می‌خواهم زندگی کنم

life is wonderful

می‌خواهم زندگی کنم

مهتاب
می‌خواهم زندگی کنم life is wonderful

279

سلاوووم 

ینی من می‌خوام تو نوبت بعدی برم سرپنجه‌های دکتر روانپزشک جدیدمو ببوسم. یه قرص بهم داده اشتهامو صفر کرده. خودش گفت برا کنترل وزن بهت می‌دم. ینی غذام شده قد گنجشک. یه هفته‌ای یه سایز کم کردم. شکلک های شباهنگShabahang کمر شلوارم گشاد داد. دادم مامی زحمت تنگ کردنشو کشید.

اسم قرصمو بهتون نمی‌گم که هم ماتحتتون بسوزه، شکلک های شباهنگShabahangهم چون قرصه اعصابه با اینکه فروشش بدون نسخه پزشک ممنوعه یه موقع دسترسی پیدا نکنید بخورید مشکلی پیش بیاد خدای نکرده. من زیر نظر دکتر با دُز کنترل شده می‌خورم. 

چند شب پیش خونه مادرشوئر بودیم. تو این چندبار آخری که بودیم خوائرشوئر تو اتاقش بوده. اصلا درنیومده. یهو شوئر عصبانی شد. رفت در اتاقشو باز کرد کرد و گفت: سلام. بعد محکم درو بست. خوائرشوئرم از ترس شا ش ی د به خودش درومد بیرون. دختره بی‌ادب. شوئر تا نیم ساعت اصلا به روش نیگا نمی‌کرد. سر یه قضیه دیگه هم از دستش عصبانیه. به من گفت: برو بهش بگو اگه این قضیه به گوش شوئر برسه شر می‌شه (مثلا شوئر نمی‌دونه) منم گفتم: به من چه؟ وقتی منو خواهر خودش ندونسته و به من نگفته، من چی کنم؟ برو به مامانت بگو.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

آهان دفعه پیش که خونه‌شون بودیم مادرشوئر گفت: باهام تو خیابون مصاحبه کردن. گفتم: بس که همیشه بیرونید مامان! در افق محو شد.شکلک های شباهنگShabahang بعد من به خاطر قرصا تو فضا بودم با ذوق پرسید: مهتاب جون! خبریه؟ بی‌حالی! همون لحظه به دوستام تو وایبر گفتم مادرشوئر اینجوری می‌گه. دوستم گفت: نگاش کن عق بزن. بگو بهت ویار دارم. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

پدرشوئر رفته بود ساری. اونجا داشته چرخای ماشین چک می‌کرده خورده زمین دنده‌هاش درد گرفته. مادرشوئر در عین بی خیالی این قضیه رو تعریف کرد. ینی من و سه تا بچه‌هاش یخ کردیم. فرداش زنگ زدم به پدرشوئر. گفت: بهترم. دارم برمی‌گردم. خیلی دلم سوخت. 

می‌خوام خواهرم اینا رو پاگشا کنم. چی درست کنم؟ خو چی درست کنم؟؟؟ هر چی غذای مجلسی بود که اونا و مامی درست کردن. 

خدایا! کمکم کن.



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393 | 18:48 | نویسنده : مهتاب |

278

- پول یه قسطو می‌دی اون یکی می‌رسه، اون یکی رو می‌دی کرایه خونه می‌رسه، کرایه خونه رو می‌دی آب و برق و گاز میاد، اینا رو صاف می‌کنی ماشین خرج می‌ذاره... 

- قوم شوئر که با اعتماد به نفس گفته بودن ما کرایه خونه‌تونو می‌دیم شما نگران نباشید دایورت کردن فلان جای اسب ناصرالدین شاه. کلا فقط ماه اول دادن. چند وقت پیش به شوئر گفتم: خدا رو شکر عقلمو ندادم دست خونوادت برم خونه‌ی وسط شهر با کرایه بالا بگیرم. 

- سه تا از قسطامونو بابی رفت یهو داد. چون وامم به اسم بابی گرفته بودیم و پولشو ورداشته بودیم، خبر داشت عقب افتاده. یعنی می‌خوام از خجالت بمیرم. 

خدایا! فرجی!

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 | 18:39 | نویسنده : مهتاب |

277

سلاوووم

می‌خوام آپ کنم دست و دلم به نوشتن نمی‌ره. سختی‌ام میاد بنویسم. می‌خوام کامنت بذارم بازم سختی‌ام میاد... ولی می‌خونمتون. 

مهمونی خواهرک برگزار شد. تا روز قبل از مهمونی هنوز سر منو توافق نداشتیم. آخرش غذاها شد: لوبیاپلو، مرغ مسما، فسنجون، میرزاقاسمی، شامی رودباری، سوپ جو، کیک مرغ، سالاد کاهو و دسرم من تزریقی درست کردم زیرش پاناکوتا با شارلوت کرم شکلات. همه اینا رو هم من و مامی با هم درست کردیم. یعنی سه شنبه از خستگی داشتیم می‌موردیم. از 9 صبح یک سره کار کردیم تا 7 شب. وقتی می‌گم یکسره یعنی به نوبت ناهار خوردیم. کادو هم پلیور و پیرهن مردونه و بوت دادیم به دامی.

سر شام که از خستگی نفهمیدیم چی خوردیم. ولی بعدش خوش گذشت. وای چقدر جاری خواهرک موذیه. یکی دوبار حسابی به خدمتش رسیدم تا بعدا جرات نکنه برا خواهرک زبون دراز کنه. البته خوشگل و مودبانه و مجلسی. 

برامون باقلوا آوردن و شکلات مجلسی. یعنی خلاقیتشون تو حلقم. 

آخر شب که رفتیم خونه از خستگی خوابم نمی‌برد. صبح چهارشنبه با بدن درد بیدار شدم. انگار رفتم با بدن سرد یه ورزش سنگین کردم. 

دوستام تو وایبر گفتن فردا بریم استخر. منم که بدن درد داشتم با کله قبول کردم از عشق سونا. 

5شنبه شوئرجون منو گذاشت دم استخر. یکی از بچه‌ها اومده بود. منتظر بقیه موندیم. استخر خیلی خلوت بود. در کل 15 نفر بودن. 5 نفر هم ما. همه هم پیرزن بودن و فقط ما جوونا بودیم که سر و صدا می‌کردیم و می‌خندیدیم. خیلی بهمون خوش گذشت. خیلی. قرار گذاشتیم حداقل ماهی یه بار بریم. 

هفته پیش هم طبق معمول هر سال شوئر بیشتر وقتشو مسجد بود برا نذری پختن. منم یا خونه مامی بودم یا زی زی. 

شب تاسوعا هم طبق معمول از عصر خونه زی زی اینا بودم که نذری‌شو آماده کنیم. 6 کیلوپیاز سرخ کردیم. گوشت رو هم با ادویه و گلاب و زعفرون تفت دادیم. رزی هم بود. شبم همونجا خوابیدیم. صبح مجی اومد منو رسوند خونه بابی برا کمک به نذریشون. ساعت 11 هم شوئر اومد. غذامون امسالم قرمه سبزی بود. خیلی خوشمزه بود. 

به شدت خسته بودم. خیلی زیاد. شوئر بابی رفتن غذاهای راه دورو تو سطح شهر پخش کردن. ناهار خوردیم و از خستگی در حال بیهوش شدن بودم. رفتیم خونه خودمون و بیهوش شدیم. 

عصری رفتیم به عمه شوئر سربزنیم. نبود. رفتیم خونه مادرشوئراینا. تا از ماشین پیاده شدم حس کردم پاهام گیر نداره. تکیه دادم به دیوار و درستمو گرفتم به لوله گاز تا شوئر ماشین پارک کنه. دیدم نمی‌تونم وایسم. تا صداش کردم کمک کنه افتادم. از حال نرفتم. فقط پاهام از گیر رفت. 

آخر شب رفتم دکتر. فشارم پایین بود. دکتر گفت به خاطر خستگیه.

شب شوئر نرفت مسجد. پیش خودم بود.

عاشورا هم منو گذاشت پیش زی زی و مهسا. ما هم خودمون سه تایی با بچه‌ها رفتیم دسته دیدیم. خیلی هم خوب بود. 

شام غریبان همه با هم رفتیم شازده حسین شمع روشن کردیم. بعد خواهرک و دامی اومدن رفتیم اسمال مشتی هات چاکلت خوردیم. 

انقد اون چند روز خونه نبودیم خواستیم که آخر هفته رو دو نفری تو خونه باشیم و انقد غذای نذری خوردیم دلم برا آشپزی و غذای خونه تنگ شده بود. 

پنجشنبه شب کیک درست کرده بودم و با آش گوجه. شوئر هم برام خرمالو و انار و پرتقال خرید و یه شب پاییزی داشتیم. جمعه هم دو نفری رفتیم کوه. ساعت 3 برگشتیم و املت خوردیم. خوابیدم. شامم ماهی و سیب زمینی سرخ کرده درست کردم و شوئر مشعوف شد. 

شنبه نوبت روانپزشک داشتم. رفتم. بعدش با دوستام رفتیم کافه. تو هوای سرد شکلات گلاسه خوردیم. با یکی از دوستام هم مسیر بودم پیاده برگشتیم و دوتامون رفتیم خونه مامانامون.

امشبم خونه بابی هستیم به صرف لوبیا کباب. فردا دومین سالگرد یکی شدنمونه. رفتم یه کیک کوچولو خریدم که شوئر و اینجا سوپرایز کنم.

خدایا! به امید تو...



تاريخ : یکشنبه هجدهم آبان 1393 | 20:20 | نویسنده : مهتاب |

276

سلاوووم

من که مثه آرسی زرنگ نیستم چند تا پست بنویسم. همه رو یییییهویی اینجا می‌نویسم. 

سه شنبه بعد از محضر پ ش خواهرک هممون رو دعوت کرد که فرداشبش بریم خونشون برای پاگشا. از منو شوئری هم جداگونه و با اصرار دعوت کرد. من و شوئر هم از طرفی قصد داشتیم 5شنبه بریم رشت خونه دخترخالم. واسه همین خوشحال شدم که مهمونی رو ننداختن 5شنبه. چون در اون صورت نمی‌رفتیم مهمونی.

اومدیم خونه بابی و همونطور که تو پست قبل گفتم ناهار خوردیم. داشتیم می‌رفتیم خونه برا خواب ظهر که دیدیم ماشین یه صدایی می‌ده. حالا بارون هم شلاقی می‌بارید. شوئر گفت: صدای تسمه‌اس. گفتم: با این ماشین که نمی‌تونیم بریم رشت. قرار شد شوئر ببره تعمیر کنه.

شب رفتیم خونه مادرشوئر. از قرار معلوم گفتن "مگه به جز کوکو چیزی می‌خوریم؟" به شوئر اثر کرده بود. زنگ زده بود به مادرش که ما میایم اونجا. شام بذار. پدرشوئر مهربون هم رفته بود جوجه گرفته بود و منتظر بودن ما بریم کباب کنن. 

شوئر همونطور که داشت سرگاز جوجه می‌زد مادرشوئر گفت: منقلم که برداشتی بردی! وای آتیش گرفتم که این حرفو تو هال نزد. من حتی بخاری اتاق خودمم بردم خونه خودم. اون چیزایی رو که شوئر خریده بود برا خونشون نداد. یه منقل فکستنی به چشمش میاد. کاش تو هال می‌گفت که جوابشو بدم. می‌خوام تو یه موقعیت مناسب بگم شوئر منقلو ببره بندازه تو سرشون.

خوائرشوئر داشت می‌گفت: رفتم روغن ماشینو عوض کردم، جلوبندی رو نشون دادم... شوئر گفت: پس با ماشین تو می‌ریم رشت. خوائرشوئر گفت: رشت می‌خواید برید چی کار؟ شوئر گفت: می‌ریم مسافرت. دیگه صدا از دیوار درومد از خوائرشوئر هم درومد. همینجوری از این ور اون ور حرف زد که ماشین نده به شوئر.

موقع خونه رفتن، به شوئر گفتم: حتما فردا ماشینو نشون بده ها. گفت: باشه، فوقش درست نشد با ماشین خواهرم می‌ریم. گفتم: نه که گفت ببرید. لازم نیس. شوئر گفت: مگه دست اونه؟ گفتم: من حاضر نیستم زورکی ماشین بگیری بریم سفر. ترجیح می‌دم نرم.

چهارشنبه خونه مامی بودم. از صبح اومدم. دیدم به به مامی بازم برام بلوز و شلوار خریده. من چند دست لباس  آورده بودم انتخاب کنیم برا شب. در نهایت همین لباس جدید که مامی خریده بود انتخاب شد. 

 عصری رفتم با کارت بابی از طرف اونا باقلوا و از طرف خودمون یه جعبه شکلات شیک خریدم. حیف یادم رفت عکس بگیرم. جعبه شکلات چوبی شکل قلب بود. شیرینی خریدن هم ماجرایی داشت برا خودش. تا تصمیم بگیریم چی بخریم. آخرش به این نتیجه رسیدیم که باقلوا از همه چیز بهتر و باکلاس‌تره. واقعا باقلوای قزوینو هیچ جا نداره. نمی‌دونم چرا باقلوای یزد یا ترک یا رشت معروف شده؟ هر کی واقلوای قزوینو می‌خوره دیوونه‌اش می‌شه و گرونترین شیرینی قزوینه. 

خلاصه رفتیم و بسیاووور بهمون خوش گذشت. یعنی به من که خوش گذشت. از پذیرایی که هر چی بگم کم گفتم. شام سوپ شیر، باقالی پلو با ماهیچه، زرشک پلو با مرغ، چلو سفید و ماهی قزل آلا، خوراک زبان، سالاد کلم، سالاد کاهو و ژله دو رنگ ساده داشتن. انقد دامی برام غذا ریخت که آخرش بهش گفتم: خواهش می‌کنم نریز... التماس می‌کنم نریز... تنها چیزی که باب میلم نبود شرایط یه جوری بود که نشد پیش شوئر بشینم. روبروش بودم.

بعد از شامم بزن و برقص بود که من روم نشد و بهونه کمردرد نرقصیدم. کادوی خواهرکو دادن. یک گیپور دست دوزی خیلی خوشگل بود ولی خواهرک دوس نداره. کلا اهل لباس دوختن نیس.

آخر شب با شوئر یه کم حرف زدیم. شوئر گفت: صدای تسمه به خاطر خیس شدن بودنه و مهم نیس. مکانیک گفته چیزی نیس و می‌تونید برید سفر. 

پنجشنبه صبح بیدار شدیم. می‌خواستیم قبل از ناهار بریم رشت. با کمال خونسردی صبونه خوردیم. شوئر رفت حموم. منم وسایلمونو جمع کردم. دو روز که بیشتر قصد نداشتیم بمونیم. واسه همین یه ساک کوچولو برداشتم. یهو یادم افتاد واسه دخترخالم اینا سوغاتی نگرفتیم. پشت در حموم به شوئر گفتم. قرار شد قبل از رفتن بریم شیرینی بخریم. میوه‌های بله برون خواهرک انقد زیاد بود که من و شوئر نتونسته بودیم بخوریم. واسه همین کلی میوه خشک کرده بودم. همه رو ریختیم تو کیسه فریزر و برداشتم. چایی و شکلات و بیسکوییتم برداشتم. اومدم مانتو پاییزه بپوشم که حس کردم تو ماشین خیلی گرمم می‌شه. مانتو نخی پوشیدم و مانتو پاییزه‌ام رو برداشتم برا اونجا. 

دیگه داشتم از آروم بودن شوئر عصبی می‌شدم که حرکت کردیم. اول رفتیم شوئر کالجاشو که تو دفتر جا گذاشته بود برداشت. بعد رفتیم شیرینی سنتی مخلوط خریدیم. بعدشم بنزین و تنظیم باد و رفتیم. منم یه خرده غرغر کردم که چرا بنزین و تنظیم بادو دیروز انجام ندادی؟ ولی فوری یادمون رفت و با هم آهنگ خوندیم.

از خوبی هوا و جاده هر چی بگم کم گفتم. خلوت. هوا لطیف. انگار این جاده جاده‌ای نبود که همیشه از بچگی‌ام ازش رد می‌شدم. برام تازگی داشت. یه جاهایی به پیشنهاد من شوئر از جاده قدیم رفت. اصلا توقف نداشتیم. مستقیم رفتیم رشت. مامی تو راه زنگ زد و گفت: فردا نیایدها... بمونید شنبه بیاید. فردا رو هم حسابی خوش بگذرونید. نزدیکای رشت بابی هم زنگ زد. شوئر گفت: چطوره فردا همه با هم بریم زیباکنار؟ منم که موافق بودم. بعد هم شوهر دخترخاله زنگ زد به شوئر. آدرسشون سرراسته. شوهر دخترخاله اومد از سرکوچه بردمون تو.

تا شوئر وسایلو بیاره به عشق بچه دخترخاله پریدم تو آسانسورو رفتم بالا. عشقم یک و سال نیمشه. تا منو دید گفت: سلاااام. از ذوقش یادم رفت با دخترخالم روبوسی کنم. رفتم دستامو شستمو اومدم چلوندمش. 

من برا تو خونه لباس گرم برداشته بودم. ولی انقددددددددد گرم بود که کولرو برام روشن کردن. منم که شدیدا گرمایی. خب فکر کردم هوا مثه همینجاست. 

ناهار خورش بامیه، مرغ و سالاد ماکارونی گذاشته بود. خوردیم. دخترخالم نذاشت ظرف بشورم یا کمکش کنم. مردا رفتن خوابیدن و ما حرفففففففففففففففففف زدیم. دلمون خنک شد انقد حرف زدیم. عصری بعد از عصرونه و کیک تری که دخترخالم درست کرده بود رفتیم بیرون. مردا رفتن پیش آشناهای شوهر دخترخاله برای بابی که می‌خواد ماشین عوض کنه دنبال ماشین بگردن. ما هم با نینی خوشگلمون رفتیم مطهری. شوئر بهم پول داد که اگه از چیزی خوشت اومد حتما بخر. بعد از محرم صفر عروسی خ ش دخترخالست. چند ماه بود دنبال لباس می‌گشت ولی چیز مناسبی پیدا نکرده بود. با هم رفتیم یه مزون. دو تا مدل براش انتخاب کردم. پوشید و عاشق یکیشون شد. واقعا خوشگل بود. بهش میومد و به تنش نشسته بود. بیعانه داد و گفت: چند روز دیگه میام میگیرم. همونجا به من نگفت که 250 تومن پول همراش نبوده. منم فکر کردم برا اینکه شوهرشم بیاد ببینه نخریده. من فقط یه جفت جوراب خریدم. 

دخترخالم می‌گفت: خوب شد تو خونه کلی حرف زدیم. وگرنه الان می‌سوختیم که بیرون نمی‌شه زیاد حرف زد. ساعت 8اینا دربست گرفتیم رفتیم منظریه. اونجا بستنی نعمت مهمونم کرد. نینی ماشالله نصف بستنی هر دومونو خورد. تو راه برگشتن به تزئینی برای آشپزخونه خواهرک خریدم. دخترخالمم یه بلوز شلوار برا نینی. 

بعد رفتیم خونه. گوشت و مرغ آماده کرده بودن. دخترخالم تا آقایون بیان به سیخشون زد. برنجم از ظهر مونده بود گرم کرد. 

اومدن کبابا رو تو منقل جالبشون که رو بالکن بود کباب کردن. خوردیم. رفتیم ددر. نینی دخترخاله به منم می‌گفت: مامان... مامانی... چسبیده بود به من و شوئر. میومد بوسمون می‌کرد.

رفتیم یه جا سفره خونه که موسیقی زنده داشتن. جا نبود. رفتیم یه جا دیگه. بازم جا نبود. رو یه تخت بزرگ یه زن و شوهر رشتی تنها نشسته بودن. صدامون کردن و گفتن اینجا که بزرگه. بیاید اونورش بشینید. ما هم از درون از خدا خواسته و بر ظاهر شرمنده و عذرخواهی کنان رفتیم و نشستیم. انقد نینی شیرین بازی درآورد که نگو. اون خانم و آقا غش کردن براش. می‌خواس از شکلاتاشون برداره می‌رفت می‌پرسید: این شیه (چیه)؟ این شیه؟ 

ساعت 12 اومدن بیرونمون کردن. برگشتیم خونه تا 2 حرف زدیم. قرار شد فردا جای زیباکنار بریم ماسوله. صبح ساعت 10 بیدار شدیم. شوئر و شوهردخترخالم رفتن لوبیاکباب بخورن صبونه. ما هم صبونه خوردیم. حاضر شدیم. دخترخالم جوجه انداخت تو مواد که بریم کباب بخوریم. 

تو راه هم اتاقیم الی بهم تو وایبر پیام داد که می‌خواد با دوس پسرش ازدواج کنه. بعدم گفت که تو منو جمع کردی و نذاشتی پیش پسرا وا بدم. ازم تشکر کرد. خوشحالیم دو چندان شد. 

از قشنگی راه هر چی بگم کم گفتم. واقعا انگار نه انگار که پاییز بود. آفتاب افتاد بود. هوا بهاریه بهاری. تو راه ایستادیم عکس گرفتیم. ماسوله هم که معرف همه هست. اول رفتیم آبشار. نینی از ترس گریه می‌کرد. کلی بهش خندیدیم. شوئر عین بز کوهی از رو سنگا پرید و رفت پشت آبشار عکس گرفت.

بعد رفتیم سمت شهر. به پیشنهاد من رفتیم عکس با لباس محلی گرفتیم. شوئر اول گفت: دخترخاله‌ها با هم بگیرید. ولی وقتی دید مردا هم لباس محلی می‌پوشن زودتر از همه پرید لباس انتخاب کنه. منم یه لباس گیلکی برداشتم. شوهر دخترخاله اونجا گیر داده بود که اینا لباس گیلکی نیستن و تالشی‌ان. قبولم نمی‌کرد. دایورتش کردیم. بعدشم می‌گفت: عکس نمی‌گیرم و دخترخالم خورده بود تو ذوقش. شوئر راضی‌اش کرد. قرار شد با هم چهار نفره هم عکس بگیریم. من دو دست لباس پوشیدم. عکسامون محشر شد. هر کی دیده تعریف کرده. مخصوصا عکس چهارنفره مون. 

رفتیم تو بازارش. نمی‌دونم چه مرضی دارم که نمی‌تونم تو مسافرت خرید کنم. از همه چی خوشم میومد ولی نمی‌خریدم. دخترخالمم از یه دیوار کوب مسی خوشش اومد ولی شوهرش باز زد تو ذوقش و نخرید. خیلی دلم براش سوخت. به شوهرش تیکه انداختم. مرتیکه بیشعور. 

شوهردخترخاله می‌گفت بریم ناهار. آخرش رفتیم آش دوغ و باقالی خوردیم و سرویس چای و قلیون سفارش دادیم. 

توی هر نقطه عکس گرفتیم. یه پیرمردی بود که صنایع دستی می‌فروخت. نگاه کردیم ولی نخریدیم. بعدش که اومدیم پایین دلمون سوخت. دخترخالمم مثه من دیوونه‌اس. دلش برا همه دست فروشا می‌سوزه. مخصوصا اگه پیر باشه. من که رسما روانیم. حتما از پیرمردا خرید می‌کنم. هنوزم که هنوزه دلم برا پیرمرده می‌سوزه و یادش میوفتم گریه‌ام می‌گیره. خدایا! شفام بده. 

نینی اذیت می‌کرد و برگشتیم. تو راه کلوچه فومن خریدیم. دوست دخترخالم زنگ زد و گفت که شب میان خونشون که ما رو ببینن. دلمون نمی‌خواست چون به شدت خسته بودیم. 

رسیدیم رشت شوهردخترخاله گیر داد به شوئر که بریم دوباره قلیون بکشیم. شوئر هم علارغم میلش تو رودربایستی رفت. ما هم رفتیم بالا و از گشنگی سالاد ماکارونی دیروزو خوردیم. مردا اومدن جوجه‌هایی رو که نشد تو ماسوله کباب کنیم، کباب کردن. بعدم دوباره قلیون چاق کردن. 

با خستگی زیاد یه خرده آرایش کردم. دوست دخترخاله با شوهرش اومدن. یه پسربچه شیطون داشتن که با نینی آتیش سوزوندن و سرسام  گرفتیم. یه کم از این در و اون در و آشناهای مشترک حرف زدیم. ساعت 12 رفتن. باز ما تا دو فک زدیم. 

صبح ساعت 10 بیدار شدیم. شوهر دخترخاله شب خدافظی کرده و رفته بود سرکار. ما هم حاضر شدیم اول دخترخالمو بردیم مطهری لباسی رو که بیعانه داده بود گرفت. بعدم رفتیم شهرداری، بازار سنتی رشت که محبوب منه. 

همونجا چون همه مردا و پیرمردا گیلکی حرف می‌زدن یاد بابابزرگ خدابیامرزم افتادم و اشک ریختم. شوئر و دخترخالمم ناراحت شدن. آخه چرا من انقد احساسی و حساسم؟ 

سوغاتی و خوردنی خریدیم. ماهی کولی محبوبم، لاکو نُنِی laku noney، چُچاق، سبزی خوردن، برگ سیر، ترب، اسفناج محلی. واقعا لذت بردم. بهترین بخش سفرم بود. 

دخترخاله رو علارغم اصرارش برای ناهار موندن گذاشتیم خونشون و یه کله اومدیم تا رودبار. رودبار وایسادیم. زیتون خریدیم و چایی خوردیم. بعدم مستقیم خونه بابی. 

سوغاتی ها رو دادیم. مادرشوئراینا یه بارم زنگ نزدن ببینن کجاییم، رسیدیم، نرسیدیم... ما هم برا اونا سوغاتی خاصی نخریدیم. فقط 6 تا دو کولی یه بسته کلوچه فومن گذاشتم براشون. بقیه رو با مامی نصف کردیم. البته زیتونم برا مامی اینا خریده بودیم که مامی به زور ازش بهمون داد. 

شوئر خوابید. حسین به من اسمس زد که شب میخوایم بریم مسجد. میای پیش مهسا؟ گفتم: باشه. شوئر بیدار شد و گفت: شب می‌رم مسجد. تو اینجا بمون. وقتی گفتم میرم خونه مهسا اینا غرغر کرد که برام سخته ببرمت اون سر شهر. بعد من خوابیدم. بیدار شدم و دوش گرفتم. مهسا زنگ زد که بیایم دنبالت؟ گفتم: خونه مامانم اینا. بیاید اینجا. به شوهرم زنگ زدم که لازم نیس بیای دنبالم و بسی مشعوف شد. تو ماشین با مهسا تصمیم گرفتیم بریم خونه زی زی اینا و زی زی هم با خوشحالی استقبال کرد. مجی هم داشت می‌رفت مسجد. 

اونجا هم نینی مهسا که دل درد داشت گریه می‌کرد. مهسا هم که دلش از مادرشوهرش پر بود و برا نینی ناراحت بود یه دل سیر گریه کرد. منم که کسی پیشم گریه کنه زودتر می‌زنم زیر گریه.

ساعت 1 آقایون تشریف آوردن و رفتیم خونه...

این بود شرح اواخر هفته گذشته و اوایل این هفته. مهمونی پاگشای دامی و رفتن خونه مادرشوئرو که تو این بود بعدا می‌نویسم. 

مرسی که خوندین. 

بوس بوس

خدایا! به امید تو... 



تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان 1393 | 22:8 | نویسنده : مهتاب |

275

سلاووووم

پاییزه ولی حال من مثه هوای بهاره. نوسان شدید داره. خوب و بده. بارونی و آفتابی... باانگیزه و بی حوصله... یکی از دلایلش دانشگاه و طولانی شدن درسمه. دوس دارم از یونی انصراف بدم. آخ اگه به خاطر دیگرون نبود. آخ کاش می‌تونستیم خودمون برای زندگیمون تصمیم بگیریم. کاش می‌تونستم خودم باشم.

این هفته نرفتم تهران. به بابی نگفتیم. ناراحت می‌شد. دو روز نیومدم خونه مامی اینا. شنبه شب انقد گریه کردم که شوئر هم به گریه افتاد. یکشنبه تو خونه بودم. به شوئر گفتم: شب زود بیاد بریم بیرون. 

گفتم: بریم یه جا زیارت. یه کم دلم واشه. رفتیم شازده حسین. یه نیم ساعتی سرمو گذاشتم رو ضریح پسر امام رضا (ع). اشک ریختم. وقتی اومدیم بیرون سبکتر شده بودم. 

بعدش رفتیم پیاده روی تو پارک. نیم ساعتی قدم زدیم. برای شام عدسی گذاشته بودم. ولی شوئر اصرار داشت بریم کباب بنابی که تازه روبه‌روی پارک باز شده بود. بهش گفتم: عدسی بمونه فردا صبونه یا ناهار می‌خوری؟ گفت: آره.

رفتیم. اصلا خوشم نیومد. بوی چربی می‌داد کبابش. 

دوشنبه صبونه عدس گرم کردم. دو سه ق بیشتر نخورد. می‌دونستم. لب به غذای شب مونده نمی‌زنه. بعدش هم که به خونه مشغول بودم. چند روزی بود میوه خشک کرده بودم و ازشون عکس گرفتم و تو وایبر برا دوستام فرستادم. می‌خواستن نتیجه رو ببینن. ماکارونی هم درست کردم. 

شوئر اومد سیر خریده بود. رنده کردم زدم تو دوغ. با شوئر زدیم بر بدن و رسما بیهوش شدیم. چه کرد سیره باهامون. خیلی قوی بود.

عصری دو بوته سیر رنده کردم و برای فریز کردن. شب خواهرک زنگ زد بیاید اینجا. بیا لباسی که برا محضر خریدم ببین. 

اومدیم ولی 45دیقه‌ای برگشتیم. حوصله نداشتم. بداخلاق شده بودم.

ولی امروز حالم خوب بود. چون رفتیم محضر برای رسمی شدن نامزدی خواهرکم. صیغه محرمیت خوندیم. خونواده داماد گوشواره دادن به خواهرک. ما هم یه رینگ مردونه به دامی. 

کلی هم عکس گرفتیم.

الانم مهمون بابی اومدیم خونه نهار. منتظریم دامی و شوئر بیان. فردا شب هم دعوت شدیم خونه پ ش خواهرک. به عنوان پاگشا.

خدا رو شکر که خواهرکمم جفتشو پیدا کرد و انشالله برای همه جوونا.

اگه خدا بخواد آخر هفته با شوئر می‌ریم رشت خونه دخترخالم. 

خیلی برام دعا کنید دوستای من. نباید دوباره بیفتم به ورطه افسردگی. خدایا! تنهام نذار.

خدایا! زندگی من یه کلاف سردرگم شده. دستای قدرتمند تو می‌تونه بازش کنه. خدایا! نذار وجودم به غما گره بخوره. آمین



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 | 12:37 | نویسنده : مهتاب |

274

سلاوووم 

خوبید؟ خدا رو صد هزار مرتبه شکر که تقریبا خوبم. هر از گاهی یه دردی می‌پیچه توی گوشم که دکتر گفت طبیعیه. اون روز که رفتم دکتر گوشمو آندوسکپی کرد و تو مانیتور دیدیم. باز شده بود. ولی روی جداره‌هاش مثه کپه‌های شن، چرک بود.  اون ته هم پرده گوشم معلوم بود که لایه عفونت نشسته بود روش. دکتر تونست ساکشن کنه. قرار شد چهارشنبه هفته دیگه دوباره برم که وضعیت پرده گوشم رو بررسی کنه. 

 

شنبه بالاخره طلسم سه هفته‌ای شکسته شد و رفتیم خونه مهسااینا. دیدن نینی. نینی گوگولی سیاه سوخته عسلی خوابالو. همش خواب بود. مهسا بیدارش کرد. وای خدا چقدر کیف داد وقتی تو بغلم بود.Deco-mail pictograms of Heart مثه پر کاه سبک. بوی خوب می‌داد. بوی بچه. یه بوی گرم و لطیف. مثه همه نوزادا. چشمای سیاهشو باز می‌کرد و نگاه می‌کرد و دوباره خوابش می‌برد. شوئر دست کوچولوشو بوس کرد. دختر بابا! کپی برادر اصل. عین حسینه ماشالله.

کادو رو نقدی حساب کردیم. زی زی می‌گفت: پول بذاریم رو هم یه تیکه طلا بخریم ولی من ترجیح دادم پول باشه. چند تا دلیل داشت. یکی اینکه یه تیکه طلای کوچیک می‌شد و به چشم نمیومد. http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/cachoo.gifدوم اینکه به دردش نمی‌خورد و برای به درد خوردن باید می‌بردن می‌فروختنش که پولشو وردارن. هم دردسر داشت و هم ضرر.شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه سوم اینکه چون زی زی وقت دکتر داشت من باید می‌رفتم می‌خریدم. اونا هم بدجور، بدحساب. معلوم نبود که دنگشونو بدن. البته می‌دادن. ولی احتمالا دو سه هفته دیگه. 

خلاصه به مقدار مساوی پول گذاشتیم تو پاک و دادیم. 

یه خبر دیگه در مورد برادرشوئر. جمعه شب رفتیم خونه‌شون. به برادرشوئر گفتم: چه خبر از خانومت؟ گفت: نشد که! جواب رد دادن. گفتن: استخاره کردیم و خوب نیومده. گفتم: خب هر کی بخواد جواب رد بده همینو می‌گه. خلاصه اینکه ناراحت بودن. فقط خوائرشوئر داشت حفظ ظاهر می‌کرد. 

عجیبه، نه؟ اولش قبول کرده بودن که آدرس گرفتن برا تحقیق. یعنی تو تحقیق کسی چیز بدی گفته؟ خو اینا با وجود اخلاقایی که وصفش قبلا رفته بد نیستن که. برادرشوئر هم که خیلی خوبه. به هر حال دلداریش دادم و گفتم: بی خیال. قسمت نبوده...

و اما خبر!

بله. من خواهرزن شدم. دیشب بله برون خواهرکم بود. دامی (شوهر خواهر) یک سال و اندی در تب عشق خواهرک می‌سوخت و می‌گداخت و یارای سخن گفتنش نبود.شکلک های شباهنگShabahang می‌ترسید قبول نکنه. حتی وقتی مامی به همکاراش برا عقد و عروسی من شیرینی داده بود فکر کرده بود ای داد بر من! دخترک را به شوی دادند! دامی یه شغل دولتی داره و عصرا هم یه شغل آزاد تو پاساژی که مامی توش مزون داره. اتفاقا شغل اون و شغل شوئر بسیار به هم شبیه و مربوطه.شکلک های شباهنگShabahang وقتی خواهرکم رفت تو همون پاساژ بوتیک زد کم کم مهر و محبت اون که خیلی خودشو به مامی و بابی نزدیک می‌کرد هم افتاد تو دل خواهرک و تبدیل شدن به دو دلداده. 

خودش به خواهرک گفته بود: هر شب می‌رفتم شازده حسین دعا می‌کردم ولی تو به من محل نمی‌دادی... از طرف دیگه هی از این ور و اون ور ‌می‌شنیدم که برات خواستگار میاد و دلم داشت می‌ترکید. از طرف دیگه روم نمی‌شد به خاطر صمیمیتی که مامان و بابات داشتم برم بهشون چیزی بگم. تا اینکه یه شب رفتم شازده حسین و انقد دعا و گریه کردم که خوابم برد. فرداش که اومدم باهاتون سلامعلیک کردم تو بهم لبخند زدی. 

شنبه صبح  با خواهرک رفتیم نشون انتخاب کردیم. لباس بله برون خریدیم. مامی هم وسط کار بهمون ملحق شد برای منم خرید کرد. یه بلوز و یه شلوار کتان کش و یه سارافون.شکلک های شباهنگShabahang تا ظهر کارامونو کردیم که راحت باشیم. عصری خواهرک و دامی رفتن نشونایی که رو نشون کرده بودیم دیدن و یکیشو انتخاب کردن. 

یکشنبه هم من رفتم ابروهامو برداشتم. خیلی وقت بود نرفته بودم آرایشگاه و خودم برمی‌داشتم. افتضاح شده بود. بعدش با خواهرک رفتیم TT و یه روسری خوشگل خریدم. شوئر اومد دنبالم رفتیم دوردور. بعدشم رفتیم خرید و یخچالمونو شارژ کردیم.

عیدم تو خونه بودیم. هی همدیگه رو ناز می‌کردیم. مادرشوئراینا نذری داشتن ولی حال نداشتیم و نرفتیم. غروب رفتیم آش نذری‌مونو گرفتیم و اومدیم خونه بابی.

و با اومدن مهمونا خدا رو شکر مراسم به خوبی و خوشی و توافق هر دو طرف رو مهریه و این چیزا برگزار شد. هر دو طرف راضی شدن.

وقتی مادرشوئر شمالی خواهرک (بله دامی هم استانیه) بلند شد نشونو بندازه تو دست خواهرک به زور جلوی اشکامو گرفتم. خواهرک کوچولوی من که انگار همین دیروز به دنیا اومد ماشالله داره عروس می‌شهشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے. بعدشم به اصرار خواهر دامی چیریک چیریک عکس گرفتیم. می‌گفت: اون موقع کسی واسه من از این کارا نکرد. دوس دارم شما عکس بگیرید و یادگاری داشته باشید. ده سال پیش عروسی کرده آخه. 

انشالله برن آزمایش بدن و آخر هفته هم بریم محضر و صیغه محرمیت بخونیم. خواهرک متولد شصت و هشته و دامی شصت سه. یه سال از شوئری جونم کوچیکتره. 

خدایا! همه جوونا رو خوشبخت کن. همه مجردا رو به نیمه گمشدشون برسون که کنار هم آرامش داشته باشن. خدایا! به ما هم نگاه کن و خوشبختی و شادی رو به زندگیمون سرازیر کن. آمین



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 | 19:15 | نویسنده : مهتاب |

273

خبری در راه است...



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 23:50 | نویسنده : مهتاب |

272

خدا رو شکر بهترم. دکتر گفت:به درمان دارویی جواب میدی نیاز به بستری نیست.



تاريخ : جمعه هجدهم مهر 1393 | 22:46 | نویسنده : مهتاب |

271

سلاوووم

این پست رو روز شنبه، نصفه نیمه قبل از اینکه مریضیم شدید بشه نوشته بودم. الان تکمیلش کردم. آخرش نوشتم که گوشم چی شده. ولی طولانیه. پیشنهاد نمی‌دم بخونید. دوس داشتم ثبت بشه تا وقتی خوب شدم قدر سلامتیمو بدونم. 

نه اینکه چیزی نداشته باشم بگما... یا اینکه اتفاقی نیوفتاده باشه. ولی من نمی‌دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمی‌ره. نمی‌دونم چی بگم از کجا بگم؟ (با صدای محسن چاووشی)

گوش و گلوم چرک کرده. اولین باره گوشم چرک می‌کنه و اولین باره که همچین دردی رو تجربه می‌کنم. بیشتر گوش چپمه. کلی دارم آنتی بیوتیک قوی می‌خورم. کلی ینی دو نوع قرص! البته قطره بتامتازونم برا گوشم می‌ریزم و دو تا هم آمپول بتامتازون همزمان نوش جان کردم. 

خونه مامی اینا تموم شد و خیلی خوشگل شده. بیچاره بابی که کلی تو خرج افتاد. 

5شنبه قوم شوئر می‌خواستن بیان خونمون. آهان یعنی شب قبلشم ما خونشون بودیم. بعد از بیست روز رفتیم خونشون. شام طبق معمول کوکوی سیب زمینی خام گذاشته بود مادرشوئر. فکر کنم تو این 5بار آخر همین غذا رو درست کرده باشه. تازه اونم شوئر بهش گفته بود ما میایم خونتون. وگرنه همینم نداشتن. 

من انتظار ندارم که خودشو بکشه ولی حداقل از این 5بار که می‌رم خونشون یه شام درست  و حسابی درست کنه. مگه مامی من نیس؟ 24 ساعت با شوئر خونشونیم و همیشه غذای متنوع می‌ذاره. نمی‌دونم چطوری بگم که بدبرداشت نشه. مسئله خوردن نیس. مسئله احترامه. ما که هفته‌ای یه بار بیشتر نمی‌ریم خونشون.

شاید به نظرتون بد باشه، ولی خب همینم. من آدم تجملاتی‌ای هستم. از اینکه حالا دور هم خوش باشیم، مهم صمیمی بودنه، ساده بگیریم و این چیزا خوشم نمیاد. دوست دارم همه چیز بالا باشه. من هر دفعه که مهمون میاد خونمون دوس دارم همه چیز در حد اعلا باشه. به خونه، به غذا برسم. تزئین کنم. حالا حتی اگه مهمونم زی زی اینا باشن که انقد باهاشون صمیمی‌ایم هم فرق نداره. 

اولا که می‌رفتم خونه مادرشوئر هیچی شام نداشتن. مادرشوئر می‌گفت: شام چی می‌خورید؟ پاشید درست کنید بخورید! یکی دوبار من درست کردم. بعد دیدم اگه اینجوری پیش بره می‌شه عادتش. وقتی این حرفو زد به روی خودم نیاوردم. 

بعدش یه مدت می‌رفت سیب زمینی و پیاز پوست کنده و با رنده میاورد می‌ذاشت وسط هال من بازم دست نمی‌زدم. تا شوئر رنده می‌کرد که دیگه خودشو جمع کرد. از همون اول همین غذای گشادی رو درست می‌کرد. یه بار تو عید برادرش اینا سر زنده سر ظهر اومدن خونشون. بازم همینو درست کرد. با اینکه گوشت چرخکرده تو یخچال بود به خودش زحمت نداد یه ذره گوشت قاطی کنه. کمتر از بیست تا کوکو درست کرد برای 9 نفر! پسرها هم غذاشون زیاده. قشنگ حس می‌کردم که پسردایی شوئر گشنشه. خیلی خجالت کشیدم. 

من که دیگه تو خونشون نهایت تو سفره پهن کردن و جمع کردن بیشتر کمک نمی‌کنم. اون موقع که با شوئر دنبال خونه بودیم چهار روز پشت سر هم خونشون بودم که وقت شوئر تلف نشه. روز اول خبر نداشت من ظهر می‌رم خونشون. ناهار نذاشته بود. سریع کوکو سیب زمینی درست کرد. روز دوم برنج و گوجه سرخ کرد. روز سوم عدس پلوی خالی. برادرشوئر روز سوم بهش گفت: مامان چرا خورشت درست نمی‌کنی؟ گفت: امروز جارو کردم نتونستم! یعنی خونه رو که جارو کنه دیگه غذا درست نمی‌کنه. 

روز چهارم که جمعه بود داشتیم با شوئر می‌رفتیم دنبال خونه. شوئر با خوشحالی گفت: ناهار قرمه سبزی داریم. خواهرم داشت لوبیا می‌شست. روزای قبل خوائرشوئر سرکار بود. ظهر که اومدیم خونه دیدیم ماکارونی دارن. شوئر گفت: پس قرمه چی شد؟ مادرشوئر گفت: دو روزه داریم برنج می‌خوریم گفتم امروز ماکارونی بخوریم. عصرش دیگه من برگشتم خونمون.

الحمدلله مهمونی هم که تو کل فامیلشون ندارن. یا اینا رو دعوت نمی‌کنن. فقط یه عموی شوئر ما رو پاگشا کرده و یه عمه‌اش. تازه عمه‌اش کادو هم نداده. 

تابلوفرشش تموم شده بود می‌خواست کادو بیاره برا من. هیچ ارزشی برام نداره. عروسی که چون شوهرش پشتیبان نداشت حتی نتونست آینه و شمعدون بخره تابلو فرش می‌خواد چی کار؟ اون موقع که من و شوئر و پدر و مادرم از استرس خونه داشتیم می‌مردیم و اونا می‌رفتن پیک نیک برام مهم بود که چی کار می‌کنه. تابلوفرش زربافتم بود برای من ارزشی نداشت. چطور برای من و ان یکاد بافته که من اصلا دوست ندارم ولی برای خوائرشوئر نظر خودشو پرسیده که چه طرحی سر بندازه؟ چطوره که خوائرشوئر یکی از آثار فرشچیانو انتخاب کرده؟

پنجشنبه صبح برای اولین بار تصمیم گرفتم کوفته بپزم. یه نرم افزار آشپزی رو گوشیم نصب کردم که مدل کوفته آسون داشت. 

ساعت 9 رفتم خرید. آبلیمو و رب و زعفرون که تموم شده بود خریدم. سبزی خوردن تازه هم گرفتم. هم برای کوفته و هم چون خیلی وقت بود نخورده بودیم. چقدر سبزی پاک کردن سخته. با هر سختی‌ای بود پاک کردم. از توش ریحون، تره، گشنیز و ترخون برا کوفته جدا کردم. این وسطا کارای خونه رو هم می‌کردم. 

ساعت 12 کوفته رو بار گذاشتم. خیلی خوشبو بود. هی استرس داشتم که وا نره. بهش سر می‌زدم و می‌دیدم سالمه. به شوئر اسمس دادم: نون تازه بگیر. ناهارمون نونیه. 

جمعه مامی اینا مهمون رودربایستی دار داشتن. خواهرک بهم اس داد که می‌خوام تونیک مجلسی بخرم. میای بریم؟ چون شب مهمون داشتیم دودل بودم. خواهرکم یه اخلاق داره که عمرا بدون من و مامی خرید نمی‌کنه و البته موقع خرید پدر مارو درمیاره بس که سخت پسنده. بهش گفتم: خبر می‌دم.

شوئر اومد خونه گفت: ناهار چی داریم مگه؟ رفت سر قابلمه. یک ذوقی کرد. گفت: وای زود بیار بخوریم. بیا تو هال رو زمین بخوریم. غذای سنتی رو باید رو زمین خورد. با هم سفره رو انداختیم. تا اومدم کوفته ها رو بذارم تو ظرف وا رفت. البته له نشدا. شکلش خراب شد. خورد تو حالم. ولی شوئر می‌گفت: عیب نداره. مهم اینه که خوشمزه اس و برای بار اولت عالیه. 

بعد ناهار به شوئر گفتم: شام چی بپزم؟ گفت: نمی‌دونم... قیمه با سوپ. مثلا پیشنهاد داد. گفتم: چی؟ دو نوع؟ واسه چی؟ هر دوشونم سخته. مگه می‌ریم خونتون چیزی جز کوکو می‌خوریم؟ دیگه چیزی نگفت. دلم نمی‌خواست براشون زحمت بکشم. دلم نمی‌خواست تشریفات کنم. حس می‌کردم لیاقت ندارن و بهم بی‌احترامی می‌شه. منم پا شدم عدس خیس کردم. قبل رفتن پیش خواهرک عدسو گذاشتم رو شعله زماندار بپزه.

دو تا دونه کوفته هم گذاشتم تو ظرف و بردم برا مامی اینا. رفتیم. بماند که چقدر خواهرک دهنمونو سرویس کرد. چقدر گردونمون و خرید نمی‌کرد. ولی مامی برام یه تاپ مجلسی ترک خرید که خیلی خوشگله. حراج زده بود. 65 تومن. به هر کی میگم این قیمت خریدم باورش نمی‌شه بس که خوشگله. کلا مغازهه (برا همشهریا عالیجناب) همه جنساش مارکه و معلومه اصله. 

ساعت 7/30 با آژانس برگشتم خونمون. به شدت استرس داشتم. می‌ترسیدم غذام نپزه. اومدم دیدم پخته. پیاز و سیرداغ ریختم توش. ادویه و رب زدم و گذاشتم جا بیفته. 

یه ست تونیک شلوار تو خونه‌ای پاییزه خیلی خیلی خوشگل خواهرک بهم داده از بوتیکش که برا اولین بار پوشیدم. ساعت 8/30 قوم شوئر اومدن. 

تابلوفرشو داد بهم. بدون قاب!!! بدون قاب!!! گذاشته بود تو ساک دستی آورده بود. گفت: می‌خواستم قاب کنم گفتم به سلیقه خودتون باشه. اون موقع که عیدی برا من می‌رفت به سلیقه زاغارت خودش چیزی می‌خرید سلیقه من مهم نبود. الان که می‌خواد پول بده سلیقه من مهم شده. کی تابلوفرشو بدون قاب کادو می‌بره؟ کی؟ خوده تابلوه خیلی خوشگل شده. وایساده بود بالاسرش هی از کارش تعریف می‌کردم. جمع کردم گذاشتم تو نایلون بردم تو اتاق مهمون گفتم: برا عید قاب می‌کنیم. گفت: نه زود قاب کنید. خراب می‌شه. گفتم: ما اگه پول داشتیم می‌رفتیم عکسای آتلیه‌مونو می‌گرفتیم. خفه شدن جمیعا.

چایی آوردم. پرسیدم: برادرشوئر چی شد؟ مادرشوئر گفت: مادر دختره گفته هفته دیگه جواب می‌دیم. جملاتی که از قبل تمرین کرده بودم گفتم: یه نون بخورید و ده تا صدقه بدین. خیلی شانس دارین اگه دو تا عروس شمالی گیرتون بیاد (دختره هم شمالیه). آدمایی به خوش شانسیه شما ندیدم. از حرص می‌خندیدن. خوائرشوئر سعی می‌کرد جواب بده ولی نمی‌تونست. پدرشوئر گفت: یه پسر شمالی هم برای خوائرشوئر پیدا کنید. گفتم: بابا نگران نباشید. شما انقد شانس دارید که یه پسر شمالی میاد خوائرشوئرو می‌گیره. خوائر شوئر گفت: دخترا هم شانس دارن پسرای به این خوبی گیرشون میاد. گفتم: عاقلان دانند. 

شوئر اومد. برام حلوا و تست خریده بود. شام آوردم پدرشوئر گفت: من تست می‌خوام. کی عدسو با تست می‌خوره؟ گرم کردم آوردم.  سه تا کوفته‌های ظهرم مونده بود که آوردم. خوائرشوئر یه عادتی داره که وقتی من یه چیز خوب درست می‌کنم از حسودی نمی‌خوره. ولی وقتی اونا خوردن و انقد تعریف کردن نتونست طاقت بیاره و خورد. کلا عدسی هم به دستم میوفته و خوشمزه می‌شه. فرداش که برا مامی اینا آوردم انقد تعریف کردن از مزش. 

آخر شبم بحث ماه و ا ر ه نداشتن ما پیش اومد و ما ه و ا ره شوئر که مادرشوئر بالا کشید. زنیکه داشت جلز و ولز می‌کرد. منم فقط یه پوزخند تحویل شوئر دادم.

دلم داشت درد می‌گرفت. همزمان گلومم. دوس داشتم زود برن که دراز بکشم. وقتی رفتن شوئر بهم کلداستاپ و نبات داغ داد. خوابیدم. جمعه صبح دیدم بله. سرماخوردم. حالم لحظه به لحظه بدتر می‌شد. مایعات گرم خوردم. دوش آب داغ گرفتم ولی فایده نداشت. به شوئر که سرکار بود اس دادم برا ناهار یه چیزی بگیره. ساعت 5 اومد و ناهار خوردیم. گشنم بود. بعدش رفتیم شیرینی که قرار بود ما بخریم و خریدیم و رفتیم خونه مامی اینا. به زور پولشو دادن. خیلی خجالت کشیدیم. هر وقت که اونا برا من چیزی می‌خرن به هیچ وجه پولشو نمی‌گیرن ولی وقتی ما می‌خریم انقد اصرار می‌کنن و تهدید به اینکه دیگه نمی‌گیم چیزی بخرید پولشو می‌دن. 

گوش درد گرفته بودم. گوش چپم. حس می‌کردم تو گوشم یه جوش بزرگ زده. بعد که گوش راستمم درد گرفت دیدم نه. از سرماخوردگیه. به زور جلوی مهمونا نشستم. رفتیم خونه. قبل خواب انقد تب و لرزم شدید بود که رفتیم دکتر. بالا نوشتم که چی گفت و چی کار کرد.

فرداش اومد خونه مامی اینا. این پست رو نصفه نوشتم. شب حالم بهتر نشده بود. عیدم خونه مامی اینا بودم و شوئر سر کار. من همچنان گوش درد داشتم. شب رفتیم خونه. شوئر برام سوپ و پیتزا درست کرد. 

مسکن خوردم و به شدت ناآروم خوابیدم. ساعت 4 صبح از درد بیدار شدم. گریه می‌کردم. رفتم تو آشپزخونه و مسکن خوردم. مدام قطره می‌ریختم. قطره‌ای که 8 ساعت باید می‌ریختم. تب و لرز داشتم. برگشتم تو تخت. انقد لرزیدم که شوئر بیدار شد. گفت: بریم دکتر. گفتم: نه. ضعف داشتم. برام پتو آورد. از درد بیقرار بودم. رفتم تو هال. شوئر دنبالم اومد برقو روشن کرد. دید گریه می‌کنم. لباسامو تنم کرد و بردم اورژانس بیمارستان بوعلی. گفتن: ما اینجا بخش گوش نداریم. باید برید اورژانس بیمارستان قدس. رفتیم. انقد حالم بد بود که دکتر نتونست معاینه کنه. رفت به دکتر دیگه رو صدا کرد. پزشک عمومی بود ولی وارد بود. گفت: گوشت پر از عفونت قارچی و چرکیه. دارو نوشت. گفت: مسکنو هر 4 ساعت بخور. آمپولم همین الان بزن. 

انقد درد داشتم که درد آمپولو نفهیدم. برگشتیم خونه. ساعت 8 شوئر منو گذاشت خونه مامی و رفت سرکار. مامی که حالم دید وحشت کرد. پوستم خاکستری شده بود. گفت: از 4 صبح استرس افتاده بود به جونم و بیدار بودم. یه قطره چرب داده بود دکتر که هر چی می‌ریختم تو گوشم همش می‌ریخت بیرون. 

شنیده بودیم سیرگرم برا گوش درد خوبه. مامی آورد خودش گذاشت تو گوشم. جیغم رفت هوا و گریه کردم. تازه انگار فهمیده بود چقدر درد دارم. تبم قطع نمی‌شد.

شبشم مامی اینا شام مهمون داشتن. بابی می‌گفت: باید بری پیش متخصص. زنگ زدم شوئر قبل اومدن مهمونا بیاد بریم خونه. زشت و کثیف و بدتیپ بودم. مامی شام ریخت برامون ببریم بخوریم. زرشک پلو با مرغ و شامی رودباری. شوئر اومد دنبالم گفت: همین الان می‌ریم پیش متخصص. 

رفتیم یه جا بسته بود. ماشینو پارک کردیم پیاده رفتیم یه دکتر دیگه پیدا کردیم. منشی نمی‌خواست وقت بده ولی وقتی حالمو دید گفت: بشین. سه نفر تو نوبت بودن. رفتن تو. آخریه تا بیاد بیرون انقد سرگیجه و درد داشتم که منشی رفت به دکتر گفت: حال مریضتون خیلی بده. 

دکتر آندوسکپی کرد. تو مانیتور گوشمو دیدم. گوشم چپم از شدت چرک کاملا بسته بود. هیچی دیده نمی‌شد. راستیه هم پرچرک بود. موقع معاینه هق هق می‌کردم از درد. دکتر گفت: هیچ قطره‌ای وارد گوشت نشده. همش ریخته بیرون و تبخیر شده. خواست ساکشن کنه انقد بسته بود نشد. همکارشو برا کمک صدا کرد. گفت: اگه بتونم پنبه بذارم تو گوشت که هیچی. اگه نشه باید بستری بشی. نمی‌تونم دردشو توصیف کنم. فقط بگم که خود دکتر هم از ناله‌های متاثر شده بود و شوئر تو مرز گریه بود. با پنس لای گوشمو باز کرده بود و سعی می‌کرد با کمک دختره پینه رو با پنس بکنه تو گوشم. موفق شد. سرگیجه و تهوع شدید داشتم. گفتم: دکتر دارم بیهوش می‌شم. گفت: صبر کن. گوش راستت نگرفته. دردش کمتره. و واقعا کمتر بود. بعدش گذاشت رو تخت دراز بکشم. 

داروهایی رو که داشتم نگاه کرد. تاییدشون کرد. فقط قطره رو عوض کرد. به جز بتامتازون دو تا دیگه هم قطره داد. گفت: درد باید تا دو سه ساعت دیگه بیفته. پنبه باعث می‌شه لای گوش باز بمونه. قطره که می‌ریزید رطوبتو نگه داره نذاره تبخیر شه. تا 4شنبه عصر اگه درد برطرف شد که هیچی. نشد باید بستری و جراحی بشی. اون یکی آمپولتم دقیقا فردا راس همون ساعتی بزن که امروز زدی. یعنی ساعت 6 صبح.

مامی اینا زنگ می‌زدن شوئر ریجکت کرد. تو راه زنگ زدن. مهمون داشتن و حالشون خیلی گرفته شده بود. ترسیده بودن. 

دردم نیفتاد. ولی کم شد. البته هر چهارساعت که اثر مسکن می‌رفت درد می‌گرفت. 

ساعت 6 فرداش آمپول زدم و مستقیم اومدم خونه بابی. بیدار بودن و منتظر من. تموم شب از استرس بیدار بودن. 

دیروز حالم نوسان داشت. بعدازظهر فشارم اومد 8 روز 5. از درد. ولی بهتر از روز قبل بودم. شب رفتیم خونمون و رزی اینا اومدن دیدنم. مادرشوئر چند بار زنگ زد که حوصله نداشتم جوابشو بدم. 

امروزم منتظرم تا عصری پنبه ها رو دربیارم. خدا کنه بستری نشم. حالم بهتره. دردم کم شده ولی قطع نشده. تبمم قطع شده. ولی ضعف عمومی دارم. 

تو رو خدا دعا کنید. 

خدایا! کمکم کن



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 | 11:52 | نویسنده : مهتاب |

270

فردا معلوم میشه که باید تو بیمارستان بستری بشم یا نه. 

تو رو خدا برام دعا کنید.



تاريخ : سه شنبه پانزدهم مهر 1393 | 18:3 | نویسنده : مهتاب |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.