می‌خواهم زندگی کنم

life is wonderful

می‌خواهم زندگی کنم

مهتاب
می‌خواهم زندگی کنم life is wonderful

287

سلاوووومممممممم

 

رمزش ثابته برید ادامه 



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 12:24 | نویسنده : مهتاب |

286

سلام دوستای گلم

بیاید ادامه مطلب با رمز ثابت 

 



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 12:45 | نویسنده : مهتاب |

285

سلام 

راستش اونقدر ننوشتم خجالت میکشم. حتی تولد وبلاگمم یادم نبود. بعدش که یادم افتاد خیلی ناراحت شدم، حس کردم این دوست خوبمو فراموش کردم.

جز آخرای اسفند مشغله زیاد نبود. تقریبا میتونم بگم بیشتر وقتم به خوش گذرونی میگذشت. هر دیقه با دوستم فری و گاهی خواهرک بیرون بودیم. کافی شاپ و خرید. استخر و قدم زدن.

ناخنامم کاشتم دوباره. هر سری موهامو روشنتر کردم. فری خودش آرایشگرم بود. خلاصه ددر دودور و حال و حول.

اوایل اسفند خونه تکونی رو شروع کردم. کار زیادی نداشتم. ولی کشوها رو مرتب کردم و... تصمیم داشتم خودم شیرینی هام و بپزم. نمیدونستم انقد سخت و وقتگیره.  مجبور بودم عصرا که اسکار خوابه شیرینی بپزم. چون به شدت به من وابسته اس و میومد تو دست و پام.

شش جور شیرینی پختم. بعدش یهو کمردرد شدید گرفتم. شوهر اون روزا کارش زیاد بود و ناهارا نمیومد. من و اسکارم تا لنگ ظهر میخوابیدیم. بعدش حوصله نداشتم غذا بپزم, یه چیزی میخوردم ساعت سه اینا دوباره میخوابیدیم. 

کمرم یه خرده که بهتر شد رفتم برا ترمیم ناخن. انقد ناخنم خوشگل شد که نگوووو. 

چهارشنبه سوری با زی زی اینا بودیم. زیر بارون آتش بازی کردیم. آخراش دیگه خیس بودم و میلرزیدم. بعد رفتیم بالا و پیتزا درست کردیم و خوردیم. من همش حالت تهوع داشتم و حالم خوب نبود. زی زی مسخره بازی درمیاورد که حامله ای. قرار بود فرداش فری موهامو ریشه گیری کنه که تو وایبر پیام داد من مجبور شدم با ق ش برم مسافرت.

منم همون آرایشگاه ناخنم وقت گرفتم. موهامو دکلره کرد و چون موهام ضعیف شده بود زیاد دووم نیاورد و زود شستم. در آخر یه رنگ بلوند خیلی روشن عروسکی شد.  

تا شوهر بیاد دنبالم تو سرما تو خیابون موندم. بارون شب قبل و سرمای اون شب باعث شد سرما بخورم. 

پنجشنبه به زور پونه دم کرده با شوهر خریدامونو تکمیل کردیم. عیدی ها رو خریدیم. سر عیدی خواهرک پدرمون درومد. آخرش گوشتکوب برقی فلر خریدیم. برا باباها و برادرشوهر عطر, برا دامی پیرهن اسپرت, برا مادرشوهر و خواهر شوهرم بلوز. مامی جونم که همه چی تازه خریده بود هدیه اشو نقدی دریافت کرد. 

جمعه شب  شوهر آشپزخونه رو شستم, منم تو یه مجمع قدیمی که مال جهاز مامانم بود و داده بود به منم هفتسین چیدم. آهان شامم قبلش خونه مادرشوهراینا بودیم و سبزی پلو و ماهی خوردیم. دوش گرفته و خوشگل نشستیم سر سفره و سالو تحویل کردیم. مثه همیشه موقع تحویل سال گریه کردم. شوهرم بغلم کرد و بهم عیدی داد. 

روز اول عید ناهارو با مامانم اینا بودیم و عصر رفتیم طرف شوهراینا. بعدش خونه خودمون که مامانم اینا اومدن عیددیدنی.

روز دوم عید کمردرد داشتم و سرماخورده بودم. یه روز از پری میگذشت و نیومده بود. شوهرو فرستادم بیبی چک بخره. با نارضایتی‌ رفت. حوصله نداشت. منم  دستشویی مو نگه داشتم تا شوهر اومد.

رفته  بود عطاری و برگ به خریده بود. منم رفتم بیبی رو امتحان کردم. ناباورانه دیدم دو تا خط شد. شوکه اومدم بیرون تکیه دادم به اپن. شوهر بیخیال برگشت و قیافمو دید و فهمید. پرسید بابا شدم؟ خوشحال اومد بغلم کرد.

من از شوک و ناراحتی زدم زیر گریه. یهو یادم افتاد دکلره, سیگار, قرصهای ضد افسردگی, پونه و... ترسیدم. زنگ زدم زی زی. گفت نترس  زنعموی منم ماه دوم دکلره کرد و هیچی نشد. فقط زود برو بیمارستان. رفتم بیمارستان یه ماما پیدا کردم و آز دادم. تا جواب حاضر شه رفتیم ناهار.

رنج بتا بالای پنج بود بتای من ۱۲۸بود. حامله بودم. ماما گفت در مورد دکلره ناراحت نباش. 

حامله و ناراحت بودم. این ناراحتی تا وسطای عید ادامه داشت ولی الان خوشحالم. خیلی خوشحال و شاکر. بقیه خاطراتو بعد میگم. مبرام دعا کنید. ۱۳اردیبهشت دوباره وقت سونوگرافی دارم. برای قلب نینی.

خدایا! شکرت



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ | 21:18 | نویسنده : مهتاب |

284

سلام 

سال نو مبارک 

خوبم میام با کلی خبر فعلا یکیش و بگم. صاحب یه پیشی خوشگل نژاد بیرتیش شورت هیر شدم. اسمش اسکاره. 

پیچک دوست دارم دنیا دنیا 

و همینطور بقیه رو. آرسی رمز متفاوت و به منم بده. 

خدایا شکرت و به امیدت



تاريخ : پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ | 19:0 | نویسنده : مهتاب |

283

سلاووووم

دوستای نازنینم

رمز همه رو به جز آرسیتا گم کردم.

نفس، مرمر، مرمری، نیکی و بقیه دوستای گلمممممم خیلی شرمندم اگه ممکنه اینجا برام رمز بذارید. ممنونم. 

دارم یه سر و سامونی به این دفترچه خاطرات عزیزم می‌دم. اولیش یه قالب خوشگله که یا می‌سازم یا پیدا می‌کنم. 



تاريخ : یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ | 19:35 | نویسنده : مهتاب |

282

سلاوووم 

از بس ننوشتم نمی‌دونم از کجا بگم؟ از بس براتون کامنت نذاشتم از خجالت می‌خوام تو افق محو بشم. 

شب تولد خواهرک که با تولد مجی یکیه ما خودمون خونوادگی تولد گرفتیم. دامی شام جوجه کباب خوشمزه مهمونمون کرد که قرص مهربونم اجازه نداد زیاد بخورم. بعدم عکس بازی تولد بازی و کیک. خیلی خوش گذشت. کادوی دامی دو تا النگو بود که با خواهرک دو تایی رفته بودن به انتخاب خودش خریده بودن. کادوی مامی قوری کتری، بابی دویست پول و ما هم تابلو. خیلی عکسای اون شبمون خوشگل شد. 

یه چیز بامزه اینکه ما اون شب خدافظی کردیم و رفتیم، ظاهرا به محض رفتن ما یه صدای جیغی میاد که صداهه عین صدای من بوده، اعضای خونه هم طوری می‌ترسن که خواهرک و دامی بدو بدو می‌رن جلوی در کوچه و می‌بینن هیچ خبری نیس! ما هم در حال رفتن تازه رسیده بودیم سر خیابون من یادم افتاد قرصامو خونه مامی اینا جا گذاشتم به شوئر گفتم برگشتیم وردارم، اینا تازه از هول افتاده بودن صدای زنگ زدن مخصوص منو می‌شنون دوباره هول می‌کنن. شکلک های شباهنگShabahang

فرداش که جمعه بود شوئر سرکار بود بازم. منم خونه تکونی‌ام  گرفته بود عین بلدوزر مشغول بودم. زی زی زنگ زد بیا امشب برا مجی و خواهرک تولد بگیریم. گفتم: خواهرک خونه پ ش دعوته. گفت: خو شب بیاید اینجا تولد مجی. گفتم: باوووشه.  دستور لازانیا رو هم گرفت و قطع کرد. مادرشوئر زنگ زد: بیاید اینجا. گفتم: می‌خوام برم خونه مامی. نمی‌خواستم برم گفتم که بسوزه. 

رو تختی‌مو از تو پاف جمع کردم و گذاشتم تو کاور. پاف رو کردم پر از لباس. کمدمم کردم دسته گل. انقده خودم حال کردم. شوئر اومد. دوش گرفتیم. خوشگل موشکل کردیم. رفتیم برا مجی یه تیشترت که شیکمش توش جا شه خریدیم و رفتیم تولد.

نینی مهسا رو که خوردم. خوابوندم. بغل کردم. قرص مهربون اجازه نداد غذا بخورم. شام کشک بادمجون، لازانیا و سالاد ماکارونی بود. رزی اینا بعد شام اومدن. یکم رقصیدیم و یه عالمه عکس گرفتیم. شب که برگشتیم بیهوشششششششششششششش شدیم. 

تو این مدت شوئر بیشتر ظهرا نیومد خونه، منم بیشتر شام درست کردم. چند بار هم کته درست کردم. چون بیشتر برنجو آبکش درست می‌کنم چون کم کالری‌تره (سلام آرسی). خودمم بیشتر دوست دارم. یه شب تو گــَمَج قرمه سبزی گذاشتم با کته کره‌ای. یعنی قرمه رو ساعت 11 ظهر گذاشتم تا هشت شب که شوئر اومد. کیف کرد. Smiley

یه بارم ناهار درست کردم با خودش برد. مرغ با کاری هم درست کردم خیلی دوست داشت. 

برا تولد بابی هم کیک کره‌ای درستیدم. همه لذت وافر بردن. 

اربعین پسرعمه شوئر نذری می‌دادن و دعوتمون کرده بودن. تو فکر این بودم که بپیچونم که خود به خود برا شوئر کار پیش اومد و نرفتیم. من رفتم خونه مامی. مادرشوئر گفت: چرا نیومدین؟ یعنی عاشق شوئرم. حتی به خودش زحمت نداد بگه کار داشتم. گفت: دوست نداشتم. 

برادرشوئر اربعین رفت کربلا. بعدش رفتیم دیدنش. خوائرشوئر بی ادب تو اتاقش بود. بعدشم خوابید. مادرشوئر بسیار ناراحت شد و حرص خورد. برادرشوئر رفت برام پفک و تخمه خرید. منم یه عالمه براش کلیپای بامزه تو گوشیم گذاشتم. با پدرشوئرم لاو ترکوندم.

28 صفر امسال قسمت نشد بریم مشهد. انقد پای تلویزیون گریه کردم. مجی و علی رفتن، به شوئر اصرار کردم باهاشون برو. گفت وقتی تو انقد دلت می‌خواد نمی‌رم. دلم نمیاد. با ماشین علی رفتن و تو ماشین خوابیدن. از تو حرم بهمون زنگ زدن. 

صابخونمون گوسفند قربونی کرد و برامون گوشت آورد. گفتم: گوشتو ببرم مامی آبگوشت بذاره بریم اونجا. شوئر گفت: نه تو بذار اونا بیان اینجا. با اینکه تنبلیم میومد گفتم باشه. برای سه شنبه وقت همه اوکی بود. 

بابی برا شوئر یه کاپشن خوشگل شب یلدا کادو گرفت. ما هم شب یلدا خونه بابی بودیم. بهش هدیه داد و شوئر کلی سوپرایز شد. قرار شد یلدایی خواهرک رو بعد از صفر بیارن. ولی اون شب شام دعوتش کردن. دوشنبه شوئر زنگ زد گفت: ناهار بریم خونه بابی می‌خواد جلو درو ایرانیت بزنه بارون نریزه من براش بزنم. گفتم: باشه.

اومدیم شامم موندیم. برگشتیم خونه آبگوشتو بار گذاشتم. با حرارت کم. یه بار 4 صبح بیدار شدم سر زدم یه بار 8. 10 دیگه بیدار شدم کاراشو کردم. شوئر رفت دنبال بابی و رفتن خرید. با هم کاراشونو کردن. منم جارو زدم و گردگیری کردم. دوش گرفتم. ظهر اول بابی اینا اومدن بعد خواهرک و دامی. 

فوری ناهار خوردیم که نگم چه آبگوشتی شده بود. خوشمزه و پخته و له شده. استخونا از گوشتا جدا می‌شدن. جا افتاده. محشر. به قول شوئر بابی که کنترل کیفیته تایید کرد. نه تنها تایید کلی تعریف کرد.

بعد چایی بابی و شوئر رفتن. ما هم استراحت. مامی و خواهرکم رفتن. من ظرفا رو گذاشتم تو ماشین و یه خرده لالا. بیدار شدم دیدم پیام اومده و حلول ماه ربیع الاول رو تبریک گفتن. خوشحال شدم. شکلکـــْـ هایِ هلــن خدا رو شکر کردم که صفر به خوبی تموم شد. یه کم جا به جا کردم، آژانس گرفتم رفتم خونه بابی. بارون گرفته بود کار شوئر اینا نصفه مونده بود. شوئرم مسجد بود. ما هم رفتیم شازده حسین. خیابونا شلوغ بود. مغازه ها داشتن باز می‌کردن. بعد زیارت رفتیم یه کتی رو که دامی خیلی خوشش اومده برا یلدا خریدیم که سوپرایزی بهش کادو بدیم. موقع برگشت من و خواهرک پیاده شدیم که از شیرینی فروشی نزدیک خونه شیرینی بخریم برا ماه ربیع الاول. کیک تلخ و میشکا خریدیم. شوئر هم اومد. آش دوغ خوشمزه مامی رو خوردیم. هر چند همه از ظهر سیر بودن. شکلک های شباهنگShabahang

بعدم رفتیم خونه و لالا.

امروزم طبق معمول خونه مامی. 

جمعه مادرشوئر اینا رو دعوت کردم. می‌خوام قرمه سبزی بدرستم. اول می‌خواستم غذای شمالی بذارم ولی شوئر گفت: می‌خوام بگم آبا رو هم بیارن. آبا یه عادت گند داره که هر جا می‌ره می‌گه غذای فلانی رو خوردم مریض شدم، گفتم غذای عادی رو بذارم که حرف درنیاره.

پی‌نوشت: 8 کیلو لاغر شدم.

خدایا! به امید تو...

 



تاريخ : چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ | 19:56 | نویسنده : مهتاب |

281

سلاوووم 

ای تو روحتون که تا کامنت نذارم نمیاید کامنت بذارید. حتما باید ارواح خبیثتونو مورد عنایت قرار بدم؟ هان؟؟؟

بابا جان من خونمون نت ندارم. میام خونه بابی با گوشی می‌خونمتون. اونم شوئر هی سیخونک می‌زنه بذار کنار گوشی رو در جمع خونواده باش. اصنم من قهرم. با این حال بیاید بغلم بچلونمتون. شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

 

چون عده‌ی زیادی از دوستان پرسیدن مهتاب سر آشپز می‌شود.

لوبیا کباب چیزی نیست به جز خوراک لوبیاچیتی پخته + کباب که صبحانه گیلانیه. یعنی لوبیا چیتی می‌پزیم. بعدم کباب زغالی درست می‌کنیم. کباب رو می‌ریزم تو لوبیا با روغن زیتون می‌زنیم بر بدن. البته صبحانه گیلانیه ولی ما شام می‌خوریم. وقتی رفتیم رشت شوئر و شوهر دخترخاله رفتن یه جا که بابی بهشون آدرس داده بود صبونه خوردن و روحشون تازه شد. Smiley

اما مرغ به سبک مهتاب که حتما عده زیادی از دوستان هنرمند به همین روش درست می‌کنن:

من برای مهمونی 6 نفره از دو تا ران کامل و یک سینه کامل که دو قسمت شده بود استفاده کردم. 

سطح ماهیتابه رو کامل روغن ریختم و اجازه دادم داغ بشه. مرغا رو انداختم توی روغن و گذاشتم سرخه سرخ بشن. چند بار اینور و اون ور کردم و سرخشون کردم. حسابی که قرمز شدن یه ق غ پر رب زدم و تفت دادم تا بوی خامیش گرفته بشه. بعد چند تا هل  با پوست سبزش و چند تا تیکه کوچیک چوب دارچین انداختم توی روغن و یک لیوان پر آب ولرم ریختم، نمک فلفل زردچوبه هم ریختم یه ق چ زعفرون آب شده ریختم.  4 ق غ پیاز سرخ شد ریختم و درش رو گذاشتم با حرارت خیلی کم. مرغ هی خودش آب انداخت و پخت. دیگه درش رو برنداشتم. فقط هر چند وقت چک کردم که آبش خشک نشه. حرارت خیلی کم بود. سه ساعتی همینجوری دم کشید تا سسش غلیظ شد. بعد درش رو برداشتم. مرغا رو آروم برگردوندم. یه استکان آب ریختم و نیم ساعت گذاشتم دوباره بجوشه و سسش دوباره غلیظ شه. نصفه استکان زعفرون آب شده ریختم و زیرش رو خاموش کردم. شد یه مرغ مجلسی خوشبو و خوشمزه.

نوش جون و با عرض معذرت از دوستای هنرمند و آشپز 



تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۳ | 20:31 | نویسنده : مهتاب |

280

سلاوووم

دیدین یه مدت هیچی نداری بیای بگی؟ یه مدت انقد چیزی داری که نمی‌دونی از کجا شروع کنی؟ برای منم الان دقیقا همونجوریه! 

چهارشنبه هفته پیش نه، هفته قبل موهامو بلوند کردم. کنفی. فک کن! سه بار رو مشای عیدم رنگ مشکی 3 گذاشته بودم. بعدش تابستونم که زی زی برام شرابی گذاشت. با اعتماد به نفس رفتم رفتم مدل دوستم شدم که داره دوره رنگ می‌بینه. بدون دکلره موهامو کنفی کردم. موهامم یه کنفی خوشگل باکلاسی شد که نگو. موهامم تا کمرم. پیر دوستمو مربیش درومد. تازه دوستمم یه عالمه مطالب مفید آموخت. چون موهای من همه چی داشت. مش، دکلره، رنگ مشکی، شرابی... با یه مواد خارجکی درآورد که اسمشو یادم نیس. به جای دکلره. 60 تومنم دادم. ینی پیش آرایشگر حرفه‌ای می‌رفتم زیر 200 نمی‌شد.شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

جمعه عصری شوئر گفت: ز بزنم ببینم بابا اومده بریم خونه‌مون ببینیمش؟ گفتم: بزن. زنگ زد. مادرشوئر گفت: نیومده. عمه‌ات اینا اینجان. شمام بیاین. شوئر گفت: شاید اومدیم. بعد از من پرسید. گفتم: نه. بعدش گفتم: ولش کن بریم. الان عمه‌اینا فک می‌کنن به خاطر اونا نرفتیم زشته. 

یه عالمه به خودم رسیدم و موهامو خوشگل کردم. رفتیم هم عمه‌اش بود و هم عمو کوچیکش. مادرشوئر شام اشرافیش کوکوسیب زمینی خام درست کرده بود براشون. تازه معلوم نیس چقد کم بود که تموم شده بود. گفتیم ما شام خوردیم. یه ساعتی نشستیم. نمی‌دونستن خواهرک نامزد کرده، اتفاقی فهمیدن. بعد یه ساعت رفتن.

ما هم یه ذره نشستیم. شوئر از ارمنستان یه کت چرم با یه کاپشن اسپرت مارک خوشگل برا خودش آورده بود. یقه کت چرمه یه خرده سابیده شده بود. برادرشوئر پارسال برده بود یقه رو عوض کرده بود که خودش بپوشه. که اگه یادتون باشه کت چرم نوئه شوئر از تو ماشینمون دزدیدن. شوئر دوباره همین کت چرمشو برداشت. شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

مادرشوئر و خوائرشوئر که موهامو تبریک نگفتن. بعدشم من همینجوری نشسته بودم سرم تو گوشیم بود. یهو مادرشوئر برگشت گفت: برادرشوئر پارسال برده بیست تومن (دقت کنید بیست تومن) داده یقه این کت رو درست کرده خودش بپوشه تو برداشتی بردی؟ شوئر شوکه نگاش کرد. منم گفتم: بیست تومن برادرشوئرو بده، کت خودشه. پا شدم پالتومو برداشتم گفتم: کل لباسامو مامان بابام می‌خرن انقد منت نداره... خلاصه یادم نمیاد تو عصبانیت چی گفتم. ولی رگ شمالیم گرفته بود. با یه خدافظی اومدیم بیرون. 

با شوئر در موردش حرفی نزدیم. 

شنبه مامی زنگ زد گفت: عمو اینا از کرج ناهار اومدن اینجا شمام بیاین. گفتم: اگه شوئر بیاد میام. شوئر گفت که وقت داره و میاد. ناهار رفتیم و کلی خندیدیم و خوش گذشت. شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـهعصری که داشتن همزمان با شوئر می‌رفتن، شوئر دید در ماشینمون تو کوچه بازه! نگاه کرد دید جعبه ابزارشو از پشت ماشین بردن. در 206 رو نمی‌شه راحت باز کرد. اعصابم خرد شد. شوئر رفت دفتر. نیم ساعت نشده برگشت. هول کرده دویدم جلوی در. شوئر گفت: کیف علی تو داشتبورد بوده اونم بردن. اومدیم زنگ بزنیم 110. وای من شروع کردم به زدن خودم. نمی‌دونم واسه چی؟! هول کرده بودم نمی‌دونم چرا خودمو می‌زدم؟!! بعد آروم شدم. تو کیفش کل مدارک زندگانیش بود. 110 با کلی ناز و نوز اومد. نمیومد. ما رو هم با یکی دیگه اشتباه گرفته بود می‌گفت: شما همون فلانی هستی که صبح اومدی شکایت کردی، الان زنگ زدی کارت زودتر راه بیفته!!! جلل الخالق. با کلی قسم آیه گفتیم نه به جان بچمون همین الان اتفاق افتاده. خلاصه اومدن صورت جلسه کردن رفتن.

بعد من نشسته بودم ماجرای دیروزو برا خونواده تعریف می‌کردم زی زی زنگ زد ما شب میایم خونه شما. زنگ زدم به شوئر گفتم زودتر بیاد دنبالم بریم خونه. مامی میوه ریخت تو نایلون رفتیم خونه یه کم بعد زی زی اینا اومدن. ماجرای دزدی رو تعریف کردیم. نظرات کارشناسه دادیم. خاطرات در زمینه دزدی رو تعریف کردیم. بعدم تا دو نصفه شب حکم بازی کردیم. طبق معمول من و مجی بردیم. شکلک های شباهنگShabahang

فردا عصریش با شوئر رفتیم فروشگاه پروما خریدای لازم رو جهت خونه و مهمونی پاگشای خواهرک انجام بدیم. این شوئر ما لارج من خسیس. یعنی می‌گشتم جنسی که استاندار باشه ولی صد تومن ارزونتر باشه رو پیدا کنم و بخرم. کلی گشتیم. خریدای لازم رو کردیم. با هر صد تومن خرید یه کارت قرعه کشی می‌دن. خرید ما شده بود 98400 تومن. به شوئر گفتم برو یه چیز دو تومنی بردار. رفت یه باتری برداشت شد 100400 تومن. کارت قرعه کشی رو گرفتیم و شادمان رفتیم دفتر. انشالله که ماشین می‌بریم. شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـهرزی و علی اومدن. دیدیم می‌خوان برن دکتر. گفتیم بشینید همسیریم. با هم میریم نیم ساعت دیگه.

رفتیم اونا رفتن دکتر. مام رفتیم برا دامی هدیه بخریم. انقد سخت بود. بالاخره پیرهن جعبه‌ای گابون خریدیم. زنگ زدیم کار اونا هم تموم شده بود. با هم برگشتیم. شوئر تعارف زد قرار شد شب بیان خونه ما. من اصلا دوست نداشتم. دلم می‌خواست با خیال راحت خریدامو جابه جا کنم. می‌خواستم بعدا شوئرو دعوا کنم که یادم رفت. یه سر رفتیم دم خونه بابی، چون مامی جونم برام مجسمه خریده بود. گرفتم. شکلکـــْـ هایِ هلــن رفتیم خونه. من مشغول جا به جا کردن شدم. شوئرم املت و سوسیس تخم مرغ درست کرد.

بعد شامم حکم بازی کردیم. من و شوئر بردیم. ساعت نزدیک 12 بود که یهو گوشیم زنگ خورد. هول برداشتم دیدم زی زیه. خوشحال گفتم: جانم؟ دیدم گریه می‌کنه. گفت: دارم میام اونجا. فهمید رزی اینا خونه مان گفت نمیام. گفتم دارن می‌رن. رزی اینا هم سریع گرفتن و پا شدن. عذرخواهی کردم ازشون. اونا هم کاملا درک کردن و گفتن این حرفا چیه؟ زی زی تو این شهر غریبه و خونوادش کرجن. شوئر رسوندشون. همزمان با برگشتنش زی زی رسید.

تعریف کرد: ظهر سر یه موضوع مسخره دعواشون می‌شه، ساعت 11 شب مجی مست میاد خونه، اونم اول ماه صفر، خلاصه جنگشون بالا می‌گیره، می‌زنن وسایل خونه رو می‌شکونن. زی زی قهر می‌کنه می‌زنه بیرون. مجی نمیاد دنبالش. فقط خواهرشوهرش که طبقه پایینه سعی می‌کنه جلوشو بگیره. چون جایی نداشته میاد خونه ما. به خونواده شم زنگ می‌زنه.

خلاصه اوضاع به شدت بهم ریخته بود. شکلک های شباهنگShabahangساعت 4 صبح مامان بابای زی زی اومدن خونمون. بعد از رفتنشون ما تازه خوابیدیم. مجی و شوئر هم پای تلفن با هم دعوا کردن. مجی می‌گفت: تو چرا نگفتی زی زی اونجاست؟ دل من هزار راه رفت. شوئر می‌گفت: غلط کردی گذاشتی بیاد بیرون... القصه فرداش زی زی و شوئر رفتن سر کار. ظهر مجی زنگ زد به من خط و نشون برا زی زی که زنی رو که ساعت 12 شب از خونه بره بیرون طلاق می‌دم. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

زی زی اومد ناهار قیمه خوردیم. یه کم گریه کرد. بعدم گفت: دلم برا مجی تنگ شده! خو خیلی همو دوس دارن خل و چلا. بهش نگفتم مجی چی گفته. شوئرم اومد. ساعت 5 اینا مجی با یه جعبه شیرینی اومد خونمون منت کشی. شروع کردن دعوا... بعدم تحلیل... بعدم منت کشی مجی از زی زی. زندگی شیرین شد. من و شوئر هم نصیحت کردیم. شوئر ورداشت مجی رو برد دفتر باهاش حرف بزنه. ساعت 10 اومدن و زی زی رفت خونشون. 

شوئر گفت: چرا مامانم زنگ زد جواب ندادی؟ من گفتم: کی زنگ زد که نه من فهمیدم نه زی زی؟ کو میسد کالش؟ شوئر گفت: عسل گاهی تو هم یه زنگ بزن بهشون. گفتم: نمی‌زنم. من جلو در خونتون ضعف کردم و افتادم. فقط بابات بهم زنگ زد. هیشکی زنگ نزد حالمو بپرسه، برا چی زنگ بزنم؟ خلاصه گفتم و گفتم و گفتم... شوئر هی می‌گفتم: عشقم آخه من که دعوا ندارم تو چرا عصبانی هستی؟ من عصبانی بودم و می‌گفتم. گفتم: تا حالا شده مامانت زنگ بزنه منو دعوت کنه؟ یا هر وقت بریم اونجا باید جلوم کوکوی سیب زمینی بذاره؟ مسئله خوردن نیس. احترامه. گفت: بلد نیس. تو یادشون بده... گفتم: معمولا کوچیکتر باید از بزرگتر یاد بگیره... چرا من با پدرت مشکل ندارم. خلاصه هر چی سعی کرد خرم کنه نشدم آقا نشدم.

رفتم حموم. اومدم براش سیب زمینی سرخ کردم خورد و خوابیدیم.

صبح پا شدم اول دسرم رو درست کردم. تو جام. زیر پاناکوتای قهوه، رو پاناکوتای وانیلی. بعدش رفتم سراغ خورشت قرمه سبزی. خورشتم رو با حوصله بار گذاشتم. سیب زمینی پختم برا ناهار شوهر کوکو بپزم. مرغامو گذاشتم تو مایکروویو یخش باز شه. اونا رو هم انداختم سرخ شه. رفتم جارو کردم. آخرای جارو بودم دیدم بوی سوختگی میاد. زود رسیدم. لوبیای خورشتم که جدا گذاشته بودم بپزه داشت ته می‌گرفت. ورداشتم ریختم تو آبکش. برنج شستم. شوئر اومد. دو لقمه کوکو خورد گفت نمی‌خورم. این همه غذای خوشمزه رو آدم می‌بینه دیگه کوکو نمی‌چسبه. فرستادمش گردگیری کنه. راضی ام کرد سوپ رو هم اون بذاره. خودم رفتم سروقت مرغ. هل و دارچینش رو زدم. پیاز داغ و رب و رعفرونشم همینطور. بوش خونه رو ورداشت. یه کم آب ریختم رو حرارت کم گذاشتم برا خودش دم بکشه.

رفتم سراغ میوه شستن و سبزی شستن. وسایل سالاد رو که عهده شوئر بود آماده کردم. سبزی خرودن پاک شده خریده بود شستمو ضدعفونی کردم. وسایل سوپو خرد کردم. 

مواد لازانیا رو پختم. بعدم لایه لایه درست کردم گذاشتم تو فر خاموش که بعدا روشن کنم. شوئر گند به آشپزخونه با کمکاش. سیب زمینی رو شیاری خرد کرد. میزو خوشگل و شیک چیدم. سوفله ها رو آوردم تو آشپزخونه برا مرغ و سوپ. جام گذاشتم برا نوشابه و لیوان برا دوغ. دستمال سفره تو جام گذاشتم. خلاصه کشتم خودمو. Smileyشوئر زحمت برنجم کشید. سرشم با هم دعوا کردیم. آخرش خوب درومد و من راضی بودم. البته به نظر من باید دون تر می‌بود. ولی خوب بود. سیب زمینی سرخ کردیم. هر چی هم گفتم: تو سوپ کم فلفل بریز. زیاد ریخت. آشپزخونه رو تمیز کردیم. ان بار ظرف شستم. دوباره جارو شارژی زدم. فرو روشن کردم. میوه شیرینی چیدیم. چایی دم کردم. حاضر شدیم. تا 8 که اومدن. 

سریع بعد چایی شامو کشیدیم. خداییش مرغم تک شد. مرغم عالی بود. بوش فوق العاده بود. قرمه‌امم خوب بود ولی مرغم یه چیز دیگه بود. پلو زعفرونی زرشک پلومم خیلی خوشرنگ درومد. اون چیزی که می‌خواستم. زردپررنگ با زرشکای قرمز. نمی‌خواستم زرشکام سیاه بشن. لازانیا هم مثه همیشه حرفه‌ای. از خود راضی هم خودتونید. 

سالاد عشقمم خیلی خوشگل بود. 05200000سوپشم تند بود. دامی به زور خورد. ولی بابی که عشق تندیه حال کرد. ته دیگ عشقمم عالی بود. جا نموند دامی دسر بخوره. گفت دارم می‌ترکم. آخه عاشق زرشک پلو با مرغم هست. 

بعد از یه ساعت دسر خورد عاشقش شد. برا پاگشای خودشونم زیر ژله تزریقی پاناکوتا زده بودم ولی ظاهرا فقط شارلوت خورده بود! کلی در موردش پرس و جو کرد.  بعدش دبرنا بازی کردیم. 

چایی و میوه و شیرینی.

داشتن می‌رفتن که کادوهاشونو دادم. برا خواهرکم یه شکلات خوری کریستال خورشیدی داشتم که لازم نداشتم و تو بوفه‌امم جا نبود. اونا هم برامون شکلات خوشگل آورده بودن.

اینم مهمونی ما! خدا رو شکر

جمعه صبح شوئر حموم بود. شب قرار بود بره مسجد برا وفات حضرت رقیه شام بپزن. مادرشوئر زنگ زد. گفت: ناهار بیاید اینجا!!!!!!!  خواب بودم؟! بیدار بودم؟! title=تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدگفت: دوشنبه زنگ زدم ورنداشتی؟ گفتم: زنگ نخورد. زی زی هم اینجا بود اتفاقا! گفت: در دسترس نبود. گفتم: در دسترس نبودن ورنداشتن نیست. بعدم گفتم: خبر می‌دم. اصرار کرد تو رو خدا ناهار بیاید اینجا. به شوئر گفتم: برنامه‌ات چیه؟ گفت: جوره بریم. رفتیم. پدرشوئر بود. هر چی بیشتر لاو می‌ترکوندیم ما با هم اونا بیشتر ناراحت می‌شدن.  بعد ناهار شوئر رفت مسجد. منم خونه مامی. شبم خونه مهسااینا. 

شوئر گفته بود دعوتمون کنید! بلی

این هفته با دوستام رفتیم استخر. سه شنبه هم رفتیم آتش بس 2 که چرت بود دوست دارم پولدار شم پول بدم تهمینه میلانی دیگه فیلم نسازه و بعدشم رفتیم کافی شاپ. خیلی خوش گذشت. 

امشب تولد خواهرکه. شب تولدش تا زانو برف اومده بود. من خونه همسایمون خوابیدم. گریه کردم مامانم نیس. صبح بیدار شدم مامانم و بابام خواهرکم تو اتاق خواب بودم. سفید و دماغ گنده بود. جشن داریم. برم دیگه. 

خدایا! به امید تو.



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۳ | 19:46 | نویسنده : مهتاب |

279

سلاوووم 

ینی من می‌خوام تو نوبت بعدی برم سرپنجه‌های دکتر روانپزشک جدیدمو ببوسم. یه قرص بهم داده اشتهامو صفر کرده. خودش گفت برا کنترل وزن بهت می‌دم. ینی غذام شده قد گنجشک. یه هفته‌ای یه سایز کم کردم. شکلک های شباهنگShabahang کمر شلوارم گشاد داد. دادم مامی زحمت تنگ کردنشو کشید.

اسم قرصمو بهتون نمی‌گم که هم ماتحتتون بسوزه، شکلک های شباهنگShabahangهم چون قرصه اعصابه با اینکه فروشش بدون نسخه پزشک ممنوعه یه موقع دسترسی پیدا نکنید بخورید مشکلی پیش بیاد خدای نکرده. من زیر نظر دکتر با دُز کنترل شده می‌خورم. 

چند شب پیش خونه مادرشوئر بودیم. تو این چندبار آخری که بودیم خوائرشوئر تو اتاقش بوده. اصلا درنیومده. یهو شوئر عصبانی شد. رفت در اتاقشو باز کرد کرد و گفت: سلام. بعد محکم درو بست. خوائرشوئرم از ترس شا ش ی د به خودش درومد بیرون. دختره بی‌ادب. شوئر تا نیم ساعت اصلا به روش نیگا نمی‌کرد. سر یه قضیه دیگه هم از دستش عصبانیه. به من گفت: برو بهش بگو اگه این قضیه به گوش شوئر برسه شر می‌شه (مثلا شوئر نمی‌دونه) منم گفتم: به من چه؟ وقتی منو خواهر خودش ندونسته و به من نگفته، من چی کنم؟ برو به مامانت بگو.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

آهان دفعه پیش که خونه‌شون بودیم مادرشوئر گفت: باهام تو خیابون مصاحبه کردن. گفتم: بس که همیشه بیرونید مامان! در افق محو شد.شکلک های شباهنگShabahang بعد من به خاطر قرصا تو فضا بودم با ذوق پرسید: مهتاب جون! خبریه؟ بی‌حالی! همون لحظه به دوستام تو وایبر گفتم مادرشوئر اینجوری می‌گه. دوستم گفت: نگاش کن عق بزن. بگو بهت ویار دارم. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

پدرشوئر رفته بود ساری. اونجا داشته چرخای ماشین چک می‌کرده خورده زمین دنده‌هاش درد گرفته. مادرشوئر در عین بی خیالی این قضیه رو تعریف کرد. ینی من و سه تا بچه‌هاش یخ کردیم. فرداش زنگ زدم به پدرشوئر. گفت: بهترم. دارم برمی‌گردم. خیلی دلم سوخت. 

می‌خوام خواهرم اینا رو پاگشا کنم. چی درست کنم؟ خو چی درست کنم؟؟؟ هر چی غذای مجلسی بود که اونا و مامی درست کردن. 

خدایا! کمکم کن.



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۳ | 18:48 | نویسنده : مهتاب |

278

- پول یه قسطو می‌دی اون یکی می‌رسه، اون یکی رو می‌دی کرایه خونه می‌رسه، کرایه خونه رو می‌دی آب و برق و گاز میاد، اینا رو صاف می‌کنی ماشین خرج می‌ذاره... 

- قوم شوئر که با اعتماد به نفس گفته بودن ما کرایه خونه‌تونو می‌دیم شما نگران نباشید دایورت کردن فلان جای اسب ناصرالدین شاه. کلا فقط ماه اول دادن. چند وقت پیش به شوئر گفتم: خدا رو شکر عقلمو ندادم دست خونوادت برم خونه‌ی وسط شهر با کرایه بالا بگیرم. 

- سه تا از قسطامونو بابی رفت یهو داد. چون وامم به اسم بابی گرفته بودیم و پولشو ورداشته بودیم، خبر داشت عقب افتاده. یعنی می‌خوام از خجالت بمیرم. 

خدایا! فرجی!

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۳ | 18:39 | نویسنده : مهتاب |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.