی کردیم. طبق معمول من و مجی بردیم. شکلک های شباهنگShabahang

فردا عصریش با شوئر رفتیم فروشگاه پروما خریدای لازم رو جهت خونه و مهمونی پاگشای خواهرک انجام بدیم. این شوئر ما لارج من خسیس. یعنی می‌گشتم جنسی که استاندار باشه ولی صد تومن ارزونتر باشه رو پیدا کنم و بخرم. کلی گشتیم. خریدای لازم رو کردیم. با هر صد تومن خرید یه کارت قرعه کشی می‌دن. خرید ما شده بود 98400 تومن. به شوئر گفتم برو یه چیز دو تومنی بردار. رفت یه باتری برداشت شد 100400 تومن. کارت قرعه کشی رو گرفتیم و شادمان رفتیم دفتر. انشالله که ماشین می‌بریم. شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـهرزی و علی اومدن. دیدیم می‌خوان برن دکتر. گفتیم بشینید همسیریم. با هم میریم نیم ساعت دیگه.

رفتیم اونا رفتن دکتر. مام رفتیم برا دامی هدیه بخریم. انقد سخت بود. بالاخره پیرهن جعبه‌ای گابون خریدیم. زنگ زدیم کار اونا هم تموم شده بود. با هم برگشتیم. شوئر تعارف زد قرار شد شب بیان خونه ما. من اصلا دوست نداشتم. دلم می‌خواست با خیال راحت خریدامو جابه جا کنم. می‌خواستم بعدا شوئرو دعوا کنم که یادم رفت. یه سر رفتیم دم خونه بابی، چون مامی جونم برام مجسمه خریده بود. گرفتم. شکلکـــْـ هایِ هلــن رفتیم خونه. من مشغول جا به جا کردن شدم. شوئرم املت و سوسیس تخم مرغ درست کرد.

بعد شامم حکم بازی کردیم. من و شوئر بردیم. ساعت نزدیک 12 بود که یهو گوشیم زنگ خورد. هول برداشتم دیدم زی زیه. خوشحال گفتم: جانم؟ دیدم گریه می‌کنه. گفت: دارم میام اونجا. فهمید رزی اینا خونه مان گفت نمیام. گفتم دارن می‌رن. رزی اینا هم سریع گرفتن و پا شدن. عذرخواهی کردم ازشون. اونا هم کاملا درک کردن و گفتن این حرفا چیه؟ زی زی تو این شهر غریبه و خونوادش کرجن. شوئر رسوندشون. همزمان با برگشتنش زی زی رسید.

تعریف کرد: ظهر سر یه موضوع مسخره دعواشون می‌شه، ساعت 11 شب مجی مست میاد خونه، اونم اول ماه صفر، خلاصه جنگشون بالا می‌گیره، می‌زنن وسایل خونه رو می‌شکونن. زی زی قهر می‌کنه می‌زنه بیرون. مجی نمیاد دنبالش. فقط خواهرشوهرش که طبقه پایینه سعی می‌کنه جلوشو بگیره. چون جایی نداشته میاد خونه ما. به خونواده شم زنگ می‌زنه.

خلاصه اوضاع به شدت بهم ریخته بود. شکلک های شباهنگShabahangساعت 4 صبح مامان بابای زی زی اومدن خونمون. بعد از رفتنشون ما تازه خوابیدیم. مجی و شوئر هم پای تلفن با هم دعوا کردن. مجی می‌گفت: تو چرا نگفتی زی زی اونجاست؟ دل من هزار راه رفت. شوئر می‌گفت: غلط کردی گذاشتی بیاد بیرون... القصه فرداش زی زی و شوئر رفتن سر کار. ظهر مجی زنگ زد به من خط و نشون برا زی زی که زنی رو که ساعت 12 شب از خونه بره بیرون طلاق می‌دم. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

زی زی اومد ناهار قیمه خوردیم. یه کم گریه کرد. بعدم گفت: دلم برا مجی تنگ شده! خو خیلی همو دوس دارن خل و چلا. بهش نگفتم مجی چی گفته. شوئرم اومد. ساعت 5 اینا مجی با یه جعبه شیرینی اومد خونمون منت کشی. شروع کردن دعوا... بعدم تحلیل... بعدم منت کشی مجی از زی زی. زندگی شیرین شد. من و شوئر هم نصیحت کردیم. شوئر ورداشت مجی رو برد دفتر باهاش حرف بزنه. ساعت 10 اومدن و زی زی رفت خونشون. 

شوئر گفت: چرا مامانم زنگ زد جواب ندادی؟ من گفتم: کی زنگ زد که نه من فهمیدم نه زی زی؟ کو میسد کالش؟ شوئر گفت: عسل گاهی تو هم یه زنگ بزن بهشون. گفتم: نمی‌زنم. من جلو در خونتون ضعف کردم و افتادم. فقط بابات بهم زنگ زد. هیشکی زنگ نزد حالمو بپرسه، برا چی زنگ بزنم؟ خلاصه گفتم و گفتم و گفتم... شوئر هی می‌گفتم: عشقم آخه من که دعوا ندارم تو چرا عصبانی هستی؟ من عصبانی بودم و می‌گفتم. گفتم: تا حالا شده مامانت زنگ بزنه منو دعوت کنه؟ یا هر وقت بریم اونجا باید جلوم کوکوی سیب زمینی بذاره؟ مسئله خوردن نیس. احترامه. گفت: بلد نیس. تو یادشون بده... گفتم: معمولا کوچیکتر باید از بزرگتر یاد بگیره... چرا من با پدرت مشکل ندارم. خلاصه هر چی سعی کرد خرم کنه نشدم آقا نشدم.

رفتم حموم. اومدم براش سیب زمینی سرخ کردم خورد و خوابیدیم.

صبح پا شدم اول دسرم رو درست کردم. تو جام. زیر پاناکوتای قهوه، رو پاناکوتای وانیلی. بعدش رفتم سراغ خورشت قرمه سبزی. خورشتم رو با حوصله بار گذاشتم. سیب زمینی پختم برا ناهار شوهر کوکو بپزم. مرغامو گذاشتم تو مایکروویو یخش باز شه. اونا رو هم انداختم سرخ شه. رفتم جارو کردم. آخرای جارو بودم دیدم بوی سوختگی میاد. زود رسیدم. لوبیای خورشتم که جدا گذاشته بودم بپزه داشت ته می‌گرفت. ورداشتم ریختم تو آبکش. برنج شستم. شوئر اومد. دو لقمه کوکو خورد گفت نمی‌خورم. این همه غذای خوشمزه رو آدم می‌بینه دیگه کوکو نمی‌چسبه. فرستادمش گردگیری کنه. راضی ام کرد سوپ رو هم اون بذاره. خودم رفتم سروقت مرغ. هل و دارچینش رو زدم. پیاز داغ و رب و رعفرونشم همینطور. بوش خونه رو ورداشت. یه کم آب ریختم رو حرارت کم گذاشتم برا خودش دم بکشه.

رفتم سراغ میوه شستن و سبزی شستن. وسایل سالاد رو که عهده شوئر بود آماده کردم. سبزی خرودن پاک شده خریده بود شستمو ضدعفونی کردم. وسایل سوپو خرد کردم. 

مواد لازانیا رو پختم. بعدم لایه لایه درست کردم گذاشتم تو فر خاموش که بعدا روشن کنم. شوئر گند به آشپزخونه با کمکاش. سیب زمینی رو شیاری خرد کرد. میزو خوشگل و شیک چیدم. سوفله ها رو آوردم تو آشپزخونه برا مرغ و سوپ. جام گذاشتم برا نوشابه و لیوان برا دوغ. دستمال سفره تو جام گذاشتم. خلاصه کشتم خودمو. Smileyشوئر زحمت برنجم کشید. سرشم با هم دعوا کردیم. آخرش خوب درومد و من راضی بودم. البته به نظر من باید دون تر می‌بود. ولی خوب بود. سیب زمینی سرخ کردیم. هر چی هم گفتم: تو سوپ کم فلفل بریز. زیاد ریخت. آشپزخونه رو تمیز کردیم. ان بار ظرف شستم. دوباره جارو شارژی زدم. فرو روشن کردم. میوه شیرینی چیدیم. چایی دم کردم. حاضر شدیم. تا 8 که اومدن. 

سریع بعد چایی شامو کشیدیم. خداییش مرغم تک شد. مرغم عالی بود. بوش فوق العاده بود. قرمه‌امم خوب بود ولی مرغم یه چیز دیگه بود. پلو زعفرونی زرشک پلومم خیلی خوشرنگ درومد. اون چیزی که می‌خواستم. زردپررنگ با زرشکای قرمز. نمی‌خواستم زرشکام سیاه بشن. لازانیا هم مثه همیشه حرفه‌ای. از خود راضی هم خودتونید. 

سالاد عشقمم خیلی خوشگل بود. 05200000سوپشم تند بود. دامی به زور خورد. ولی بابی که عشق تندیه حال کرد. ته دیگ عشقمم عالی بود. جا نموند دامی دسر بخوره. گفت دارم می‌ترکم. آخه عاشق زرشک پلو با مرغم هست. 

بعد از یه ساعت دسر خورد عاشقش شد. برا پاگشای خودشونم زیر ژله تزریقی پاناکوتا زده بودم ولی ظاهرا فقط شارلوت خورده بود! کلی در موردش پرس و جو کرد.  بعدش دبرنا بازی کردیم. 

چایی و میوه و شیرینی.

داشتن می‌رفتن که کادوهاشونو دادم. برا خواهرکم یه شکلات خوری کریستال خورشیدی داشتم که لازم نداشتم و تو بوفه‌امم جا نبود. اونا هم برامون شکلات خوشگل آورده بودن.

اینم مهمونی ما! خدا رو شکر

جمعه صبح شوئر حموم بود. شب قرار بود بره مسجد برا وفات حضرت رقیه شام بپزن. مادرشوئر زنگ زد. گفت: ناهار بیاید اینجا!!!!!!!  خواب بودم؟! بیدار بودم؟! title=تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدگفت: دوشنبه زنگ زدم ورنداشتی؟ گفتم: زنگ نخورد. زی زی هم اینجا بود اتفاقا! گفت: در دسترس نبود. گفتم: در دسترس نبودن ورنداشتن نیست. بعدم گفتم: خبر می‌دم. اصرار کرد تو رو خدا ناهار بیاید اینجا. به شوئر گفتم: برنامه‌ات چیه؟ گفت: جوره بریم. رفتیم. پدرشوئر بود. هر چی بیشتر لاو می‌ترکوندیم ما با هم اونا بیشتر ناراحت می‌شدن.  بعد ناهار شوئر رفت مسجد. منم خونه مامی. شبم خونه مهسااینا. 

شوئر گفته بود دعوتمون کنید! بلی

این هفته با دوستام رفتیم استخر. سه شنبه هم رفتیم آتش بس 2 که چرت بود دوست دارم پولدار شم پول بدم تهمینه میلانی دیگه فیلم نسازه و بعدشم رفتیم کافی شاپ. خیلی خوش گذشت. 

امشب تولد خواهرکه. شب تولدش تا زانو برف اومده بود. من خونه همسایمون خوابیدم. گریه کردم مامانم نیس. صبح بیدار شدم مامانم و بابام خواهرکم تو اتاق خواب بودم. سفید و دماغ گنده بود. جشن داریم. برم دیگه. 

خدایا! به امید تو.



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم آذر 1393 | 19:46 | نویسنده : مهتاب |

279

سلاوووم 

ینی من می‌خوام تو نوبت بعدی برم سرپنجه‌های دکتر روانپزشک جدیدمو ببوسم. یه قرص بهم داده اشتهامو صفر کرده. خودش گفت برا کنترل وزن بهت می‌دم. ینی غذام شده قد گنجشک. یه هفته‌ای یه سایز کم کردم. شکلک های شباهنگShabahang کمر شلوارم گشاد داد. دادم مامی زحمت تنگ کردنشو کشید.

اسم قرصمو بهتون نمی‌گم که هم ماتحتتون بسوزه، شکلک های شباهنگShabahangهم چون قرصه اعصابه با اینکه فروشش بدون نسخه پزشک ممنوعه یه موقع دسترسی پیدا نکنید بخورید مشکلی پیش بیاد خدای نکرده. من زیر نظر دکتر با دُز کنترل شده می‌خورم. 

چند شب پیش خونه مادرشوئر بودیم. تو این چندبار آخری که بودیم خوائرشوئر تو اتاقش بوده. اصلا درنیومده. یهو شوئر عصبانی شد. رفت در اتاقشو باز کرد کرد و گفت: سلام. بعد محکم درو بست. خوائرشوئرم از ترس شا ش ی د به خودش درومد بیرون. دختره بی‌ادب. شوئر تا نیم ساعت اصلا به روش نیگا نمی‌کرد. سر یه قضیه دیگه هم از دستش عصبانیه. به من گفت: برو بهش بگو اگه این قضیه به گوش شوئر برسه شر می‌شه (مثلا شوئر نمی‌دونه) منم گفتم: به من چه؟ وقتی منو خواهر خودش ندونسته و به من نگفته، من چی کنم؟ برو به مامانت بگو.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

آهان دفعه پیش که خونه‌شون بودیم مادرشوئر گفت: باهام تو خیابون مصاحبه کردن. گفتم: بس که همیشه بیرونید مامان! در افق محو شد.شکلک های شباهنگShabahang بعد من به خاطر قرصا تو فضا بودم با ذوق پرسید: مهتاب جون! خبریه؟ بی‌حالی! همون لحظه به دوستام تو وایبر گفتم مادرشوئر اینجوری می‌گه. دوستم گفت: نگاش کن عق بزن. بگو بهت ویار دارم. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

پدرشوئر رفته بود ساری. اونجا داشته چرخای ماشین چک می‌کرده خورده زمین دنده‌هاش درد گرفته. مادرشوئر در عین بی خیالی این قضیه رو تعریف کرد. ینی من و سه تا بچه‌هاش یخ کردیم. فرداش زنگ زدم به پدرشوئر. گفت: بهترم. دارم برمی‌گردم. خیلی دلم سوخت. 

می‌خوام خواهرم اینا رو پاگشا کنم. چی درست کنم؟ خو چی درست کنم؟؟؟ هر چی غذای مجلسی بود که اونا و مامی درست کردن. 

خدایا! کمکم کن.



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393 | 18:48 | نویسنده : مهتاب |

278

- پول یه قسطو می‌دی اون یکی می‌رسه، اون یکی رو می‌دی کرایه خونه می‌رسه، کرایه خونه رو می‌دی آب و برق و گاز میاد، اینا رو صاف می‌کنی ماشین خرج می‌ذاره... 

- قوم شوئر که با اعتماد به نفس گفته بودن ما کرایه خونه‌تونو می‌دیم شما نگران نباشید دایورت کردن فلان جای اسب ناصرالدین شاه. کلا فقط ماه اول دادن. چند وقت پیش به شوئر گفتم: خدا رو شکر عقلمو ندادم دست خونوادت برم خونه‌ی وسط شهر با کرایه بالا بگیرم. 

- سه تا از قسطامونو بابی رفت یهو داد. چون وامم به اسم بابی گرفته بودیم و پولشو ورداشته بودیم، خبر داشت عقب افتاده. یعنی می‌خوام از خجالت بمیرم. 

خدایا! فرجی!

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 | 18:39 | نویسنده : مهتاب |

277

سلاوووم

می‌خوام آپ کنم دست و دلم به نوشتن نمی‌ره. سختی‌ام میاد بنویسم. می‌خوام کامنت بذارم بازم سختی‌ام میاد... ولی می‌خونمتون. 

مهمونی خواهرک برگزار شد. تا روز قبل از مهمونی هنوز سر منو توافق نداشتیم. آخرش غذاها شد: لوبیاپلو، مرغ مسما، فسنجون، میرزاقاسمی، شامی رودباری، سوپ جو، کیک مرغ، سالاد کاهو و دسرم من تزریقی درست کردم زیرش پاناکوتا با شارلوت کرم شکلات. همه اینا رو هم من و مامی با هم درست کردیم. یعنی سه شنبه از خستگی داشتیم می‌موردیم. از 9 صبح یک سره کار کردیم تا 7 شب. وقتی می‌گم یکسره یعنی به نوبت ناهار خوردیم. کادو هم پلیور و پیرهن مردونه و بوت دادیم به دامی.

سر شام که از خستگی نفهمیدیم چی خوردیم. ولی بعدش خوش گذشت. وای چقدر جاری خواهرک موذیه. یکی دوبار حسابی به خدمتش رسیدم تا بعدا جرات نکنه برا خواهرک زبون دراز کنه. البته خوشگل و مودبانه و مجلسی. 

برامون باقلوا آوردن و شکلات مجلسی. یعنی خلاقیتشون تو حلقم. 

آخر شب که رفتیم خونه از خستگی خوابم نمی‌برد. صبح چهارشنبه با بدن درد بیدار شدم. انگار رفتم با بدن سرد یه ورزش سنگین کردم. 

دوستام تو وایبر گفتن فردا بریم استخر. منم که بدن درد داشتم با کله قبول کردم از عشق سونا. 

5شنبه شوئرجون منو گذاشت دم استخر. یکی از بچه‌ها اومده بود. منتظر بقیه موندیم. استخر خیلی خلوت بود. در کل 15 نفر بودن. 5 نفر هم ما. همه هم پیرزن بودن و فقط ما جوونا بودیم که سر و صدا می‌کردیم و می‌خندیدیم. خیلی بهمون خوش گذشت. خیلی. قرار گذاشتیم حداقل ماهی یه بار بریم. 

هفته پیش هم طبق معمول هر سال شوئر بیشتر وقتشو مسجد بود برا نذری پختن. منم یا خونه مامی بودم یا زی زی. 

شب تاسوعا هم طبق معمول از عصر خونه زی زی اینا بودم که نذری‌شو آماده کنیم. 6 کیلوپیاز سرخ کردیم. گوشت رو هم با ادویه و گلاب و زعفرون تفت دادیم. رزی هم بود. شبم همونجا خوابیدیم. صبح مجی اومد منو رسوند خونه بابی برا کمک به نذریشون. ساعت 11 هم شوئر اومد. غذامون امسالم قرمه سبزی بود. خیلی خوشمزه بود. 

به شدت خسته بودم. خیلی زیاد. شوئر بابی رفتن غذاهای راه دورو تو سطح شهر پخش کردن. ناهار خوردیم و از خستگی در حال بیهوش شدن بودم. رفتیم خونه خودمون و بیهوش شدیم. 

عصری رفتیم به عمه شوئر سربزنیم. نبود. رفتیم خونه مادرشوئراینا. تا از ماشین پیاده شدم حس کردم پاهام گیر نداره. تکیه دادم به دیوار و درستمو گرفتم به لوله گاز تا شوئر ماشین پارک کنه. دیدم نمی‌تونم وایسم. تا صداش کردم کمک کنه افتادم. از حال نرفتم. فقط پاهام از گیر رفت. 

آخر شب رفتم دکتر. فشارم پایین بود. دکتر گفت به خاطر خستگیه.

شب شوئر نرفت مسجد. پیش خودم بود.

عاشورا هم منو گذاشت پیش زی زی و مهسا. ما هم خودمون سه تایی با بچه‌ها رفتیم دسته دیدیم. خیلی هم خوب بود. 

شام غریبان همه با هم رفتیم شازده حسین شمع روشن کردیم. بعد خواهرک و دامی اومدن رفتیم اسمال مشتی هات چاکلت خوردیم. 

انقد اون چند روز خونه نبودیم خواستیم که آخر هفته رو دو نفری تو خونه باشیم و انقد غذای نذری خوردیم دلم برا آشپزی و غذای خونه تنگ شده بود. 

پنجشنبه شب کیک درست کرده بودم و با آش گوجه. شوئر هم برام خرمالو و انار و پرتقال خرید و یه شب پاییزی داشتیم. جمعه هم دو نفری رفتیم کوه. ساعت 3 برگشتیم و املت خوردیم. خوابیدم. شامم ماهی و سیب زمینی سرخ کرده درست کردم و شوئر مشعوف شد. 

شنبه نوبت روانپزشک داشتم. رفتم. بعدش با دوستام رفتیم کافه. تو هوای سرد شکلات گلاسه خوردیم. با یکی از دوستام هم مسیر بودم پیاده برگشتیم و دوتامون رفتیم خونه مامانامون.

امشبم خونه بابی هستیم به صرف لوبیا کباب. فردا دومین سالگرد یکی شدنمونه. رفتم یه کیک کوچولو خریدم که شوئر و اینجا سوپرایز کنم.

خدایا! به امید تو...



تاريخ : یکشنبه هجدهم آبان 1393 | 20:20 | نویسنده : مهتاب |

276

سلاوووم

من که مثه آرسی زرنگ نیستم چند تا پست بنویسم. همه رو یییییهویی اینجا می‌نویسم. 

سه شنبه بعد از محضر پ ش خواهرک هممون رو دعوت کرد که فرداشبش بریم خونشون برای پاگشا. از منو شوئری هم جداگونه و با اصرار دعوت کرد. من و شوئر هم از طرفی قصد داشتیم 5شنبه بریم رشت خونه دخترخالم. واسه همین خوشحال شدم که مهمونی رو ننداختن 5شنبه. چون در اون صورت نمی‌رفتیم مهمونی.

اومدیم خونه بابی و همونطور که تو پست قبل گفتم ناهار خوردیم. داشتیم می‌رفتیم خونه برا خواب ظهر که دیدیم ماشین یه صدایی می‌ده. حالا بارون هم شلاقی می‌بارید. شوئر گفت: صدای تسمه‌اس. گفتم: با این ماشین که نمی‌تونیم بریم رشت. قرار شد شوئر ببره تعمیر کنه.

شب رفتیم خونه مادرشوئر. از قرار معلوم گفتن "مگه به جز کوکو چیزی می‌خوریم؟" به شوئر اثر کرده بود. زنگ زده بود به مادرش که ما میایم اونجا. شام بذار. پدرشوئر مهربون هم رفته بود جوجه گرفته بود و منتظر بودن ما بریم کباب کنن. 

شوئر همونطور که داشت سرگاز جوجه می‌زد مادرشوئر گفت: منقلم که برداشتی بردی! وای آتیش گرفتم که این حرفو تو هال نزد. من حتی بخاری اتاق خودمم بردم خونه خودم. اون چیزایی رو که شوئر خریده بود برا خونشون نداد. یه منقل فکستنی به چشمش میاد. کاش تو هال می‌گفت که جوابشو بدم. می‌خوام تو یه موقعیت مناسب بگم شوئر منقلو ببره بندازه تو سرشون.

خوائرشوئر داشت می‌گفت: رفتم روغن ماشینو عوض کردم، جلوبندی رو نشون دادم... شوئر گفت: پس با ماشین تو می‌ریم رشت. خوائرشوئر گفت: رشت می‌خواید برید چی کار؟ شوئر گفت: می‌ریم مسافرت. دیگه صدا از دیوار درومد از خوائرشوئر هم درومد. همینجوری از این ور اون ور حرف زد که ماشین نده به شوئر.

موقع خونه رفتن، به شوئر گفتم: حتما فردا ماشینو نشون بده ها. گفت: باشه، فوقش درست نشد با ماشین خواهرم می‌ریم. گفتم: نه که گفت ببرید. لازم نیس. شوئر گفت: مگه دست اونه؟ گفتم: من حاضر نیستم زورکی ماشین بگیری بریم سفر. ترجیح می‌دم نرم.

چهارشنبه خونه مامی بودم. از صبح اومدم. دیدم به به مامی بازم برام بلوز و شلوار خریده. من چند دست لباس  آورده بودم انتخاب کنیم برا شب. در نهایت همین لباس جدید که مامی خریده بود انتخاب شد. 

 عصری رفتم با کارت بابی از طرف اونا باقلوا و از طرف خودمون یه جعبه شکلات شیک خریدم. حیف یادم رفت عکس بگیرم. جعبه شکلات چوبی شکل قلب بود. شیرینی خریدن هم ماجرایی داشت برا خودش. تا تصمیم بگیریم چی بخریم. آخرش به این نتیجه رسیدیم که باقلوا از همه چیز بهتر و باکلاس‌تره. واقعا باقلوای قزوینو هیچ جا نداره. نمی‌دونم چرا باقلوای یزد یا ترک یا رشت معروف شده؟ هر کی واقلوای قزوینو می‌خوره دیوونه‌اش می‌شه و گرونترین شیرینی قزوینه. 

خلاصه رفتیم و بسیاووور بهمون خوش گذشت. یعنی به من که خوش گذشت. از پذیرایی که هر چی بگم کم گفتم. شام سوپ شیر، باقالی پلو با ماهیچه، زرشک پلو با مرغ، چلو سفید و ماهی قزل آلا، خوراک زبان، سالاد کلم، سالاد کاهو و ژله دو رنگ ساده داشتن. انقد دامی برام غذا ریخت که آخرش بهش گفتم: خواهش می‌کنم نریز... التماس می‌کنم نریز... تنها چیزی که باب میلم نبود شرایط یه جوری بود که نشد پیش شوئر بشینم. روبروش بودم.

بعد از شامم بزن و برقص بود که من روم نشد و بهونه کمردرد نرقصیدم. کادوی خواهرکو دادن. یک گیپور دست دوزی خیلی خوشگل بود ولی خواهرک دوس نداره. کلا اهل لباس دوختن نیس.

آخر شب با شوئر یه کم حرف زدیم. شوئر گفت: صدای تسمه به خاطر خیس شدن بودنه و مهم نیس. مکانیک گفته چیزی نیس و می‌تونید برید سفر. 

پنجشنبه صبح بیدار شدیم. می‌خواستیم قبل از ناهار بریم رشت. با کمال خونسردی صبونه خوردیم. شوئر رفت حموم. منم وسایلمونو جمع کردم. دو روز که بیشتر قصد نداشتیم بمونیم. واسه همین یه ساک کوچولو برداشتم. یهو یادم افتاد واسه دخترخالم اینا سوغاتی نگرفتیم. پشت در حموم به شوئر گفتم. قرار شد قبل از رفتن بریم شیرینی بخریم. میوه‌های بله برون خواهرک انقد زیاد بود که من و شوئر نتونسته بودیم بخوریم. واسه همین کلی میوه خشک کرده بودم. همه رو ریختیم تو کیسه فریزر و برداشتم. چایی و شکلات و بیسکوییتم برداشتم. اومدم مانتو پاییزه بپوشم که حس کردم تو ماشین خیلی گرمم می‌شه. مانتو نخی پوشیدم و مانتو پاییزه‌ام رو برداشتم برا اونجا. 

دیگه داشتم از آروم بودن شوئر عصبی می‌شدم که حرکت کردیم. اول رفتیم شوئر کالجاشو که تو دفتر جا گذاشته بود برداشت. بعد رفتیم شیرینی سنتی مخلوط خریدیم. بعدشم بنزین و تنظیم باد و رفتیم. منم یه خرده غرغر کردم که چرا بنزین و تنظیم بادو دیروز انجام ندادی؟ ولی فوری یادمون رفت و با هم آهنگ خوندیم.

از خوبی هوا و جاده هر چی بگم کم گفتم. خلوت. هوا لطیف. انگار این جاده جاده‌ای نبود که همیشه از بچگی‌ام ازش رد می‌شدم. برام تازگی داشت. یه جاهایی به پیشنهاد من شوئر از جاده قدیم رفت. اصلا توقف نداشتیم. مستقیم رفتیم رشت. مامی تو راه زنگ زد و گفت: فردا نیایدها... بمونید شنبه بیاید. فردا رو هم حسابی خوش بگذرونید. نزدیکای رشت بابی هم زنگ زد. شوئر گفت: چطوره فردا همه با هم بریم زیباکنار؟ منم که موافق بودم. بعد هم شوهر دخترخاله زنگ زد به شوئر. آدرسشون سرراسته. شوهر دخترخاله اومد از سرکوچه بردمون تو.

تا شوئر وسایلو بیاره به عشق بچه دخترخاله پریدم تو آسانسورو رفتم بالا. عشقم یک و سال نیمشه. تا منو دید گفت: سلاااام. از ذوقش یادم رفت با دخترخالم روبوسی کنم. رفتم دستامو شستمو اومدم چلوندمش. 

من برا تو خونه لباس گرم برداشته بودم. ولی انقددددددددد گرم بود که کولرو برام روشن کردن. منم که شدیدا گرمایی. خب فکر کردم هوا مثه همینجاست. 

ناهار خورش بامیه، مرغ و سالاد ماکارونی گذاشته بود. خوردیم. دخترخالم نذاشت ظرف بشورم یا کمکش کنم. مردا رفتن خوابیدن و ما حرفففففففففففففففففف زدیم. دلمون خنک شد انقد حرف زدیم. عصری بعد از عصرونه و کیک تری که دخترخالم درست کرده بود رفتیم بیرون. مردا رفتن پیش آشناهای شوهر دخترخاله برای بابی که می‌خواد ماشین عوض کنه دنبال ماشین بگردن. ما هم با نینی خوشگلمون رفتیم مطهری. شوئر بهم پول داد که اگه از چیزی خوشت اومد حتما بخر. بعد از محرم صفر عروسی خ ش دخترخالست. چند ماه بود دنبال لباس می‌گشت ولی چیز مناسبی پیدا نکرده بود. با هم رفتیم یه مزون. دو تا مدل براش انتخاب کردم. پوشید و عاشق یکیشون شد. واقعا خوشگل بود. بهش میومد و به تنش نشسته بود. بیعانه داد و گفت: چند روز دیگه میام میگیرم. همونجا به من نگفت که 250 تومن پول همراش نبوده. منم فکر کردم برا اینکه شوهرشم بیاد ببینه نخریده. من فقط یه جفت جوراب خریدم. 

دخترخالم می‌گفت: خوب شد تو خونه کلی حرف زدیم. وگرنه الان می‌سوختیم که بیرون نمی‌شه زیاد حرف زد. ساعت 8اینا دربست گرفتیم رفتیم منظریه. اونجا بستنی نعمت مهمونم کرد. نینی ماشالله نصف بستنی هر دومونو خورد. تو راه برگشتن به تزئینی برای آشپزخونه خواهرک خریدم. دخترخالمم یه بلوز شلوار برا نینی. 

بعد رفتیم خونه. گوشت و مرغ آماده کرده بودن. دخترخالم تا آقایون بیان به سیخشون زد. برنجم از ظهر مونده بود گرم کرد. 

اومدن کبابا رو تو منقل جالبشون که رو بالکن بود کباب کردن. خوردیم. رفتیم ددر. نینی دخترخاله به منم می‌گفت: مامان... مامانی... چسبیده بود به من و شوئر. میومد بوسمون می‌کرد.

رفتیم یه جا سفره خونه که موسیقی زنده داشتن. جا نبود. رفتیم یه جا دیگه. بازم جا نبود. رو یه تخت بزرگ یه زن و شوهر رشتی تنها نشسته بودن. صدامون کردن و گفتن اینجا که بزرگه. بیاید اونورش بشینید. ما هم از درون از خدا خواسته و بر ظاهر شرمنده و عذرخواهی کنان رفتیم و نشستیم. انقد نینی شیرین بازی درآورد که نگو. اون خانم و آقا غش کردن براش. می‌خواس از شکلاتاشون برداره می‌رفت می‌پرسید: این شیه (چیه)؟ این شیه؟ 

ساعت 12 اومدن بیرونمون کردن. برگشتیم خونه تا 2 حرف زدیم. قرار شد فردا جای زیباکنار بریم ماسوله. صبح ساعت 10 بیدار شدیم. شوئر و شوهردخترخالم رفتن لوبیاکباب بخورن صبونه. ما هم صبونه خوردیم. حاضر شدیم. دخترخالم جوجه انداخت تو مواد که بریم کباب بخوریم. 

تو راه هم اتاقیم الی بهم تو وایبر پیام داد که می‌خواد با دوس پسرش ازدواج کنه. بعدم گفت که تو منو جمع کردی و نذاشتی پیش پسرا وا بدم. ازم تشکر کرد. خوشحالیم دو چندان شد. 

از قشنگی راه هر چی بگم کم گفتم. واقعا انگار نه انگار که پاییز بود. آفتاب افتاد بود. هوا بهاریه بهاری. تو راه ایستادیم عکس گرفتیم. ماسوله هم که معرف همه هست. اول رفتیم آبشار. نینی از ترس گریه می‌کرد. کلی بهش خندیدیم. شوئر عین بز کوهی از رو سنگا پرید و رفت پشت آبشار عکس گرفت.

بعد رفتیم سمت شهر. به پیشنهاد من رفتیم عکس با لباس محلی گرفتیم. شوئر اول گفت: دخترخاله‌ها با هم بگیرید. ولی وقتی دید مردا هم لباس محلی می‌پوشن زودتر از همه پرید لباس انتخاب کنه. منم یه لباس گیلکی برداشتم. شوهر دخترخاله اونجا گیر داده بود که اینا لباس گیلکی نیستن و تالشی‌ان. قبولم نمی‌کرد. دایورتش کردیم. بعدشم می‌گفت: عکس نمی‌گیرم و دخترخالم خورده بود تو ذوقش. شوئر راضی‌اش کرد. قرار شد با هم چهار نفره هم عکس بگیریم. من دو دست لباس پوشیدم. عکسامون محشر شد. هر کی دیده تعریف کرده. مخصوصا عکس چهارنفره مون. 

رفتیم تو بازارش. نمی‌دونم چه مرضی دارم که نمی‌تونم تو مسافرت خرید کنم. از همه چی خوشم میومد ولی نمی‌خریدم. دخترخالمم از یه دیوار کوب مسی خوشش اومد ولی شوهرش باز زد تو ذوقش و نخرید. خیلی دلم براش سوخت. به شوهرش تیکه انداختم. مرتیکه بیشعور. 

شوهردخترخاله می‌گفت بریم ناهار. آخرش رفتیم آش دوغ و باقالی خوردیم و سرویس چای و قلیون سفارش دادیم. 

توی هر نقطه عکس گرفتیم. یه پیرمردی بود که صنایع دستی می‌فروخت. نگاه کردیم ولی نخریدیم. بعدش که اومدیم پایین دلمون سوخت. دخترخالمم مثه من دیوونه‌اس. دلش برا همه دست فروشا می‌سوزه. مخصوصا اگه پیر باشه. من که رسما روانیم. حتما از پیرمردا خرید می‌کنم. هنوزم که هنوزه دلم برا پیرمرده می‌سوزه و یادش میوفتم گریه‌ام می‌گیره. خدایا! شفام بده. 

نینی اذیت می‌کرد و برگشتیم. تو راه کلوچه فومن خریدیم. دوست دخترخالم زنگ زد و گفت که شب میان خونشون که ما رو ببینن. دلمون نمی‌خواست چون به شدت خسته بودیم. 

رسیدیم رشت شوهردخترخاله گیر داد به شوئر که بریم دوباره قلیون بکشیم. شوئر هم علارغم میلش تو رودربایستی رفت. ما هم رفتیم بالا و از گشنگی سالاد ماکارونی دیروزو خوردیم. مردا اومدن جوجه‌هایی رو که نشد تو ماسوله کباب کنیم، کباب کردن. بعدم دوباره قلیون چاق کردن. 

با خستگی زیاد یه خرده آرایش کردم. دوست دخترخاله با شوهرش اومدن. یه پسربچه شیطون داشتن که با نینی آتیش سوزوندن و سرسام  گرفتیم. یه کم از این در و اون در و آشناهای مشترک حرف زدیم. ساعت 12 رفتن. باز ما تا دو فک زدیم. 

صبح ساعت 10 بیدار شدیم. شوهر دخترخاله شب خدافظی کرده و رفته بود سرکار. ما هم حاضر شدیم اول دخترخالمو بردیم مطهری لباسی رو که بیعانه داده بود گرفت. بعدم رفتیم شهرداری، بازار سنتی رشت که محبوب منه. 

همونجا چون همه مردا و پیرمردا گیلکی حرف می‌زدن یاد بابابزرگ خدابیامرزم افتادم و اشک ریختم. شوئر و دخترخالمم ناراحت شدن. آخه چرا من انقد احساسی و حساسم؟ 

سوغاتی و خوردنی خریدیم. ماهی کولی محبوبم، لاکو نُنِی laku noney، چُچاق، سبزی خوردن، برگ سیر، ترب، اسفناج محلی. واقعا لذت بردم. بهترین بخش سفرم بود. 

دخترخاله رو علارغم اصرارش برای ناهار موندن گذاشتیم خونشون و یه کله اومدیم تا رودبار. رودبار وایسادیم. زیتون خریدیم و چایی خوردیم. بعدم مستقیم خونه بابی. 

سوغاتی ها رو دادیم. مادرشوئراینا یه بارم زنگ نزدن ببینن کجاییم، رسیدیم، نرسیدیم... ما هم برا اونا سوغاتی خاصی نخریدیم. فقط 6 تا دو کولی یه بسته کلوچه فومن گذاشتم براشون. بقیه رو با مامی نصف کردیم. البته زیتونم برا مامی اینا خریده بودیم که مامی به زور ازش بهمون داد. 

شوئر خوابید. حسین به من اسمس زد که شب میخوایم بریم مسجد. میای پیش مهسا؟ گفتم: باشه. شوئر بیدار شد و گفت: شب می‌رم مسجد. تو اینجا بمون. وقتی گفتم میرم خونه مهسا اینا غرغر کرد که برام سخته ببرمت اون سر شهر. بعد من خوابیدم. بیدار شدم و دوش گرفتم. مهسا زنگ زد که بیایم دنبالت؟ گفتم: خونه مامانم اینا. بیاید اینجا. به شوهرم زنگ زدم که لازم نیس بیای دنبالم و بسی مشعوف شد. تو ماشین با مهسا تصمیم گرفتیم بریم خونه زی زی اینا و زی زی هم با خوشحالی استقبال کرد. مجی هم داشت می‌رفت مسجد. 

اونجا هم نینی مهسا که دل درد داشت گریه می‌کرد. مهسا هم که دلش از مادرشوهرش پر بود و برا نینی ناراحت بود یه دل سیر گریه کرد. منم که کسی پیشم گریه کنه زودتر می‌زنم زیر گریه.

ساعت 1 آقایون تشریف آوردن و رفتیم خونه...

این بود شرح اواخر هفته گذشته و اوایل این هفته. مهمونی پاگشای دامی و رفتن خونه مادرشوئرو که تو این بود بعدا می‌نویسم. 

مرسی که خوندین. 

بوس بوس

خدایا! به امید تو... 



تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان 1393 | 22:8 | نویسنده : مهتاب |

275

سلاووووم

پاییزه ولی حال من مثه هوای بهاره. نوسان شدید داره. خوب و بده. بارونی و آفتابی... باانگیزه و بی حوصله... یکی از دلایلش دانشگاه و طولانی شدن درسمه. دوس دارم از یونی انصراف بدم. آخ اگه به خاطر دیگرون نبود. آخ کاش می‌تونستیم خودمون برای زندگیمون تصمیم بگیریم. کاش می‌تونستم خودم باشم.

این هفته نرفتم تهران. به بابی نگفتیم. ناراحت می‌شد. دو روز نیومدم خونه مامی اینا. شنبه شب انقد گریه کردم که شوئر هم به گریه افتاد. یکشنبه تو خونه بودم. به شوئر گفتم: شب زود بیاد بریم بیرون. 

گفتم: بریم یه جا زیارت. یه کم دلم واشه. رفتیم شازده حسین. یه نیم ساعتی سرمو گذاشتم رو ضریح پسر امام رضا (ع). اشک ریختم. وقتی اومدیم بیرون سبکتر شده بودم. 

بعدش رفتیم پیاده روی تو پارک. نیم ساعتی قدم زدیم. برای شام عدسی گذاشته بودم. ولی شوئر اصرار داشت بریم کباب بنابی که تازه روبه‌روی پارک باز شده بود. بهش گفتم: عدسی بمونه فردا صبونه یا ناهار می‌خوری؟ گفت: آره.

رفتیم. اصلا خوشم نیومد. بوی چربی می‌داد کبابش. 

دوشنبه صبونه عدس گرم کردم. دو سه ق بیشتر نخورد. می‌دونستم. لب به غذای شب مونده نمی‌زنه. بعدش هم که به خونه مشغول بودم. چند روزی بود میوه خشک کرده بودم و ازشون عکس گرفتم و تو وایبر برا دوستام فرستادم. می‌خواستن نتیجه رو ببینن. ماکارونی هم درست کردم. 

شوئر اومد سیر خریده بود. رنده کردم زدم تو دوغ. با شوئر زدیم بر بدن و رسما بیهوش شدیم. چه کرد سیره باهامون. خیلی قوی بود.

عصری دو بوته سیر رنده کردم و برای فریز کردن. شب خواهرک زنگ زد بیاید اینجا. بیا لباسی که برا محضر خریدم ببین. 

اومدیم ولی 45دیقه‌ای برگشتیم. حوصله نداشتم. بداخلاق شده بودم.

ولی امروز حالم خوب بود. چون رفتیم محضر برای رسمی شدن نامزدی خواهرکم. صیغه محرمیت خوندیم. خونواده داماد گوشواره دادن به خواهرک. ما هم یه رینگ مردونه به دامی. 

کلی هم عکس گرفتیم.

الانم مهمون بابی اومدیم خونه نهار. منتظریم دامی و شوئر بیان. فردا شب هم دعوت شدیم خونه پ ش خواهرک. به عنوان پاگشا.

خدا رو شکر که خواهرکمم جفتشو پیدا کرد و انشالله برای همه جوونا.

اگه خدا بخواد آخر هفته با شوئر می‌ریم رشت خونه دخترخالم. 

خیلی برام دعا کنید دوستای من. نباید دوباره بیفتم به ورطه افسردگی. خدایا! تنهام نذار.

خدایا! زندگی من یه کلاف سردرگم شده. دستای قدرتمند تو می‌تونه بازش کنه. خدایا! نذار وجودم به غما گره بخوره. آمین



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 | 12:37 | نویسنده : مهتاب |

274

سلاوووم 

خوبید؟ خدا رو صد هزار مرتبه شکر که تقریبا خوبم. هر از گاهی یه دردی می‌پیچه توی گوشم که دکتر گفت طبیعیه. اون روز که رفتم دکتر گوشمو آندوسکپی کرد و تو مانیتور دیدیم. باز شده بود. ولی روی جداره‌هاش مثه کپه‌های شن، چرک بود.  اون ته هم پرده گوشم معلوم بود که لایه عفونت نشسته بود روش. دکتر تونست ساکشن کنه. قرار شد چهارشنبه هفته دیگه دوباره برم که وضعیت پرده گوشم رو بررسی کنه. 

 

شنبه بالاخره طلسم سه هفته‌ای شکسته شد و رفتیم خونه مهسااینا. دیدن نینی. نینی گوگولی سیاه سوخته عسلی خوابالو. همش خواب بود. مهسا بیدارش کرد. وای خدا چقدر کیف داد وقتی تو بغلم بود.Deco-mail pictograms of Heart مثه پر کاه سبک. بوی خوب می‌داد. بوی بچه. یه بوی گرم و لطیف. مثه همه نوزادا. چشمای سیاهشو باز می‌کرد و نگاه می‌کرد و دوباره خوابش می‌برد. شوئر دست کوچولوشو بوس کرد. دختر بابا! کپی برادر اصل. عین حسینه ماشالله.

کادو رو نقدی حساب کردیم. زی زی می‌گفت: پول بذاریم رو هم یه تیکه طلا بخریم ولی من ترجیح دادم پول باشه. چند تا دلیل داشت. یکی اینکه یه تیکه طلای کوچیک می‌شد و به چشم نمیومد. http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/cachoo.gifدوم اینکه به دردش نمی‌خورد و برای به درد خوردن باید می‌بردن می‌فروختنش که پولشو وردارن. هم دردسر داشت و هم ضرر.شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه سوم اینکه چون زی زی وقت دکتر داشت من باید می‌رفتم می‌خریدم. اونا هم بدجور، بدحساب. معلوم نبود که دنگشونو بدن. البته می‌دادن. ولی احتمالا دو سه هفته دیگه. 

خلاصه به مقدار مساوی پول گذاشتیم تو پاک و دادیم. 

یه خبر دیگه در مورد برادرشوئر. جمعه شب رفتیم خونه‌شون. به برادرشوئر گفتم: چه خبر از خانومت؟ گفت: نشد که! جواب رد دادن. گفتن: استخاره کردیم و خوب نیومده. گفتم: خب هر کی بخواد جواب رد بده همینو می‌گه. خلاصه اینکه ناراحت بودن. فقط خوائرشوئر داشت حفظ ظاهر می‌کرد. 

عجیبه، نه؟ اولش قبول کرده بودن که آدرس گرفتن برا تحقیق. یعنی تو تحقیق کسی چیز بدی گفته؟ خو اینا با وجود اخلاقایی که وصفش قبلا رفته بد نیستن که. برادرشوئر هم که خیلی خوبه. به هر حال دلداریش دادم و گفتم: بی خیال. قسمت نبوده...

و اما خبر!

بله. من خواهرزن شدم. دیشب بله برون خواهرکم بود. دامی (شوهر خواهر) یک سال و اندی در تب عشق خواهرک می‌سوخت و می‌گداخت و یارای سخن گفتنش نبود.شکلک های شباهنگShabahang می‌ترسید قبول نکنه. حتی وقتی مامی به همکاراش برا عقد و عروسی من شیرینی داده بود فکر کرده بود ای داد بر من! دخترک را به شوی دادند! دامی یه شغل دولتی داره و عصرا هم یه شغل آزاد تو پاساژی که مامی توش مزون داره. اتفاقا شغل اون و شغل شوئر بسیار به هم شبیه و مربوطه.شکلک های شباهنگShabahang وقتی خواهرکم رفت تو همون پاساژ بوتیک زد کم کم مهر و محبت اون که خیلی خودشو به مامی و بابی نزدیک می‌کرد هم افتاد تو دل خواهرک و تبدیل شدن به دو دلداده. 

خودش به خواهرک گفته بود: هر شب می‌رفتم شازده حسین دعا می‌کردم ولی تو به من محل نمی‌دادی... از طرف دیگه هی از این ور و اون ور ‌می‌شنیدم که برات خواستگار میاد و دلم داشت می‌ترکید. از طرف دیگه روم نمی‌شد به خاطر صمیمیتی که مامان و بابات داشتم برم بهشون چیزی بگم. تا اینکه یه شب رفتم شازده حسین و انقد دعا و گریه کردم که خوابم برد. فرداش که اومدم باهاتون سلامعلیک کردم تو بهم لبخند زدی. 

شنبه صبح  با خواهرک رفتیم نشون انتخاب کردیم. لباس بله برون خریدیم. مامی هم وسط کار بهمون ملحق شد برای منم خرید کرد. یه بلوز و یه شلوار کتان کش و یه سارافون.شکلک های شباهنگShabahang تا ظهر کارامونو کردیم که راحت باشیم. عصری خواهرک و دامی رفتن نشونایی که رو نشون کرده بودیم دیدن و یکیشو انتخاب کردن. 

یکشنبه هم من رفتم ابروهامو برداشتم. خیلی وقت بود نرفته بودم آرایشگاه و خودم برمی‌داشتم. افتضاح شده بود. بعدش با خواهرک رفتیم TT و یه روسری خوشگل خریدم. شوئر اومد دنبالم رفتیم دوردور. بعدشم رفتیم خرید و یخچالمونو شارژ کردیم.

عیدم تو خونه بودیم. هی همدیگه رو ناز می‌کردیم. مادرشوئراینا نذری داشتن ولی حال نداشتیم و نرفتیم. غروب رفتیم آش نذری‌مونو گرفتیم و اومدیم خونه بابی.

و با اومدن مهمونا خدا رو شکر مراسم به خوبی و خوشی و توافق هر دو طرف رو مهریه و این چیزا برگزار شد. هر دو طرف راضی شدن.

وقتی مادرشوئر شمالی خواهرک (بله دامی هم استانیه) بلند شد نشونو بندازه تو دست خواهرک به زور جلوی اشکامو گرفتم. خواهرک کوچولوی من که انگار همین دیروز به دنیا اومد ماشالله داره عروس می‌شهشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے. بعدشم به اصرار خواهر دامی چیریک چیریک عکس گرفتیم. می‌گفت: اون موقع کسی واسه من از این کارا نکرد. دوس دارم شما عکس بگیرید و یادگاری داشته باشید. ده سال پیش عروسی کرده آخه. 

انشالله برن آزمایش بدن و آخر هفته هم بریم محضر و صیغه محرمیت بخونیم. خواهرک متولد شصت و هشته و دامی شصت سه. یه سال از شوئری جونم کوچیکتره. 

خدایا! همه جوونا رو خوشبخت کن. همه مجردا رو به نیمه گمشدشون برسون که کنار هم آرامش داشته باشن. خدایا! به ما هم نگاه کن و خوشبختی و شادی رو به زندگیمون سرازیر کن. آمین



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 | 19:15 | نویسنده : مهتاب |

273

خبری در راه است...



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 23:50 | نویسنده : مهتاب |

272

خدا رو شکر بهترم. دکتر گفت:به درمان دارویی جواب میدی نیاز به بستری نیست.



تاريخ : جمعه هجدهم مهر 1393 | 22:46 | نویسنده : مهتاب |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.