می‌خواهم زندگی کنم

life is wonderful

268

سلاووووم 

خوبید دوستای گلم؟

من اصلا سر قضیه نینی ناراحت نیستم!شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز چرا فکر می‌کردم باید ناراحت باشم؟ خدا خودش کمک می‌کنه بهترین اتفاق ممکن در بهترین زمان ممکن برام بیفته. من مطمئنم. 

یه چیز دیگه! خبری در راه است. ولی تا قطعی نشده بهتون نمی‌گم. خواهش می‌کنم در موردش انرژی مثبت بفرستید.

خدایا! به امید تو

 

مامی اینا مشغول نقاشی و کاغذ دیواری کردن خونه‌ان. خب شوئر هم که حسابی تو این کار وارده (الهی فداش بشم که هر کاری از دستش برمیاد) بعد از ظهرا میاد خونه بابی و کمک می‌کنه.

سه روز پیش مادرشوئر زنگ زد که یه دختر برا برادرشوئر پیدا کردیم. عصری میای بریم ببینیم؟ گفتم: به شوئر بگم خبر می‌دم. دلم می‌خواست یه کم کلاس بذارم. چون خودم می‌دونستم که می‌رم. شوئر اومد، ناهار خوردیم. چرت زدیم و اومدیم خونه مامی. 

یه کم با دوستام تو وایبر حرف زدم. دوستام گفتن: چه حسی داری؟ حسودیت نمی‌شه داری جاری می‌شی؟ ناراحت نیستی؟ 

و من بی اغراق گفتم نه. چون خونواده شوهرمو دوس ندارم و برام اهمیتی ندارن. هیچ حسی ندارم. برام مهم نیس یه عروس دیگه باشه و حتی اونو بیشتر از من دوس داشته باشن. حتی خوشحالم می‌شم چون انتظار و فکرشون جلب اون عروس می‌شه و منم راحت‌ترم. چون خونواده همسرمن گاهی عذاب وجدان می‌گیرم که عمرا بیشتر از هفته‌ای یه بار بریم خونشون. یا براشون کاری انجام نمی‌دم. دقیقا برعکس شوئر و خونواده من. 

خلاصه مادرشوئر و خوائرشوئر و برادرشوئر اومدن سر کوچه بابی اینا و منم بزک دوزک کامل کرده رفتیم. ینی در حد مهمونی تولد آرایش کرده بودم. 

تو ماشین مادرشوئر که می‌ترسید من یه موقع حسودیم بشه هی می‌گفت: هیشکی عروس بزرگم نمی‌شه و بوسم می‌کرد. 

وقتی رفتیم تو خونشون دیدم از نظر وضع ظاهری و کلاس یه چیزی در حد خونواده شوئرن. گفتم: خوبه. به هم میان. البته از حق نگذریم که خیلی خیلی تمیز بودن. اصلا مثه خونه مادرشوئر گند زده نبود. 

بازم هیچ حسی نداشتم تا جاری رو دیدم. خیییییییلی خوشگل بود. خیلی خیلی. اون موقع بود که حسودیم شد. به قول خوائرشوئر شبیه سیبل جانه. هیچ آرایشی هم نداشت. فقط یه کرم پودر و یه سایه محو سبز پشت چشمای سبزش. یه جوری که حس کردم اگه رتبه زیبایی من 5 باشه اون حداقل هشته. تنها فکرمم این بود که نکنه همه بگم عروس کوچیکه چقدر از بزرگه خوشگلتره. 

دخترک با چادر نماز اومده بود. دامن بلند، جوراب ضخیم و شال مومنی. مورد پسند برادرشوئر. یکی از بزرگترین معیاراش محجبه بودنه. فقط چند ماه اختلاف سنی داشتن. رفتن تو اتاق و 45دیقه ای حرف زدن.

بعدش رفتیم. به مادرشوئر گفتم: پس فردا زنگ بزنید و نظرشونو بپرسید. فردا زنگ نزنید که نگن هولن. هر چی اصرار کردن بریم خونه ما، شوئر هم بعدا بیاد نرفتم. گفتم: باید ببینم شوئر چی می‌گه. اومدم خونه بابی و برا شوئر منتظر همه چیزو تعریف کردم. بهشم گفتم: مامانت قرمه سبزی گذاشته (چه عجیب). بریم خونشون؟ گفت: نه! کار دارم.

من همچنان حسودیم می‌شد. فقطم به خاطر قیافه دختره. وگرنه همه چیزش از خونواده و تحصیلات و سطح اقتصادی پایینتر از من بود. 

امروز مادرشوئر زنگ زده بود، اونا آدرس گرفتن بیان تحقیق. با این حال دلم نمیاد بگم: انشالله جور نشه. هم برادرشوئر خیلی خوبه و هم اون دختر یه دنیا آرزو داره. انشالله بهترین چیزا براشون پیش بیاد.

-----

مامی امروز می‌گفت: شوئر به بابا گفته خیلی نگران مهتابم. اصلا فعالیت نداره و همش افسرده گوشه خونه‌اس. 

این روزا یه حس عجیبی به شوئر دارم. بیشتر از قبل دوسش دارم و یه کمم بدون هیچ دلیلی دلم براش می‌سوزه. حس می‌کنم مظلومه. خدایا! خودت برام حفظش کن. 

خدایا! بهترین‌ها را برایمان بخواه و نصیبمان کن. 

[ پنجشنبه سوم مهر 1393 ] [ 18:43 ] [ مهتاب ]

[ ]

267
سلاوووم

جواب آزمایش منفی بود. نمی‌دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت.

فکر کنم دارم جاری‌دار می‌شم. بعدا اخبارشو می‌گم. فعلا به شدت بی‌حوصله‌ام. 

[ چهارشنبه دوم مهر 1393 ] [ 20:22 ] [ مهتاب ]

[ ]

266
سلاوووم

فردا می‌رم آزمایش.

دلمم بدجور گرفته که ربطی به قضیه پست قبل و آزمایش نداره. 

برام دعا کنید. 

[ سه شنبه یکم مهر 1393 ] [ 22:20 ] [ مهتاب ]

[ ]

265
سلاوووم

ادامه مطلب با رمز ثابت

 http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_wink.gif


ادامه مطلب

[ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 ] [ 18:58 ] [ مهتاب ]

[ ]

264

سلاوووم

دیشب، یعنی شب 28 شهریور، خونواده من یه شب خیلی خوب رو سپری کردن. چون جشن سی‌امین سالگرد ازدواج مامی و بابی رو گرفتیم. smiley1631.gif

بابی از بعد از عروسی ما شروع کرده بود به نوشتن خاطرات چهارساله‌اش، از روزی که مامی رو دیده بود و عاشق هم شده بودن تا عروسی‌اشون. با استفاده از خاطرات ثبت شده تو ذهن خودش، نامه‌هایی که رد و بدل کرده بودن و یه خرده هم کمک از دوستای قدیمشون، تقریبا همه خاطرات و حوادث رو با تاریخ دقیق جمع کرد و نوشت. این کادوی اصیلش به مامی بود. شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه 

مامی هم برای بابی ساعت فلورانس خرید. البته به انتخاب خودش. بابی هم با من مشورت کرد که چی بخره که برای مامی خیلی سوپرایز باشه. به این نتیجه رسیدیم که برای مامی یه رینگ بخریم و بدیم توش یه چیزی حک کنن. 

چهارشنبه با بابی رفتیم خرید. اصلا انگار تخم رینگ ساده، محدب، آینه‌ای طلایی رو خورده بودن. همه جا رینگا صاف بودن.شکلک های شباهنگShabahang یه مدلی که می‌دونستم مامی دوس نداره. بالاخره انگشتر دلخواه رو پیدا کردیم. حلقه مامی یه حلقه‌اس که پر از برلیان و یاقوت سرخه. مثه حلقه‌هایی که سی سال پیش. بعدا یه رینگ خریده بود ولی نذر حرم امام رضا کرد و انداخت تو حرم. 

بعد از فکر بسیاوور قرار شد که توش بنویسیم: 63/6/28 و 93/6/28. یک عملیات پیچیده هم داشتیم که مامی نفهمه ما با هم رفتیم بیرون. آخه مامی به من زنگ زد گفتم: با زی زی بیرونم. به بابی زنگ زد، بابی گفت: دارم میام پیش تو... 

شب خونه مامی اینا شام خوردیم. شوئر عدسی، سوپ، املت و نون پنیر سبزی خورد. موقع والی هم حرص خورد. دل درد گرفت. تا 2 صبر کردیم خوب نشد. رفتیم دکتر. بهش سه تا آمپول زد، یه مشت هم قرص داد.

من و خواهرک و شوئر هم براشون ادکلن خریدیم. 

پنجشنبه شب بابی دعوتمون کرده بود رستوران. قرار بود بریم میلانو. من اومدم خونه بابی. بابی هر کاری کرد پاشو بریم گل بخریم، چون حوصله نداشتم برم مخشو زدم که نمی‌خواد. حلقه رو تو جعبه گذاشتیم. 

مامی اینا اومدن و حاضر شدن، بعدم شوئری اومد و رفتیم. 

تو رستوران سفارشامونو دادیم. Smileyبعدم یه خرده عکس گرفتیم. بابی از من با اشاره پرسید که الان بدم؟ گفتم: اوهوم. بابی حلقه رو داد. مامی اول با تعجب نگاه کرد. بعدش اشک ریخت. عین اینایی که تو یهو ازشون خواستگاری می‌کنن. بعدش یه جعبه رو باز کرد، جعبه دومو باز کرد و گفت: یه سینه ریز تمام برلیانم نمی‌تونست منو به اندازه این حلقه خوشحال کنه. 

ما هم کادوهامونو دادیم. برای بابی اپن و برای مامی نوت خریده بودیم. دوباره سوپرایز شدن. 

یهو شوئر یه ادکلن درآورد و داد به من. منم مشغول فیلم گرفتن بودم. خشکم زد. 26 شهریور سالگرد جشن عقد (نه خود عقدمون) بود. عشقمم به فکر من بود. هیشکی به اندازه من سوپرایز نشد!

واقعا نمی‌تونم از خوشمزگی غذای این رستوران ایتالیایی چیزی بگم. چند تا عکس گرفتم که بعدا می‌ذارم.Smiley

بعدشم رفتیم پارک و چندتا عکس گرفتیم. 

امروزم از عصری شوئر گیر داد بریم خونه بابی ایناااااااااااااااااااااا. تا اینکه من سوپ درست کردم و اومدیم اینجا.

خدا رو به خاطر این همه نعمت شکر می‌کنم. خدایا! به امید تو...

 

[ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 ] [ 21:14 ] [ مهتاب ]

[ ]

263

سلاووووم

یکشنبه شب غرق در شادی از برد والی شوئر از سر کار اومد خونه مامی. خیلی خوشحال بودیم. منتظر نشستیم تا از یه جا بفهمیم بازی آرژانتین آمریکا چی شده. وقتی فهمیدیم آرژانتین برده من و شوئر یه بغل حسابی کردیم.Smiley  بعدم شوئر شامشو خورد. 

رفتیم بیرون. مثه اینکه با حسین و مجی اینا قرار گذاشته بود. رفتیم پارک. دکتر برا مهسا وقت زایمانو زده بود سه شنبه. یعنی امروز. قرار بود دیروز تعیین کنه سزارین یا طبیعی. 2 نصفه شب برگشتیم خونه و از خستگی بیهوش شدیم.

دیروزم ناهار ماکارونی خوشمزه‌ای پزیدم. عصری شوئر هر چی گفت: بیا ببرمت خونه مامانت اینا نرفتم. حوصله نداشتم برم. خونه موندم. زنگ زدم مهسا و گفت که دکتر گفته: سزارین. براش آرزوی سلامت و موفقیت کردم.  شام عدسی گذاشته بودم. یه کم بعد مهسا زنگ زد که مردا می‌خوان برن استخر، تو میای پیشم که تنها نباشم؟ گفتم باشه. آخه حسین بلیط مجانی استخر گرفته بود. دیگه وقتی هم که بچه به دنیا میومد نمی‌تونست بره. واسه همین دیشب قرار شد با شوئر و مجی و علی برن.

مهسا گفته بود که سشوارمو ببرم و موهاشو سشوار بکشم.  شوئر منو رسوند خونشون. اول با هم ساک وسایل بچه رو جمع کردیم. کلی قربون صدقه وسایلای کوچولش رفتم. بعدم وسایل مهسا رو. بعد اون رفت حموم. تا 12 شب بیشتر وقت نداشت چیزی بخوره. واسه همین براش جوجه کباب درست کردم.Smiley با هم خوردیم. موهاشو سشوار کشیدم، دیدم خوب نشده. اتو کشیدم. خوشگل شد. 

امروز صبح شوئر گفت که ناهار دیر میام. منم زنگ زدم به مامی و گفتم: ناهار شوئرو بذارم براش، خودم میام اونجا. باقالی پلو با مرغ گذاشتم. شوئر ساعت 12 زنگ زد. پرسید: رفتی؟ گفتم: نه هنوز. فهمیدم دیر نمیاد و روش نمی‌شه به من بگه نرو. ازش پرسیدم: کی میای؟ گفت: مثه همیشه. منم نرفتم خونه مامی. 

ساعت 2 اومد ناهار خوردیم. Smileyبه شدت خوابم میومد. مجی زنگ زد بیاید بریم عیادت مهسا. من گفتم: نمیام. حوصله ندارم. ولی شوئر اصرار کرد. خب حوصله نداشتم برم بیمارستان. خلاصه رفتیم. هزار ماشالله نینی‌ش خیلی خوشگل کوچولو بود. اتاقشم که وحشتناک شلوغ بود. نیم ساعتی موندیم. بعدش خدافظی کردیم و اومدیم بیرون.

شوئر منو گذاشت خونه مامی و خودش رفت خونمون یه چرت بزنه. بعدشم بره سرکار.

الانم من به شدت خوابم میاد. شبم قراره بریم خونه مادرشوئر. 

واقعا دلم نینی می‌خواد. اصلا نمی‌دونم چرا اینجوری شدم؟ کلا دارم به نینی فکر می‌کنم. ولی واقعا زودتر از یه سال دیگه امکانش نیس. هعییییییییییی

 

خدایا! به امید تو

[ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 ] [ 17:33 ] [ مهتاب ]

[ ]

262

سلاووووم

خوبید؟

5شنبه مجی اینا اومدن خونه بابی من و لوبیاکباب خوردیم. خیلی خوشمزه بود. Smiley تی‌تی جون که عاشق جوجه کبابه و کلا غذاش فقط همینه با اون قد فسقلی و هیکل لاغرش انقد کباب خورد که وسط شام زد زیر گریه و می‌گفت: شلوارم تنگه! شکمش بزرگ شده بود و کمرش اذیتش می‌کرد. شکلک های شباهنگShabahang

تو راه رفتن به خونمون من و شوئر با هم بحث کردیم. (می‌گم سر چی) وقتی رسیدیم خونه من قهر کردم و خوابیدم. شوئر هم فیلم دید. بعدش اومد بخوابه. هیچکدوم همدیگه رو بغل نکردیم. یه کم گذشت بی خیال قهر رفتیم تو بغل هم خوابمون برد. 

جمعه صبح با صدای کلید درمون بیدار شدم. دیدم شوئر رفته کیک و بیسکوییت خریده با نون تست تازه. منم گفتم: نون تست برا چی خریدی؟ به جز مربا که من نمی‌خورم هیچی تو یخچال نداریم. شوئر در یخچالو باز کرد برام خامه شکلاتی و حلوا شکری که عاشقشونم خریده بود. (مربا دوست نداریم و مرباهای جهازم همینجوری مونده) چایی هم دم کرده بود با هم صبونه خوردیم. بعدشم جلوی تی وی همدیگه رو بغلی کردیم. یه کم بعد با هم یخچالو شستیم. از روز جهازبینی به بعد نشسته بودیم. برفک نداشتا. همینجوری حس می‌کردیم کثیف شده. واسه همین با جوش شیرین شستیمش. 

ناهارم شینسل مرغ خونگی درست کردم. بعدش دوباره خوابیدیم. عصری بیدار که شدم یادم افتاد هفته قبل عمه کوچیکه شوئر یه عمل کوچیک کرده بود و باید می‌رفتیم دیدنش. به شوئر گفتم. شوئر هم گفت بریم. زنگ زدم به مادرشوئراینا که ببینم اونا رفتن یا نه. خدا رو شکر رفته بودن. از ته دل خوشحال شدم که لازم نیس با هم بریم.  بلند شدم خوشگل کردم و موز خریدیم و رفتیم. 

از خونه اونا شوئر رفت پارک آشناییمون یه کم قدم زدیم. شوئر هی حرفای عشقولی می‌زد ولی من سرم تو گوشیم بود. بازی آفتابه رو تازه نصب کردم. عاشقشم. بعدشم اومدیم خونه بابی. شام خوردیم. آخر شب با چند تا فیلم که از خواهرک گرفته بودیم رفتیم خونه.شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

شنبه صبح بداخلاق و خسته از خواب بیدار شدم. چایی دم کردم. شوئر هر چی خواست بغلم کنه نذاشتم و بدقلقی کردم. شوئر که رفت آشپزخونه رو شستم. لباسای خشک شده رو جمع کردم و تا کردم. ناهار مرغ ترش گذاشتم. تا ظهر همینجوری بودم. بعد ناهارم. 

غروب برای اولین بار رفتم تو پارک بغل خونمون نشستم. یه خانوم جوون هم اومد یه خرده حرف زدیم. بعدش خانوم همسایه پایینی اومد و گفت: چه عجب من شما رو تو پارک دیدم!!! دخترم شما رو نشون داد و گفت: من این خاله رو می‌شناسم همونه که به من بستنی داد. آخه یه بار براشون حلوای نذری بردم، ظرفش رو که پس آورد به دختر سه ساله‌اش بستنی دادم.

نشست و یه عالمه حرفای خنده‌دار زد. تا شوئر بیاد ما همونجا نشستیم. بعد اون رفت خونه مادرشوئرش اینا منم خونمون. شوئر که داشت در حیاطو می‌بست من جلوش درومدم. از تعجب خشکش زد! با هم رفتیم بالا، براش نیمرو درست کردم. 

دوستم اسمس زد که انگار یه مشکلی تو خوابگاه گرفتنمون هس. منم که کلا دپرس بودم، رفتم تو اتاق خواب گریه کردم. شوئر یه کم بعد اومد دید دارم گریه می‌کنم ناراحت شد. بغلم کرد. به زور بردم والیبال ببینم. برام آب قند و چایی آورد. فشارم افتاده بود. 

والی هم آدمو سکته می‌داد و با غصه بسیار باختیم. بازم راضی‌ام که 1 امتیاز گرفتیم. انشالله امشب ببریم. 

امروز صبح که بیدار شدم شوئر گفت: نمی‌رم سرکار. پیش خانومم می‌مونم. قربونش برم که می‌خواست از من اون حال و هوا دربیام. قرمه سبزی گذاشتم. گفت: زیاد بذار بریم خونه مامانت اینا. آخه عاشق قرمه‌های منن.  نزدیک ظهر دوستم زنگ زد و مشکل خوابگاه حل شد! اومدیم دیدیم مامی لوبیاپلو، برنج سفید، مرغ و ماست بورانی گذاشته. خلاصه یه بزم حسابی شد. 

بعدم تو اتاق مجردیم خوابیدیم. 

الانم استرس والی رو دارم. 

می‌خوام در آینده نزدیک بگم چرا دعوا کردیم. تو یه پست رمزی. 

خدایا! به امید تو

[ یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 ] [ 18:44 ] [ مهتاب ]

[ ]

261

سلاوووووم 

خوبید؟ 

دوشنبه رفتیم زیارت شازده حسین پسر امام رضا (ع) و شیرینی پخش کردیم. به قول زی‌زی سبک شدیم حسابی. مخصوصا زی‌زی که تو شش سال زندگیش تو شهر ما برای بار اول بود که می‌رفت. 

سه شنبه جو گرفته بودم و حس خانه‌داریم گل کرده بود. آقای سبزی فروش اومد تو کوچمون منم چست و چابک پریدم و خرید کردم. 5 کیلو کرفس، یه کیلو سبزی خورش کرفس، دو کیلو شوید خشک کردنی. وقتی گذاشتمشون رو ظرفشویی تازه فهمیدم ای دل غافل! کی می‌خواد اینا رو پاک کنه؟؟؟!!! 

ظهرم قرار تق و لقی بود که زی‌زی ناهار بیاد پیشم. ولی خیلی تق و لق بود. منم مشغول پاک کردن جعفری و نعناع مونده بودم چقدر برنج بشورم؟ آخرش ساعت 11/30 زنگ زدم به زی‌زی و مجی و قاطی نمودم و دوتاشون گرخیدن و زی‌زی گفت: میام. حتی مجی که اصلا قرار نبود بیاد زنگ زد بهم که ببخشید من سرم شلوغه نمی‌تونم بیام. به این ترتیب از جنم خودم لذت بردم. شکلک های شباهنگShabahang

در حین سبزی پاک نمودن لوبیاپلو هم پزیدم. سبزی خوردن هم شنبه خریده بودم (کلا رشد و نمو خانه‌داریم شنبه شروع شده بود و در سرشنبه بالغ شد). با سالاد شیرازی و ترشی گوجه که دوست مامانم داده بود.

ساعت سه در حالی که داشتم از گشنگی می‌مردم زی زی اومد. شوئر هم کار داشت و نیومد. دو تامون یه عالمه غذا خوردیم. لوبیاپلو هم از غذاهای محبوب هردومونه.Smiley زی‌زی گفت: یه چرت بخوابیم و پاشیم سبزی‌ها رو پاک کنیم. در حین حرف زدن خوابیدیم. ساعت 6 فهمیدم شوئر اومده بیدار شدم. خیلی خسته بود. ناهار خورده بود.

ساعت 7 به زور زی‌زی رو بیدار کردم. آخه ساعت 8 با خواهرزاده مجی و خانومش قرار داشتن که بچه‌هاشونو ببرن شهرموش‌ها. انقد زی‌زی و شوئر اصرار کردن که منم باهاشون رفتم. خونه زی‌زی اینا حاضر شدیم. خلاصه رفتیم.

فیلمش خیلی خوب بود. اصلا برا بچه‌ها نبود. برا دهه شصتیا بود. بچه‌ها خسته شده بودن و ما بزرگترا حال می‌کردیم. بعد از فیلمم اصرار از خواهرزاده مجی که دوست شوئر هم هست که بریم پیتزا بخوریم. زنگ زدم شوئر اومد. 

ماشین زی‌زی اینا رو دم سینما پارک کردیم و دو ماشینه رفتیم. شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـهقبلشم کلی فکر کردیم که کدوم رستوران بریم. برا همشهریا رفتیم تیک که من اصلا دوست ندارم. ولی به خاطر جمع چیزی نگفتمboredom.gif. همه سیسیلی سفارش دادیم برا بچه‌ها هم مرغ سوخاری. در کل نمی‌دونم وقتی میلانو هم پیتزا می‌پزه، بقیه پیتزافروشیا چرا جمع نمی‌کنن؟ مجی و شوئر هر کار کردن خواهرزاده گفت که مهمون منید. من و شوئر هم کلی شرمنده شدیم. 

بعدش رفتیم خونه مجی اینا. ما خانوما رفتیم تو اتاق خواب و انقدحرف زدیم و خندیدیم بیشتر فهمیدیم چه خونواده شوهرای مزخرفی دارییییییییم. 

ساعت 2 برگشتیم خونه. دیدم شوئر نصف شویدا رو پاک کرده فداش بشم. جعفری و نعناع رو هم خودم پاک کرده بودم و شسته بودم. ترسیدم تا صبح بمونه خشک بشه. واسه همین همون نصفه شبی شوئر خردشون کرد. 

چهارشنبه عین چی مشغول بقیه شویدا و کرفسا بودم. خیلی سخت بود. ناهارم لوبیاپلو داشتیم از دیروز. کوکوی سیب زمینی خامم درست کردم. شوئر اومد خونه به عشق خوردن خورشت کرفس. ناامید شد و دلم براش سوخید. کلی نازش کردم. اونم هی می‌گفت: عب نداره خو. فردا درست کن. 

خداییش لوبیاپلوم با اینکه یه روز مونده بود اصلا بو نگرفته بود. شوئر که یه قاشق خورد تعجب کرد! گفت: عالیه. 

خلاصه تا 8 شب کارای سبزی من تموم شد. شستن و خشک کردن و خرد کردن و بسته بندی. برای جایزه آب کرفسم گرفتم برا خودم. شامم که برا خودم سالاد و برای شوئر املت درست کردم.

بعدشم عشقولی والیبال نگاه کردیم.

الانم مشغول تایپ، نگاه کردن والیبالیم. شبم قراره مجی اینا برای صرف لوبیا کباب مخصوص بابی بیان اینجا. 

خدایا! به امیدت عشق من!

 

پی نوشت: والیبال برد مشعوف و مسرور شدیم.

[ پنجشنبه بیستم شهریور 1393 ] [ 19:36 ] [ مهتاب ]

[ ]

260

سلاووووم

چقدر روزای آخر شهریور یه جوریه!!! یه جوریه و منم یه غمی تو دلمه که باید برم یونی. کلا یه جوری‌ام.

پنجم شهریور عروسی دوستای صمیمی‌ام تو اصفهان بود. عهد ماشین ما خراب شد. تازه چهارم بهمون تحویل دادن. یه تومن هم خرجش کردیم. به شدت هم ناراحت بودم نمی‌تونیم بریم عروسی. چون موتور تعمیر کرده بودیم باید مثه ماشین نو با ماشین کار می‌کردیم که آب بندی بشه. ولی سعی می‌کردم به روی خودم نیارم. تا صبح 5شهریور که داشتیم با شوئری صبونه می‌خوردیم محمود اسمش زد که انشالله کی می‌رسید؟ طفلکیا فکر می‌کردن ما حتما می‌ریم عروسیشون. Smiley

اون موقه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و اشکام ریخت. هی سعی می‌کردم گریه نکنم ولی نشد. شوئری به شدت ناراحت شده بود. وقتی نبود که ماشین قرض بگیریم و بریم و تازه با ماشین یکی دیگه آدم راحت نیس. اشکامو پاک می‌کردم ولی دوباره میومد. شوئر مونده بود چی بگه. معلوم بود دچار عذاب وجدان شده. از قیافه‌اش عمق ناراحتیشو می‌فهمیدم. اشکامو پاک کرد، بعدشم منو بوس کرد و رفت سرکار. منم یه دل سیر گریه کردم. ظهر که اومد سعی کردم به روی خودم نیارم ولی مگه می‌شه نفهمه که ناراحتم؟ هی بغلم می‌کرد و می‌گفت: عسلمو می‌خوام ببرم مسافرت... یه مسافرت توپشکلک های شباهنگShabahang. آخرش بهش گفتم: عذاب وجدان نداشته باش. تقصیر تو که نبوده.

ولی از اون روز حس می‌کنم هنوز یه عقده‌ای تو دلمه که نتونستم برم عروسی دوستای صمیمی‌ام. بیچاره محمود می‌گفت: خودتو ناراحت نکن. می‌خواستیم به خودتون خوش بگذره. درک می‌کنیم. 

موهامو شرابی کردم. هر چی می‌شورم رنگش به قرمز-نارنجی نزدیکتر می‌شه. دوس دارم رنگ موهای خرم سلطان بشه. خیلی این رنگو دوس دارم. با رژ خوشگله جدیدم و لاکای جیغ عاشق خودم می‌شم. 

تازگیا این ساعتو خریدم. عاشقشم. هیچ وقت ساعت طلایی نداشتم. خیلی دو دل بودم. خیلی دلم خرید می‌خواد. دوس دارم برم یه جا که کلی جنس مارک ارزون! داشته باشه و خرید کنم. مجی می‌گه آبان ماه می‌برمتون ارومیه. چند تا تیپ زمستونی خوشگل بخرید. ولی من الان می‌خوام.

امروز به شوئر می‌گفتم: بیا یه نی نی بکار تو دل من! شوئر در افق محو شد از تعجب. 

دلم می‌خواد سال دیگه باردار شم. یعنی زوده؟!

ادامه مطلب چند تا عکس از خودم. 

خدایا! به امید تو


ادامه مطلب

[ دوشنبه هفدهم شهریور 1393 ] [ 19:21 ] [ مهتاب ]

[ ]

259

سلاوووم

ظاهرا عکسا برا بعضیا باز نمی‌شه.

نمی‌دونم مشکل چیه! روش راست کلیک کنید و گزینه ویو ایمیجو بزنید. شاید باز شد. واسه خودم و یه سری از دوستان باز می‌شه.

[ یکشنبه نهم شهریور 1393 ] [ 22:15 ] [ مهتاب ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،