290

سلاووووم 

چند هفته پیش یه اتفاق جالب افتاد. با دوستم فرزانه جلو یه پاساژ قرار داشتم, زودتر رسیده بودم. داشتم با ولع تمووووم ویترین تی تی رو نیگا میکردم که ییییهو یکی صدام کردم. برگشتم یکی از دوستای نسبتا صمیمی دبیرستانمو دیدم که بچه بغل با نیش تا بناگوش در رفته نیگام میکنه. وای انقد ذوقی شدم و نیشم از اون بیشتر تا بناگوش در رفت. بغل و ماچ و بوسه راه انداختیم. گفت که با بچه‌ها همدیگه رو پیدا کردیم و تو تلگرام گروه داریم. هر دو هفته هم میریم ددر دودور. خولاصه شماره دادیم و شماره گرفتیم.

تو گروه دوستای دبیرستان خیلی خوش گذرونی نمودیم و یکسره ح ف زدیم. منم یکی از بچه‌ها رو که شمارشو داشتم بردم و دور همی از صبح تا شب خوبی تشکیل دادیم. همون هفته هم یه قرار شیرین گذاشتیم پارک بانوان. 

به قول همون دوستم که منو پیدا کرد همه دقیقا همون شکلی ان فقط یه بچه بغلشونه. از جمع چهار نفر مجردن. از متاهلا هم دو نفر بی نینی ان. من و یکی از بچه‌ها تو راهی داریم. یکی دیگه بچه دومشو بارداره. یکی از دوستامون سه تا بچه داره که بهش میگیم کارخونه بچه سازی و کلی میخندیم. 

روز  قرار یه جعبه نون خامه ای زدم زیر بغلم و راهی شدم. خیلی دیدار پر ذوقی بود و دوستان همگی از حافظه طلایی من که همه چیزو با جزییات یادمه شگفت زده شدن. منم وقتی اومدم خونه مشت مشت اسپند دود نمودم. رقرار بعدی هم شد خونه یکی از بچه‌ها که تولد دخترش بود. دوشنبه با خوبی و خوشی و خوشمزگی برگزار شد. هر چند بارداری اجازه خوردن پیتزا و سالاد ماکارونی نداد ولی دیماج و آش بسیار چسبید. رقصم که متاسفانه تو کمرم موند. مهم این بود که واقعا خوش گذشت. یه سری از بچه‌ها هم که پارک نیومده بودن تولد اومدن و واقعاااا دلم باز شد از دیدنشون. وکادو هم همه نقدی حساب کردیم. 

خیلی خوشحال شدم از اینکه دیروز پست گذاشتم و امروز دیدم دو تا کامنت دارم.

 

پینوشت: امروز بدجور دلم از دست شوهر شکست. 


[ یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۴ ] [ 12:58 ] [ مهتاب ]
[ ]

289

سلام

 

چند وقت گذشته از اون موقع که میومدم و میگفتم سلاوووووم؟

دلم خیلی گرفته به خاطر وبلاگا... به خاطر وبلاگ نویسی که کار مورد علاقمه. چیزیه هشت ساله باهامه و نمیتونم ترکش کنم. اما از صبح تا شب تو تلگرام پلاسم و هر چند وفت یه چرخی میزنم تو وبلاگا.

تو چرخ زدنام چی میبینم ؟ یه سری وبلاگ خاک گرفته. دوستایی که نمینویسن. خبری از روزمرگی و خاله زنک بازی و زنانگی نیست. خبری نیست از اون بعد پنهان شخصیت که همیشه تو دنیای عادی سعی میکردیم قایمش کنیم و اینجا آزادانه بدون اینکه کسی ما رو بشناسه خالی میکردیمش. 

سی سالمه.حداقل ده ساله که خیلی از جنبه های شخصیتمو پنهون کردم و از وقتی اینجا رو زدم تنها جای خالی کردنش بود. این وبلاگ منو تو سطح زندگی نگه میداشت, مثه یه طناب که سقوطم به دره افسردگی جلوگیری میکرد. حالا میبینم سوت و کوره... نه کسی بهش سر میزنه... نه یه کامنت حتی از اون کامنتا که فحش میدادن و میگفتن معلوم نیست چیکار کردی که شوهر پیدا کردی؟! ;-) 

خیلی دلم گرفته. دوست دارم مثه قبلنا باشه. همه بیایم بنویسیم که غذا چی درست کردیم. چی کار کردیم. م ش هامون تازگیا چه کرمی ریختن. رمز بذاریم و به هر کسی رمز ندیم. عکس بذاریم و...آخ که چه دلتنگم برا  روزایی که همه وبلاگا با هم بروز میشد و کلی طول که بخونیم.

حالا نمیدونم چی کار کنم؟ بنویسم یا بذارم اینجا خاک بخوره؟ بمونم یا برم بلاگ اسکای؟ باشم یا بپیوندم به خیل وبلاگ نویسایی که خونه هاشونو از یاد بردن و من گاهی از سر دلتنگی سر میزنم که شاید چیزی نوشته باشن؟


[ چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ ] [ 11:55 ] [ مهتاب ]
[ ]

288

سلاووووم

قضیه کوکو سیب زمینی‌های م ش فان شده! هر وقت می‌رم خونشون (مثه دیشب) فرداش که میام خونه بابی کلی می‌خندیم به کوکو سیب زمینی‌ای که شام شب قبل بوده. خخخخ

سه شنبه رفتم سونوگرافی آنومالی. استرس داشتم یه کم. دو نفر قبل من بودن. منم تند تند آیه الکرسی و والعصر می‌خوندم. هی تو دلم می‌گفتم: خدایا دخترمو به تو سپردم.

سونولوژیست بر خلاف اون دفعه خیلی مهربون بود. اون دفعه‌ایه هم بداخلاق نبودا، یه جور خسته از زندگی بود انگار. کلی باهام حرف زد و از رشته تحصیلی و سنم پرسید. 

از اون مهم تر عشقمممممم! دختر گلم! دست کوچولوشو مشت کرده بود جلو صورتش. دکتر گفت: چیزی تشخیص می‌دی؟ گفتم آره دستش جلو صورتشه. پاهاشو خم کرده بود و مشغول شیطونی بود. همینه که وضعیتشو متغیر زد یه لحظه سفالیک بود یه لحظه بریج... خخخخ  

جنسیت رو گفت و منم چون می‌دونستم هیچ عکس العملی نشون ندادم. گفت: پس جنسیت رو می‌دونستی!!!

وقتی اومد رو صورتش دیدیم دهنش می‌جنبه و داره مایع آمینوتیک رو می‌خوره. دکتر گفت: خدا رو شکر لب و دهنش سالمه. گفتم: چون سیگار می‌کشیدم در مورد لب شکری بودن (خدای نکرده) نگران بودم گفت: الانم می‌کشی؟ گفتم: نه. گفت: ولش کن مهم نیست.

بعد رفت رو ستون فقراتش گفت: این چیه؟ گفتم: ستون فقراتش. گفت: این قسمت خیلی مهمه. ساکت شدم تا اندازه بگیره. برا اندازه گیر سرش مجبور شد چند بار اندازه بگیره. بس که تکون می‌خورد. دکتر می‌گفت: حالا اگه یه لحظه وایساد اندازه بگیرم. الهی فدای شیطونیش بشم. 

کارش که تموم شد گفت: از نظر من همه چیز اکی. گفتم: اندازه nf رو متوجه نشدم. با تعجب پرسید: اینو از کجا بلدی؟ علوم اجتماعی چه ربطی داره به nf؟

توی برگه همه چیزو خدا رو شکر زده نرمال. دکتر مسافرته بعد عید فطر می‌برم بهش نشون می‌دم. ایشالله اونم تایید کنه. 

تا شب با شوئر در موردش حرف می‌زدیم و عکسای سونو رو نگاه می‌کردیم. خدا رو شکر می‌کردیم و دلمون ضعف می‌رفت براش.

لگدای دخترم محکم شده ولی هنوز در حدی نیست که شوئر بتونه حس کنه. 

اسم دخترمم انتخاب کردیم: السا که یه اسم بین المللیه.

 

خدایا! دختر عزیزمو صحیح و سلامت بذار تو بغلممممم. خدایا! نینی منتظرا رو بذار تو دلشون. خدایا! دست رحمتت همیشه رو زندگیمون باشه. آمین


[ پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۴ ] [ 12:56 ] [ مهتاب ]
[ ]

288

سلاوووم

باورم نمی‌شه بعد این همه مدت! چقدر سخت بود. الانم کل آرشیو 93 به بعدم نیست که ظاهرا درست می‌شه. ولی از بلاگفا بدم اومده. نفهمیدم مرمر زایمان کرد یا نه! نفهمیدم قیزی عروسی کرد یا نه. دوستایی که با علاقه داشتم دنبالشون می‌کردم و بی خبرم ازشون... 
نتونستم خاطراتمو ثبت کنم. این روزایی که برام هر لحظه اش خاطره بود. سختی‌ای که تو غربالگری اول کشیدم... دکتر خوبی که بالاخره تونستم ازش نوبت بگیرم و عاشقش شدم... انتخاب بیمارستانم... مشکلی که با اسکار دارموووو...

بنابراین تصمیم گرفتم از بلاگفا برم. اعتمادی هم ندارم که دوباره این مشکل پیش نیاد. همیشه از آدرس عوض کردن بیزار بودم ولی خب باید رفت.

آدرس جدیدو به زودی می‌ذارم... 


[ سه شنبه دوم تیر ۱۳۹۴ ] [ 12:44 ] [ مهتاب ]
[ ]

287

سلاوووومممممممم

 

رمزش ثابته برید ادامه 


[ سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 12:24 ] [ مهتاب ]
[ ]

286

سلام دوستای گلم

بیاید ادامه مطلب با رمز ثابت 

 


[ شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 12:45 ] [ مهتاب ]
[ ]

285

سلام 

راستش اونقدر ننوشتم خجالت میکشم. حتی تولد وبلاگمم یادم نبود. بعدش که یادم افتاد خیلی ناراحت شدم، حس کردم این دوست خوبمو فراموش کردم.

جز آخرای اسفند مشغله زیاد نبود. تقریبا میتونم بگم بیشتر وقتم به خوش گذرونی میگذشت. هر دیقه با دوستم فری و گاهی خواهرک بیرون بودیم. کافی شاپ و خرید. استخر و قدم زدن.

ناخنامم کاشتم دوباره. هر سری موهامو روشنتر کردم. فری خودش آرایشگرم بود. خلاصه ددر دودور و حال و حول.

اوایل اسفند خونه تکونی رو شروع کردم. کار زیادی نداشتم. ولی کشوها رو مرتب کردم و... تصمیم داشتم خودم شیرینی هام و بپزم. نمیدونستم انقد سخت و وقتگیره.  مجبور بودم عصرا که اسکار خوابه شیرینی بپزم. چون به شدت به من وابسته اس و میومد تو دست و پام.

شش جور شیرینی پختم. بعدش یهو کمردرد شدید گرفتم. شوهر اون روزا کارش زیاد بود و ناهارا نمیومد. من و اسکارم تا لنگ ظهر میخوابیدیم. بعدش حوصله نداشتم غذا بپزم, یه چیزی میخوردم ساعت سه اینا دوباره میخوابیدیم. 

کمرم یه خرده که بهتر شد رفتم برا ترمیم ناخن. انقد ناخنم خوشگل شد که نگوووو. 

چهارشنبه سوری با زی زی اینا بودیم. زیر بارون آتش بازی کردیم. آخراش دیگه خیس بودم و میلرزیدم. بعد رفتیم بالا و پیتزا درست کردیم و خوردیم. من همش حالت تهوع داشتم و حالم خوب نبود. زی زی مسخره بازی درمیاورد که حامله ای. قرار بود فرداش فری موهامو ریشه گیری کنه که تو وایبر پیام داد من مجبور شدم با ق ش برم مسافرت.

منم همون آرایشگاه ناخنم وقت گرفتم. موهامو دکلره کرد و چون موهام ضعیف شده بود زیاد دووم نیاورد و زود شستم. در آخر یه رنگ بلوند خیلی روشن عروسکی شد.  

تا شوهر بیاد دنبالم تو سرما تو خیابون موندم. بارون شب قبل و سرمای اون شب باعث شد سرما بخورم. 

پنجشنبه به زور پونه دم کرده با شوهر خریدامونو تکمیل کردیم. عیدی ها رو خریدیم. سر عیدی خواهرک پدرمون درومد. آخرش گوشتکوب برقی فلر خریدیم. برا باباها و برادرشوهر عطر, برا دامی پیرهن اسپرت, برا مادرشوهر و خواهر شوهرم بلوز. مامی جونم که همه چی تازه خریده بود هدیه اشو نقدی دریافت کرد. 

جمعه شب  شوهر آشپزخونه رو شستم, منم تو یه مجمع قدیمی که مال جهاز مامانم بود و داده بود به منم هفتسین چیدم. آهان شامم قبلش خونه مادرشوهراینا بودیم و سبزی پلو و ماهی خوردیم. دوش گرفته و خوشگل نشستیم سر سفره و سالو تحویل کردیم. مثه همیشه موقع تحویل سال گریه کردم. شوهرم بغلم کرد و بهم عیدی داد. 

روز اول عید ناهارو با مامانم اینا بودیم و عصر رفتیم طرف شوهراینا. بعدش خونه خودمون که مامانم اینا اومدن عیددیدنی.

روز دوم عید کمردرد داشتم و سرماخورده بودم. یه روز از پری میگذشت و نیومده بود. شوهرو فرستادم بیبی چک بخره. با نارضایتی‌ رفت. حوصله نداشت. منم  دستشویی مو نگه داشتم تا شوهر اومد.

رفته  بود عطاری و برگ به خریده بود. منم رفتم بیبی رو امتحان کردم. ناباورانه دیدم دو تا خط شد. شوکه اومدم بیرون تکیه دادم به اپن. شوهر بیخیال برگشت و قیافمو دید و فهمید. پرسید بابا شدم؟ خوشحال اومد بغلم کرد.

من از شوک و ناراحتی زدم زیر گریه. یهو یادم افتاد دکلره, سیگار, قرصهای ضد افسردگی, پونه و... ترسیدم. زنگ زدم زی زی. گفت نترس  زنعموی منم ماه دوم دکلره کرد و هیچی نشد. فقط زود برو بیمارستان. رفتم بیمارستان یه ماما پیدا کردم و آز دادم. تا جواب حاضر شه رفتیم ناهار.

رنج بتا بالای پنج بود بتای من ۱۲۸بود. حامله بودم. ماما گفت در مورد دکلره ناراحت نباش. 

حامله و ناراحت بودم. این ناراحتی تا وسطای عید ادامه داشت ولی الان خوشحالم. خیلی خوشحال و شاکر. بقیه خاطراتو بعد میگم. مبرام دعا کنید. ۱۳اردیبهشت دوباره وقت سونوگرافی دارم. برای قلب نینی.

خدایا! شکرت


[ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 21:18 ] [ مهتاب ]
[ ]

284

سلام 

سال نو مبارک 

خوبم میام با کلی خبر فعلا یکیش و بگم. صاحب یه پیشی خوشگل نژاد بیرتیش شورت هیر شدم. اسمش اسکاره. 

پیچک دوست دارم دنیا دنیا 

و همینطور بقیه رو. آرسی رمز متفاوت و به منم بده. 

خدایا شکرت و به امیدت


[ پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 19:0 ] [ مهتاب ]
[ ]

283

سلاووووم

دوستای نازنینم

رمز همه رو به جز آرسیتا گم کردم.

نفس، مرمر، مرمری، نیکی و بقیه دوستای گلمممممم خیلی شرمندم اگه ممکنه اینجا برام رمز بذارید. ممنونم. 

دارم یه سر و سامونی به این دفترچه خاطرات عزیزم می‌دم. اولیش یه قالب خوشگله که یا می‌سازم یا پیدا می‌کنم. 


[ یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ ] [ 19:35 ] [ مهتاب ]
[ ]

282

سلاوووم 

از بس ننوشتم نمی‌دونم از کجا بگم؟ از بس براتون کامنت نذاشتم از خجالت می‌خوام تو افق محو بشم. 

شب تولد خواهرک که با تولد مجی یکیه ما خودمون خونوادگی تولد گرفتیم. دامی شام جوجه کباب خوشمزه مهمونمون کرد که قرص مهربونم اجازه نداد زیاد بخورم. بعدم عکس بازی تولد بازی و کیک. خیلی خوش گذشت. کادوی دامی دو تا النگو بود که با خواهرک دو تایی رفته بودن به انتخاب خودش خریده بودن. کادوی مامی قوری کتری، بابی دویست پول و ما هم تابلو. خیلی عکسای اون شبمون خوشگل شد. 

یه چیز بامزه اینکه ما اون شب خدافظی کردیم و رفتیم، ظاهرا به محض رفتن ما یه صدای جیغی میاد که صداهه عین صدای من بوده، اعضای خونه هم طوری می‌ترسن که خواهرک و دامی بدو بدو می‌رن جلوی در کوچه و می‌بینن هیچ خبری نیس! ما هم در حال رفتن تازه رسیده بودیم سر خیابون من یادم افتاد قرصامو خونه مامی اینا جا گذاشتم به شوئر گفتم برگشتیم وردارم، اینا تازه از هول افتاده بودن صدای زنگ زدن مخصوص منو می‌شنون دوباره هول می‌کنن. شکلک های شباهنگShabahang

فرداش که جمعه بود شوئر سرکار بود بازم. منم خونه تکونی‌ام  گرفته بود عین بلدوزر مشغول بودم. زی زی زنگ زد بیا امشب برا مجی و خواهرک تولد بگیریم. گفتم: خواهرک خونه پ ش دعوته. گفت: خو شب بیاید اینجا تولد مجی. گفتم: باوووشه.  دستور لازانیا رو هم گرفت و قطع کرد. مادرشوئر زنگ زد: بیاید اینجا. گفتم: می‌خوام برم خونه مامی. نمی‌خواستم برم گفتم که بسوزه. 

رو تختی‌مو از تو پاف جمع کردم و گذاشتم تو کاور. پاف رو کردم پر از لباس. کمدمم کردم دسته گل. انقده خودم حال کردم. شوئر اومد. دوش گرفتیم. خوشگل موشکل کردیم. رفتیم برا مجی یه تیشترت که شیکمش توش جا شه خریدیم و رفتیم تولد.

نینی مهسا رو که خوردم. خوابوندم. بغل کردم. قرص مهربون اجازه نداد غذا بخورم. شام کشک بادمجون، لازانیا و سالاد ماکارونی بود. رزی اینا بعد شام اومدن. یکم رقصیدیم و یه عالمه عکس گرفتیم. شب که برگشتیم بیهوشششششششششششششش شدیم. 

تو این مدت شوئر بیشتر ظهرا نیومد خونه، منم بیشتر شام درست کردم. چند بار هم کته درست کردم. چون بیشتر برنجو آبکش درست می‌کنم چون کم کالری‌تره (سلام آرسی). خودمم بیشتر دوست دارم. یه شب تو گــَمَج قرمه سبزی گذاشتم با کته کره‌ای. یعنی قرمه رو ساعت 11 ظهر گذاشتم تا هشت شب که شوئر اومد. کیف کرد. Smiley

یه بارم ناهار درست کردم با خودش برد. مرغ با کاری هم درست کردم خیلی دوست داشت. 

برا تولد بابی هم کیک کره‌ای درستیدم. همه لذت وافر بردن. 

اربعین پسرعمه شوئر نذری می‌دادن و دعوتمون کرده بودن. تو فکر این بودم که بپیچونم که خود به خود برا شوئر کار پیش اومد و نرفتیم. من رفتم خونه مامی. مادرشوئر گفت: چرا نیومدین؟ یعنی عاشق شوئرم. حتی به خودش زحمت نداد بگه کار داشتم. گفت: دوست نداشتم. 

برادرشوئر اربعین رفت کربلا. بعدش رفتیم دیدنش. خوائرشوئر بی ادب تو اتاقش بود. بعدشم خوابید. مادرشوئر بسیار ناراحت شد و حرص خورد. برادرشوئر رفت برام پفک و تخمه خرید. منم یه عالمه براش کلیپای بامزه تو گوشیم گذاشتم. با پدرشوئرم لاو ترکوندم.

28 صفر امسال قسمت نشد بریم مشهد. انقد پای تلویزیون گریه کردم. مجی و علی رفتن، به شوئر اصرار کردم باهاشون برو. گفت وقتی تو انقد دلت می‌خواد نمی‌رم. دلم نمیاد. با ماشین علی رفتن و تو ماشین خوابیدن. از تو حرم بهمون زنگ زدن. 

صابخونمون گوسفند قربونی کرد و برامون گوشت آورد. گفتم: گوشتو ببرم مامی آبگوشت بذاره بریم اونجا. شوئر گفت: نه تو بذار اونا بیان اینجا. با اینکه تنبلیم میومد گفتم باشه. برای سه شنبه وقت همه اوکی بود. 

بابی برا شوئر یه کاپشن خوشگل شب یلدا کادو گرفت. ما هم شب یلدا خونه بابی بودیم. بهش هدیه داد و شوئر کلی سوپرایز شد. قرار شد یلدایی خواهرک رو بعد از صفر بیارن. ولی اون شب شام دعوتش کردن. دوشنبه شوئر زنگ زد گفت: ناهار بریم خونه بابی می‌خواد جلو درو ایرانیت بزنه بارون نریزه من براش بزنم. گفتم: باشه.

اومدیم شامم موندیم. برگشتیم خونه آبگوشتو بار گذاشتم. با حرارت کم. یه بار 4 صبح بیدار شدم سر زدم یه بار 8. 10 دیگه بیدار شدم کاراشو کردم. شوئر رفت دنبال بابی و رفتن خرید. با هم کاراشونو کردن. منم جارو زدم و گردگیری کردم. دوش گرفتم. ظهر اول بابی اینا اومدن بعد خواهرک و دامی. 

فوری ناهار خوردیم که نگم چه آبگوشتی شده بود. خوشمزه و پخته و له شده. استخونا از گوشتا جدا می‌شدن. جا افتاده. محشر. به قول شوئر بابی که کنترل کیفیته تایید کرد. نه تنها تایید کلی تعریف کرد.

بعد چایی بابی و شوئر رفتن. ما هم استراحت. مامی و خواهرکم رفتن. من ظرفا رو گذاشتم تو ماشین و یه خرده لالا. بیدار شدم دیدم پیام اومده و حلول ماه ربیع الاول رو تبریک گفتن. خوشحال شدم. شکلکـــْـ هایِ هلــن خدا رو شکر کردم که صفر به خوبی تموم شد. یه کم جا به جا کردم، آژانس گرفتم رفتم خونه بابی. بارون گرفته بود کار شوئر اینا نصفه مونده بود. شوئرم مسجد بود. ما هم رفتیم شازده حسین. خیابونا شلوغ بود. مغازه ها داشتن باز می‌کردن. بعد زیارت رفتیم یه کتی رو که دامی خیلی خوشش اومده برا یلدا خریدیم که سوپرایزی بهش کادو بدیم. موقع برگشت من و خواهرک پیاده شدیم که از شیرینی فروشی نزدیک خونه شیرینی بخریم برا ماه ربیع الاول. کیک تلخ و میشکا خریدیم. شوئر هم اومد. آش دوغ خوشمزه مامی رو خوردیم. هر چند همه از ظهر سیر بودن. شکلک های شباهنگShabahang

بعدم رفتیم خونه و لالا.

امروزم طبق معمول خونه مامی. 

جمعه مادرشوئر اینا رو دعوت کردم. می‌خوام قرمه سبزی بدرستم. اول می‌خواستم غذای شمالی بذارم ولی شوئر گفت: می‌خوام بگم آبا رو هم بیارن. آبا یه عادت گند داره که هر جا می‌ره می‌گه غذای فلانی رو خوردم مریض شدم، گفتم غذای عادی رو بذارم که حرف درنیاره.

پی‌نوشت: 8 کیلو لاغر شدم.

خدایا! به امید تو...

 


[ چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ ] [ 19:56 ] [ مهتاب ]
[ ]