X
تبلیغات
می‌خواهم زندگی کنم










می‌خواهم زندگی کنم

life is wonderful

سلام

سرماخوردم خفن.  

یه بارم نشده تو زندگیم که موقع امتحانا مریض نشم. 

دیروز عصری به مامی گفتم پول بده برا شوئری کادوی روز مرد بخرم. 100 ت از کیفش درآورد داد گفت: هم از طرف خودت بخر... هم از طرف ما... هم برای بابا کادو بخر!!!!  

دقت دارید؟ 100 ت. حالم زار و نزار بود. خواهرک اصرار کرد بریم بیرون و کادوها رو بخریم. زنگ زدم به شوئر گفت: دیر میام. 

خلاصه دست سنگ پای قزوینو از پشت بستم و رفتیم. 

تو خیابون تلوتلو می‌خوردم. رفتیم گرونترین پاساژ شهر برا بابی شلوار بخریم. حالا 100 ت مامی داده یه خرده هم خودمون داریم.  چون بابی فقط جنسای مارک که از جاهای گرون بخره رو قبول داره. نمی‌دونم این چه اخلاقیه؟ اگه بهترین جنسو بری از یه جای ارزون بخری عمرا تنش نمی‌کنه. 

توی یه مغازه از فروشنده پرسیدیم شلوار کتان چه قیمتی داری؟ گفت: 130 دارم... قیافه ما رو نیگا کرد گفت: 100 دارم... دوباره نیگا کرد و گفت: 75 هم دارم. ولی ارزون تر چیزی ندارم. 

75ای رو آورد پسندیدیم. خیلی خوشگل بود. با کلی بدبختی 65 خریدیم. 50 از پول مامی گذاشتیم. 10 ت من و 5 ت خواهرک. این شد کادو از طرف من و شوئری و مامی و خواهرک

از یکی دو هفته قبل دلم می‌خواس برا شوئری کتونی و تیشرت بخرم با یه رنگ شاد. مثه سبز یا آبی. بیشترم نظرم رو سبز بود. افتادیم به جون مغازه‌ها که کتونی بخریم. منم در حال غش.  با 50 ت پول!  تو یه مغازه یه کتونی دیدیم و هر دومون خوشمون اومد. یه کتونی ساده سبز. یه چیزی بین کالج و کتونی. قیمتش 48 بود. نخریدیم.  خو پول نداشتیم.  ولی بدجور چشم هردومونو گرفته بود.

این وسطا خواهرک گشنه‌اش شد رفت ساندویچ فلافل خورد. واسه منم به زور سیب زمینی خرید که دو سه تا دونه بیشتر نخوردم. بقیه‌اش رو ریختیم دور. حیف پول.  

رفتیم یه پاساژ دیگه بیشترش لباس مردونه‌اس تک تک مغازه‌ها رو گشتیم ولی بازم چیزی پیدا نکردیم. دست از پا درازتر برگشتیم همون مغازهه که کتونی رو توش دیده بودیم.  

به فروشنده گفتم آقا من از کتونی واسه شوهرم خوشم اومده ولی 48ت ندارم بدم. گفت: خانوم شما پسند کن تخفیف می‌دم. 

گفتم: 35 بیشتر نمی‌تونم بدم. گفت: کمه و... گفتم: 50 دارم باید باهاش واسه شوهرمو بابامو پدرشوهرم کادو بخرم.  

جیگر مرده برام کباب شد. یه جوری که خودم عذاب وجدان گرفتم. خواهرکم همینطور. بالاخره 35 خریدیم.

بعد رفتیم دنبال تیشرت! هی تیشرتای سبز لاگوستو می‌دیدیم خوشمون میومد. ولی کمتر 40 نبود. ولی مگه ما از رو می‌رفتیم؟ می‌خواستیم تیشرت سبز ساده لاگوست پیدا کنیم نهایتا 20 ت.  

همه جا رو گشتیم و نبود. رفتیم یه جا دیدیم ملت جلوی در یه مغازه صف وایسادن. جنساشو حراج زده بود. خواهرک گفت ما هم وایسیم. گفتم: حالم خوب نیست. بعد دو دل شدم وایسادم. 

رفتیم تو بدتر از حموم زنونه مردم به هم می‌لولیدن. تیشرت داشت از 20 به بالا. اصلا هم خوشگل نبودن. 

مردمم آی خرید می‌کردنا. رفتیم تا ته مغازه. رسیدیم به لباس زنونه‌ها. دیدیم رو پیشخون لباس زنونه یه تیشرت مردونه سبز لاگوست دقیقا رنگ کفش شوئری گذاشتن.   انگار یکی نگاش کرده بود و نخریده بود. قیمتشو دیدیم 16 ت.  

فکمون رسید زمین. اون چیزی که دقیقا دنبالش بودیم خودش اومد تو دستامون.  

خردیمش. بعدهم رفتیم کاغذکادو خریدیم. پیش به سوی خونه. 

تا رسیدم شوئر رنگ زد که میام دنبالت بریم برا باباها چیزی بخریم. گفتم بیا بعد شام بریم. گفت: نه. دیر می‌شه. می‌خواستم ماکارونی بپزم که نشد. اول مامی اینا اومدن بعدم شوئر اومد گفت: گشنمه. اول شام بخوریم بعد بریم. منم گفتم: تو روحت که من می‌گم گوش نمی‌کنی. حالا مجبوری هر چی تو یخچال مونده بخوری.  

بابا رفت نماز بخونه. به شوئر گفتم برا بابا چی خریدیم. دعوام کرد که تو چرا کم پول گذاشتی؟ 10 ت هم شد پول؟ 

شلوار بابا رو کادو کردیم. گذاشتیم پیش قرصاش. نمازش که تموم شد اومد قرصاشو بخوره یهو کادوشو دید. خیلی سوپرایز شد. بعدم که بازش کرد و دید مارکداره ذوق کرد. هممونو بوسید. 

پوشید فیت تنش بود. 

به شوئر گفتم: تو هفته دیگه بریم برا تو خرید کنیم. گفت: نمی‌خوام عزیزم! من از تو انتظار ندارم.  

نشستم پیشش. یهو گفتم: موبایلم زنگ می‌خوره. دوییدم تو اتاقم. کادوهای شوئری رو آوردم. شوئری سرش تو تی وی بود داشت اخبار گوش می‌داد.  حواسش اصلا نبود.

اومدم کادوهاشو دادم. سوپرایز شد. اصلا انتظار نداشت.  باز کرد خیلی خوشش اومد. کتونیه یه سایز کوچیک بود براش. تیشرته هم ماشالله خیلی بهش میومد. بابی هم گیر داده بود منم تیشرت لاگوست می‌خوام. 

بعد از شام رفتیم اول کتونی شوئری رو عوض کردیم و یه سایز بزرگتر گرفتیم. آقاهه تا منو دید گفت: خانوم چقد هول بودی! فوری کادو رو دادین؟  

از اونجا هم رفتیم برا پدرشوئری کفش بخریم. شوئری زنگ زد به خوائرشوئر سایز کفش باباشو بپرسه. پرروی بی‌ایده گفت: کادوتون از طرف منم باشه. نصف پولشو می‌دم. من مخالف بودم ولی شوئری گفت: ولش کن. حالا گفته و خیلی زشته اگه قبول نکنیم.   چون فک می‌کنم پولشو نمی‌ده دوس نداشتم بگم. 

با هزار بدبختی آخر شب یه کفشم برا اون گیرآوردیم. رفتیم خونه شوئری اینا.

کفشو تقدیم پدرشوئر کردم. نگفتم از طرف خوائرشوئری هم هست. شوئری بهم اشاره کرد که بگو. با کمال نارضایتی گفتم.  

پدرشوئر محل نذاشت. هی می‌گفت: کفشو عروس خوشگلم برام خریده. سلیقه عروسم چقدر خوبه. وای دست عروسم درد نکنه.  

چایی و شیرینی خوردیم. بعدم خدافظی کردیم و دو نفری عشقولی رفتیم دور زدیم و سیگاریدیم.  

توی نوعروس ختم 124000 صلوات داشتیم که من 700تاشو تقبل کرده بودم. امروز اونا رو فرستادم. انشالله که همه حاجت روا بشن. 

فردا می‌خوام برم تهران ولی شوئر می‌گه باید کاملا خوب شی بعد بری. 

امروز ناهار ته چین درست کردم ولی شوئری نیومد. سرکار بود. تا الانم نیومده هنوز. منم تصمیم دارم حسابی دعواش کنم. 

راستی! روز این موجودات بی‌خاصیت مبارک. 

خدایا! به امید تو.

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1392ساعت 18:33 توسط مهتاب|

سلام

انقد دیروز از خوندن خبر فوت پدرشوهر مرمری شوکه شدم که نتونستم چیزی بگم. 

چند روزه شوئری می‌ره سر یه کار دیگه که گفتم تخصصش نیست. طفلکی خیلی خسته می‌شه. ناهارم که نمی‌خوره. من شام درست می‌کنم که بیاد و غذای درست و حسابی بخوره.  چی بگم از مادرشوهرم؟ زن بیخیال بلند نمی‌شه یه غذایی درست کنه بذاره بچه‌اش ببره و بخوره. 

دو سه باری من غذا درست کردم و براش گذاشتم. ولی طفلی شوئر دیگه نمیاد غذا ببره. روش نمی‌شه. شب که میاد خونه مامی می‌گه جیگرم برا شوهرت کبابه. معلومه که چقدر گشنشه و خسته‌اس.  سعی می‌کنم غذای برنجی درست کنم که حداقل یه وعده برنج بخوره. ناهارا که بیسکوییت و این چیزا می‌خوره. 

دیروز با خواهرک یه سر رفتیم نمایندگی دسـینی. یه کم برا جهاز خرید کردم. بعدشم رفتیم خـانه و کـاشانه که انقد جنساش به دردنخور بود چیزی نخریدم.  در کل خیلی مغازه‌های لوازم خونگی رو چرخ زدیم.

موقع برگشتنم رفتیم از بستنی فروشی نزدیک خونمون فالوده بستنی خریدیم و خوردیم. واقعا فالوده بستنی‌هاش عالیه.  

نزدیکای ساعت 9 بود که داشتیم برمی‌گشتیم شوئری زنگ زد و دید هنوز بیرونم. می‌خواست دعوام کنه  ولی وقتی فهمید تنها نیستم و با خواهرکم گفت اشکالی نداره. 

سرکوچه‌امون من یه خرده خرید داشتم. خواهرک به خاطر بچه‌گربه‌ها که تو خونه تنها بودن نتونست صبر کنه و رفت خونه. منم خریدمو کردم و همزمان با شوئری رسیدیم دم خونه. وقتی منو تنها یهو شوکه شد!   فکر کرد خالی بستم که با خواهرکم بیرون بودم. 

تا مامی اینا بیان استانبولی رو که از قبل حاضر کرده بودم دم گذاشتم. املتم درست کردم. شوئرم سالاد شیرازی درست کرد و دور هم خوردیم.  

تا آخر شب با بچه گربه‌ها بازی کردیم. بعدم شوئری رفت خونشون.

امروز تولد امام جواده. آقام! امام رضام! شما رو به جوادت، به جوادت، به جوادت... یه نگاهی به دل من بکنید و تو این روز عزیز حاجتمو بدین. آقام شما رو به جوادت، به جوادت، به جوادت... کمکم کنید.

برام دعا کنید دوستام

خدایا! به امید تو...

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 14:3 توسط مهتاب|

سلام
اومدم یه چرخی بزنم با خوندن فوت پدرشوهر مرمری تو سالروز فوت پدرش یخ کردم. الانم دست و پام داره می‌لرزه. 
خدا روح هر دوشونو قرین رحمت کنه و به بازمانده‌هاشون صبر بده.
مرمری عزیزم! از ته دل بهت تسلیت می‌گم. واقعا دل من از این مصیبت خون شده چه برسه به تو. خدا شوهرت رو برات نگه داره. انشالله سایه مادر و مادرشوهرت بالای سرتون باشه. 
عزیزم! هیچ حرفی ندارم برای تسلیت بزنم. تو اینجور مواقع تسلیت حرف مسخره‌ایه.

ببخشید بچه‌ها حالم بده. اگه اینجا رو می‌خونید یه فاتحه بفرستین برای روح پدرشوهر و پدر مرمری. 
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 10:47 توسط مهتاب|

سلام

دلم گرفته. زیاد جسمی و روحی خوب نیستم. دلیل روحی رو می‌دونم ولی انقد پیچیده است که دلم نمی‌خواد اینجا بگم. نه اینکه شما نامحرم باشید. نه. توانشو ندارم. 

جسمی رو نمی‌دونم. از هفته پیش تا حالا فشارم نامیزانه.  تن درد دارم. سرگیجه و هر دو روز یه بار سر درد می‌گیرم. تهوع هم دارم. اگه هفته پیش خاله پری نیومده بود می‌ترسیدم باردار باشم. شوئر می‌گه: چرا هی بیخودی از بارداری می‌ترسی؟ ما که کاری نمی‌کنیم. راست می‌گه. هر دومون خیلی مراقبیم.   ولی خب بازم آدم می‌ترسه.  

از دست همه به جز شوئر دلگیرم. از خونواده خودم تا خونواده شوئری.  از خونواده خودم که انتظارشون بالاست. از خونواده شوئری که انقد بیخیالن. دوست دارم برم یه جا که فقط خودم باشم و شوئری.  این دوران مزخرف نامزدی تموم شه و بریم سر خونه زندگی خودمون. تف به این شرایط اقتصادی. اگه بتونیم زودتر خونه بخریم یه روزم معطلم نمی‌کنیم. 

دیروز ظهر قرار بود با حامداینا بریم پیک‌نیک.   زودتر زنگ زدم به شوئر که بیا دنبالم. حوصله ندارم خونه منتظر بمونم. با غرغر اومد. تا نشستم تو ماشین گفت: چرا انقد عجله می‌کنی؟ خب یه ربع دیگه با ماشین حامداینا میومدیم دیگه. گفتن همانا و سرریز شدن اشکای من همان.  بیچاره از تعجب شاخ درآورده بود. هی اشکامو پاک می‌کرد و می‌گفت: آخه من که چیزی بهت نگفتم عزیزم.  تا بالاخره به زور آروم شدم. می‌خواستم سیگار بکشم که شوئری صاف رفت دم خونشون که گوشی‌شو برداره. خونه جا گذاشته بود. نشد. بعدشم حامداینا اومدن و با ماشین اونا رفتیم.  

رفتیم همون اتاقای امامزاده که زمستون خیلی می‌رفتیم. آش رشته خوردیم. یه کمم قلیون کشیدیم. حسین اینا هم اومدن. خوشم نمیاد از حسین اینا. البته حسین خودش خوبه از زنش بدم میاد. سر درد گرفته بودم. شوئری رفت واسم قرص پیدا کرد. ساعت 5 پاشیدم رفتیم بالای کوه. البته با ماشین. دیزی خوردیم. خیلی خوشمزه بود. انقد از کارای حامد خندیدیم که حد نداشت.  دوغ محلی هم بود. اونم عالی بود. یکی از فامیلای حامداینا هم اونجا بود. برامون حلوا آورد. من تا ناهار خوردم تهوع گرفتم. بعدم لرز و تن درد.  برگشتیم امامزاده. شوئری برام آبلیمو خرید. تهوعم بهتر شد. پتو مسافرتی پیچیده به خودم نشستیم به جک بازی‌های حامد خندیدیم. فامیل حامداینا بهمون دو تا پای سیب داده بود که نخوردیم و آوردیم تو امامزاده با چایی بخوریم. یه مسخره‌بازی‌ای سر اونا درآوردن. شوئری و حسین و حامد برای اینکه بخورن خودشونو کشتن.  آخرم یکی و نصفی حسین خورد. یه نصفه رو شوئری و حامد. ما خانوما میل نداشتیم. 

دوباره قلیون چاقیدیم. حامد هی مسخره بازی درآورد. از دستش ولو بودیم از خنده. با همون حال زارم می‌خندیدم و ناله می‌کردم.  

شب ساعت 9 برگشتیم خونه. اول رفتیم خونه مادرشوئر ماشین خودمونو ورداشتیم. شوئری تو ماشین گفت: به حامد و حسین حسودی‌ام می‌شه. کاش ما هم سر خونه زندگی خودمون بودیم. کاش دو سال پیش می‌دیدمت. تا الان خونه هم خریده بودیم. منم تو دلم بیشتر غصه خوردم. 

رفتیم خونه ما. شام نخوردیم. مستقیم رفتیم تا 10:30 خوابیدیم.  بعدش بیدار شدیم. شوئری یه خرده آش دوغ خورد. منم به اصرارش چند قاشق خوردم. سرم خیلی گیج می‌رفت. فشارمو گرفتم 14 رو 9 بود.  با این حال یه لحظه سردم بود یه لحظه داغ بودم. 

شوئری و مامی با گوجه سبز و طالبی و آبلیمو فشارمو آوردن پایین. اشک می‌ریختم که بغضم خالی شه. شوئری می‌گفت: چرا گریه می‌کنی می‌گفتم: سرم درد می‌کنه از چشمام اشک میاد. بهتر که شدم شوئری رفت خونشون.  مسکن خوردم و خوابیدم. 

از صبح پاشدم مثلا درس بخونم. 4 صفحه بیشتر نخوندم. اصلا تمرکز ندارم. 

رفتم وام ازدواج ثبت نام کنم حالشو نداشتم. گذاشتم عصری که شوئری میاد. خدا کنه بهمون نفری 5 تومنو بدن. می‌خوام به مامی اینا بگم بیخیال 5 تومن خودمون بشن که بذاریم رو پول خونه. البته بعید می‌دونم قبول کنن. می‌خوان جهاز بخرن. 

شوئری دو سه بار از صبح زنگ زده حالمو پرسیده. نگرانه. سعی می‌کنم باهاش پای تل خوب حرف بزنم که نفهمه هنوزم حالم بده. 

برام خیلی دعا کنید دوستام

خدایا!...


نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 12:59 توسط مهتاب|

سلام

الان شوئری اینجا خوابیده. منم خوابم نمیاد داشتم رنگ لاکمو عوض می‌کردم. بعدشم باید برم دندونپزشکی. 

اومدم بگم تو دعاهای قشنگتون، توی شب آرزوها مهتاب و آرزوهای رنگارنگشو فراموش نکنید. بدونید که منم بدجور محتاج دعاهای شمام. 

امشب از اون شباست که آدما دسته جمعی انرژی مثبت می‌فرستن به آسمون پس منتظر برگشت چندبرابر انرژی‌های مثبتمون باشیم. 

دعاهاتون مستجاب و دلتون شاد 

خدایا! به امید تو


نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 16:22 توسط مهتاب

سلام

سرعت اینترنت گوزه. یعنی من الان دارم با گوز براتون مطلب می‌ذارم.  خو بله من خیلی بی‌ادبم. شوئری می‌گه هر وقت می‌ری تهران و برمی‌گردی باید دو سه روز روت کار کنم که دوباره مودب بشی.  
امتحانام شیشم شروع می‌شه تا بیست و یکم.  البته یه کم عجیب و غربیه. یعنی من شیشم، هفتم، هشتم امتحان دارم. بعد ندارم تا سیزدهم. بعدش دوباره یه هیجدهم دارم و یه بیستم.  یه جورایی وقت هست که بخونم. اما پروژه‌ها و مقاله‌هام مونده که باید تحویل بدم. ولی سایت استادامون باز نمی‌شه که دستور کار بگیرم. 

سه شنبه استادم برام یه سفرنامه ایمیل کرده که بخونم و تفسیر کنم. برای درس تاریخ اجتماعی ایرانه. ولی اگه شما تونستید ایمیل منو باز کنید منم تونستم. 

دیگه شروع کردم به کم کم درس خوندن. فرجه‌ها هم شروع شده.   

آهان برا درس جامعه شناسی ادبیات باید رو یه رمان کار کنم ولی نمی‌دونم چی رو انتخاب کنم. خودم دوست دارم یکی از رمانای سلینجرو بردارم ولی مطمئن نیستم.  

عصری باید یه سر برم خونه مادرشوئرم سر بزنم. از اونجایی که خیلی عروس خوبی‌ام.  

دیروز شوئری رفته بود یه قیمتی برای خونه گرفته بود. پایین شهر که ما هیچ وقت پامونم توش نذاشتیم متری یک میلیون و هفتصد و پنجاه! تو یکی از شهرکای اطراف که جای نسبتا خوبیه و می‌تونیم زندگی کنیم پیش فروش یک میلیون و نیم!  یعنی قیمتا افتضاحه. واقعا افتضاحه.  تو یه شهرک دیگه شوئری رفته بود و دیده بود می‌گفت با 60/ 70 تومن می‌تونیم بخریم. می‌گفت خونه‌هاش نوساز و دلبازه. همه هم سه طبقه و سه واحدی.  با پیلوت و انباری مجزا. 

خب درسته دوست ندارم تو شهرک زندگی کنم ولی اولا فکر می‌کنم همیشه که قرار نیست درجا بزنیم. 5 ساله دیگه شاید تونستیم و اومدیم جای بهتر خونه خریدیم. دوما نباید فکر کنم شهرکا از نظر فرهنگی بهمون نمی‌خورن. چون مسلما کلی جوون مثه ما و در سطح ما هستن که نمی‌تونن خونه تو شهر یا مرکز شهر بخرن و مجبور می‌شن برن شهرک. خودمم ترجیح می‌دم برم شهرک تا پایین شهر. خودم یه عمر جای خوب زندگی کردم و شوهرمم بهترین جای شهر. سخته بریم پایین شهر.  

خیلی مهمه که اول زندگی کرایه خونه ندیم. واسه همین عزممو جزم کردم که حتما حتما حتما با کمک خدا خونه بخریم بعد عروسی کنیم.  مامی اینام می‌گن هر جا شد بخرین. واقعا شوهرمو مجبور می‌کنم پول جمع کنه. بیرون غذا خوردنو تحریم کردم، دوردور اضافه که باعث مصرف بی‌رویه بنزینه ممنوعه، آدامس و سیگارای گرون ممنوعه، خرید بیخودی برای خونه ما یا خونه خودشون ممنوعه، تنهایی سفرخونه رفتن ممنوعه فقط با دوستاش می‌ریم که دنگی بشه اونم تا وقتی هوا اینطوریه و جایی نداریم بریم، کادوی بیخودی، تلفن اضافه، لارج بازی ممنوعه. حتی وقتی می‌ره سرکار اجازه نداره غذای بیرون بخوره. خودم براش غذا می‌ذارم. همینا باعث می‌شه کلی پول جمع شه. 

خودمم همه اینا رو رعایت می‌کنم. خیلی وقته بیخودی نرفتم بیرون. هر چی پول دارم واسه جهاز خرج می‌کنم. می‌خوام به مادرشوئری اینا بگم هر وقت خواستن برای من کادو بخرن طلا بخرن. حتی شده سکه 15/16 تومنی پارسیان. به قول شوئری الان هر چی بیشتر طلا جمع کنیم به نفعمونه. خودمم تازگیا یاد گرفتم هر چی طلا می‌خرم بدون اجرت می‌خرم که موقع فروختن ضرر نکنیم. 

فکر نمی‌کنم اینا خساست باشه. الان حواسمو جمع می‌کنم و پول بیخودی خرج نمی‌کنم که چند سال دیگه خودمو شوهرمو بچه‌های آینده‌ام راحت باشن.  

خب خیلی حرف زدم. ببخشید. دوستتون دارم. برام خیلی دعا کنید. باید برم سراغ درسم. 

خدایا! همه امیدم بزرگی و بخشندگیه توئه. کمکم کن. 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 12:30 توسط مهتاب|

سلام به مهربونای عزیز خودم 

خوبید؟ 

من خوبم. 

چهارشنبه یعنی هیچدهم منو شوئری جونم رفتیم محضر و وقت عقد گرفتیم.  بعدشم ماشینو یه جا پارک کردیم که تو ترافیک نیفتیم. با خوائرشوئر قرار گذاشتیم و رفتیم کت و دامن خریدیم. که توی عکسای ادامه مطلب تو تنم  می‌بینید.  

شبم اول رفتیم خونه مادرشوئر بعدم خونه ما. 

5شنبه صبح بیدار شدم. مامی رفته بود خرید. قرار بود مامی بزرگ و خالم از شمال بیان.  یه دستی به سر و روی خونه کشیدم.  مامی که برگشت گفت مهمونا ماشین گیرشون نیومده و نمیان. خیلی ناراحت شدم.  مخصوصا اینکه مامی بزرگم منو خیلی دوس داره و دلش پیش ما بود.  

دیگه لباسمو اتو کردم و دوش گرفتم. لاک سفید نداشتم مامی زنگ زد شاگرد مغازه‌اش خرید و با یه شنل آورد دم خونمون. 

لاکمو زدم و بعد از ناهار لالا! 

بیدار که شدم هماهنگی‌های لازمو با شوئری به عمل آوردم.  بعدم رفتم تو کار آماده شدن.  ساعت یه ربع به 5 شوئری اومد دنبالمون. کلی تهدید کرده بود که چون ساپورتت نازکه باید چادرتو سر کنی.  

یه دست گل خوشگل سفید برام خریده بود که همین نشستم دادش بهم.  عکسش تو ادامه مطلب هست. 

خلاصه رفتیم. اول نشستیم تو اتاق انتظار و 60 جا رو امضا کردیم. بعدم رفتیم تو اتاق عقد که همه فامیل شوئری منتظرمون نشسته بودن.  بعد از چاق سلامتی نشستیم و عاقد اومد. من خیلی دلم اون لحظه گرفت. بالای سرم خواهرک و خوائرشوئر بودن و عمه و مادرشوئر پارچه رو گرفته بودن. مامی خودم نبود چون عمه فضول پریده بود وسط. 

بعد از صلوات‌های مکرر  عاقد اول صیغمه محرمیتمونو باطل کرد و من و شوئری برای چند دیقه نامحرم شدیم.  بعد هم وکالت گرفت. بار اول مادرشوئر گفت: عروس رفته گل بیاره! بار دوم خوائرشوئر گفت: عروس رفته گلاب بیاره. بار سوم موقع بله گفتن عمه گفت: عروس خانوم زیرلفظی می‌خواد. منم همزمان گفتم: با اجازه بزرگترا بله. موبایل یکی هم این وسط زنگ خورد!  خلاصه خر تو خری شدااااا! اما هم من بله رو گفتم و هم پدرشوئری پاشد زیرلفظی نخواسته رو بهم داد.  بعد هم خطبه خونده شد. 

منم چادرو درآوردم. همه اومدن باهامون عکس انداختن و کادوها رو که بیشتر نقدی بود بهمون دادن.  چون برای جشن عقد که انشالله شهریور می‌گیریم قراره حلقه بخریم مادرشوئر و پدرشوئر برام یه انگشتر خریده بودن هم به عنوان کادو و هم اینکه به شکل نمادین شوئری بندازه تو دستم. البته این کادوی اصلی نیست. کادوی عقدمون وقت جشن عقده. 

تو روح عاقد که انقد گفت: زود باشید... دیره... نیم ساعت بیشتر وقت ندارید... نذاشت درست و حسابی عکس بگیریم.  100 تومن پول گرفت و نذاشت کارمونو بکنیم.  

دیگه چادر نپوشیدم. با شنل اومدم بیرون. اومدیم تو خیابون و پیش به سوی خونه. مردم غریبه تا برسیم به ماشین بهم تبریک می‌گفتن.  

اول رفتیم خونه ما و یه چند تا عکس گرفتیم. بعدم زودی لباسامو عوض کردم پیش به سوی خونه مادرشوئری که مهمونا منتظر بودن. 

در بدو ورود زیر پام قربونی کردن. فرق با پاگشای بعد از صیغه کردنمون این بود که اون موقع گوسفند کشتن و این دفعه خروس. منم هی دلم سوخت و اصلا نگاه نکردم.  با بوی اسپند و کندور رفتیم تو. همه بزن و برقص کردن. حتی پدرشوئری هم به افتخار عروسش رقصید.  

کم کم مهمونا رفتن. ما هم شامو حاضر کردیم و ساعت 9 مامی اینام اومدن. تا ساعت 11 اونجا بودیم. بعد مامی اینا برگشتن خونه و من و شوئری رفتیم سیگاریدیم. 

جمعه هم با مادرشوئراینا و عمه شوئر و خونواده من رفتیم پیک نیک. ناهار جوجه و قیمه و میرزاقاسمی داشتیم که خیلی چسبید. واقعا از هوای بهاری شهرمون لذت بردیم و خوش گذشت. 

وفتی برگشتیم خونه من و شوئری از ساعت 5 تا 7/5 غروب خوابیدیم. بعد از شامم دوباره با یکی از دوستامون رفتیم دوردور.  

خدا رو شکر که همه چیز خوب برگزار شد. انشالله که خدا کمکمون کنه زودتر بریم سر خونه زندگی خودمون. 


دوستتون دارم دوستام. ادامه مطلب عکس داریم. 

خدایا به امید تو!



:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 14:6 توسط مهتاب|

سلام 

چقدر داشتن دوستای خوب مثه شما خوبه. شمایی که با همه بی‌وفایی و گشادی  من فراموشم نمی‌کنید و بهم سر می‌زنید. شرمندتونم.  

اون زمونا ما یه گوگل ریدر یا همون گودر داشتیم که بهترین شبکه اجتماعی‌ای بود که می‌شناختم. سال 90 گوگل خاک برسر بستش. کلی مرثیه واسش گفتیم. کلی به شرکت گوگل نامه زدیم. ولی هیچی به هیچی. اینا + و + یکی از نمونه‌هاشه. همین گودر منو تنبل کرد چون همه وبلاگا رو از اون تو می‌خوندم. کل زندگی‌مون تو گودر بود. از آب خوردن همدیگه هم خبر داشتیم. نه توش خاله‌زنک بازی بود نه لوس بازی. بعد از انـ‌تـ‌خـ‌ابـ‌ات 88 تنها جایی که می‌تونستیم خبرا رو ازش بگیریم گودر بود. کسی از دوست جونا گودری بوده؟ (این گودری که من می‌گم با گودری کردن لینک دونی فرق داره‌ها!) اینم عکس صفحه خوشگلش. + دلم براش تنگ شده. یادش بخیر. 

احتمالا آخر این هفته عقد می‌کنیم انشالله.  هنوز دو ماه از صیغه‌امون مونده ولی خب هم برای وام ازدواج و هم برای اینکه من بخوام شهر خودمون مهمون بگیرم عقدنامه رو لازم داریم.  به خاطر همین باید زودتر از موعد عقد کنیم. جشن عقدمونو انشالله شهریور می‌گیریم.  عروسی هم که هنوز معلوم نیست.  

هفته پیش دو تا بچه گربه‌ی کوچولو تو کوچه پیدا کردیم. خیلی کوچولوئن. الان سه هفته‌اشونه. معلوم نیست مامانشون چی شده. احتمالا تو حیاط کسی بوده و صاحبخونه انداختشون بیرون. خیلی طفلکی‌ان. خیلی. دو سه بار بردیمشون دامپزشکی. واکسن اینا هم زدیم. اسماشونو گذاشتیم کیتی و تی‌تی (تی‌تی به زبون گیلکی یعنی سنجاقک) واقعا از مرگ نجات پیدا کردن. حالشون خیلی بد بود. تی‌تی که داشت کور می‌شد. چشماش عفونت کرده بود. اما الان خیلی خوبن.  سالم و سرحال. با شیشه شیر می‌خورن. بعدشم می‌خوابن. کلی هم شیطونن. تا از آب و گل دربیان ما نگهشون می‌داریم ولی بعدش دیگه نمی‌تونیم. امکانشو نداریم. اگه کسی رو می‌شناختین که می‌تونه نگهشون داره لطفا بهم بگین. 

مشغول جاهاز خریدنم. با این قیمتای تخیلی.  ساعتی می‌رن بالا. گوشه کنار اتاقم پر از وسیله‌اس. 

انقد دوس دارم زودتر بریم سر خونه زندگی خودمون. یه شیشه شیر خریدم که عاشقشم. اینم عکسش. + جزء خریدای امروزمه.

احتمالا غروب می‌رم یه کت و دامن سفید بخرم برای تو محضر که عقد کنیم. می‌خواستم مانتو بخرم ولی دیدم کت و دامن بهتره.  

دیشب خونه مادرشوئری کیک درست کردم ولی تا گذاشتیمش تو فر شوئری گیر داد باید با حامداینا بریم بیرون. امروز برم ببینم چه جوری شده.  مال مفت و دل بی‌رحم.  یه تن توش گردو و کشمش ریختم.  

به شوئری می‌گم وقتی رفتیم خونه خودمون هر هفته برات کیک می‌پزم. می‌گه همین الان بنویس و امضا کن که بعدا نزنی زیرش!  

دیگه همه چیز مثه همیشه‌اس. روال عادی. بیرون رفتن با دوستا... عشقولی بودن با شوئری... و هفته‌ای سه روز تهران برای کلاسا...

دوستتون دارم

خدایا! امیدم! منتظر معجزه‌ی توئم. کمکم کن. 


نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 18:13 توسط مهتاب|

سلام

اومدم 

چقدر شرمندتونم دوستان. خیلی وقته نبودم.  خیلیم دوستتون دارما. 

پامو 5شنبه هفته پیش باز کردم. الان خوبه خدا رو شکر. یه کم درد دارم که دکتر گفت طبیعیه.


راستش اوضاع مالی و کاری شوئری زیاد خوب نیست.  واسه همینم من بی‌حوصله‌ام.  اصلا تحمل ندارم ناراحتی‌شو ببینم. همش احساس می‌کنم شرمنده است. خودشم می‌گه: من از روی تو خجالت می‌کشم. نمی‌خواستم دوران نامزدی‌مون اینجوری بشه. منم مجبورم پیشش خودمو خوشحال نشون بدم. ولی آخر شب تو زیر پتو اشک می‌ریزم. و البته به باعث و بانی‌اش فحش می‌دم. 

هر چند شوئری اصلا آدم تنبل و تن پروری نیست. مشغول یه کار دیگه اس. ولی خب هم درآمدش کمه و هم تخصصش نیست. 

600 تومن وام دانشجویی گرفتم. به زور کارتمو دادم شوئری که قسطاشو بده. قبول نمی‌کرد. ولی به زور گذاشتم تو کیفش. رمزشم زدم تو گوشیش. مامی اینا نمی‌دونن. دوست ندارم بگم. شوئری خجالت می‌کشه. دعا کنید نفهمن. 

همه می‌گن چقدر لاغر شدی! خدا رو شکر. از چاقی متنفرم. 

باید شروع کنم کم کم درسا رو بخونم. امسالم که امتحانا زود برگزار می‌شه.  بهتر.

روز زن برای مامی یه عینک دودی خریدیم. البته بابی و خواهرکم پول گذاشتن. سوپرایز شد. اصلا انتظار نداشت. برای مادرشوئر یه تخم مرغ پز برقی.  صبح روز مادر به مادرشوئر اسمس دادم و تبریک گفتم. ولی اگه شما جواب دادین اونم جواب داد. البته می‌دونم از بدجنسیش نیست. از خنگی‌شه. ولی خب حرص می‌خورم که چرا مادرشوهر من باید اینجوری باشه؟ خوائرشوئر بدجنسم که نه زنگ زد و نه اس داد. نه به من نه مامانم. امروز روز معلمه منم بهش تبریک نمی‌گم.

دیشب به شوئری گله‌گی کردم. چرا من که تازه عروسم و اولین باره که روز زن داشتم نباید هیچ جشن و تبریک و کادویی از طرف خونوادت داشته باشم؟ البته آخر شب که رفتیم خونه مادرشوئر کادوشو بدیم بهم یه روسری داد. خداییش خوشگله و معلومه گرونه. ولی این طرز رفتار نیست. 

شوئری هم به زووووووووووور واقعا به زور منو برد و برام یه گردنی جغد خرید. از اونجا که عاشق جواهرات جغدی‌ام. از ته دل دوست نداشتم تو این وضعیت به خرج بیفته. ولی راضی نمی‌شد. پولشو از کارتی که خودم بهش دادم پرداخت کرد. گفت: بهت برمی‌گردونم. تازه می‌خواست زنجیرم بخره. ولی زیر 250 تومن چیزی نبود. نذاشتم بخره. اینو 133 خریدم. طلا گرمی 129 بود آخر شب. اینم عکسش.  خیلی دوستش دارم. خـــــیـــــــلـــــی.

با همه این مشکلات هر چی از خوبی‌های شوئری بگم کم گفتم. بهترین مرد دنیاست.  هر لحظه داره سعی می‌کنه خوشحالم کنه. هر لحظه. یاد پارسال روز زن میوفتم که تنها بودم. واسه همین خدا رو از ته دل شاکرم که دارمش. می‌دونم همون خدایی که ما رو بهم رسوند کمکمون می‌کنه. 

انشالله سعی داریم زودتر خونمونو بخریم. ولی اول باید وضعیت کاری شوئری معلوم شه که بدونیم چقدر می‌تونیم قسط بدیم. برامون دعا می‌کنید دوستان؟ 


اتفاق خاص دیگه‌ای نیفتاده. همه چیز مثه قبله. منم منتظرم که خدای عزیزم دوباره برام معجزه کنه. 


راستی روز زنتون مبارک.  

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 13:7 توسط مهتاب|

سلام دوستان

امروز 92/2/2 و دوشنبه است. آرزو کنید.



پی‌نوشت: خسته و بی‌حوصله‌ام. فک کنم گچ پامو که باز کنم بهتر بشم. میام پیشتون. دوستتون دارم. 

ادامه مطلب برای خودمه


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 14:3 توسط مهتاب|



      قالب ساز آنلاین