می‌خواهم زندگی کنم

life is wonderful

می‌خواهم زندگی کنم

مهتاب
می‌خواهم زندگی کنم life is wonderful

140

سلاوووم 

چطورید؟ 

من که همچنان پا در گچ به سر می‌برم.  شوئری مهربون هر شب میاد با مهربونی کمکم می‌کنه لباس بپوشم. دمپایی و کفشمو پام می‌کنه. بعدم با ماشین می‌برتم بیرون. 

دیشبم با حامد (دوست صمیمی شوئری) و خانومش رفتیم سفره خونه. از قبل از عید ندیده بودیمشون. اسم خانوم حامد اینجا می‌ذارم مریم. اکی؟ 

قبل از عید یه شب زنگ زدیم به حامد مه بیاید بریم بیرون. گفت: مریم فشارش افتاده. حالش خوب نیست. الان رفتیم سرُم زدیم.  واسه همین ما هم فردا شبش رفتیم و بهش سر زدیم. 

چند شب بعدش با برو بچ رفتیم بیرون. 

دیدم مریم قلیون که نمی‌کشه هیچ یه جا نشسته که دود بهش نخوره. حامدم که همیشه تو جمع رفتارش با مریم خشک و جدی بود خیلی هواشو داره.  

وقتی برگشتیم خونه به شوئری گفتم: مریم حامله است. مطمئنم حامد و مریم به تو که دوست صمیمی‌اشی و من که زنتم نگفتن. ولی به حسین و زنش گفتن. شوئری قبول نمی‌کرد. ولی بعد بهش ثابت شد که من درست می‌گم. ناراحت شد ولی سعی کرد به روی خودش نیاره

شوئری اینا 4 تا دوست صمیمی بودن. حامد و حسین و مجی و شوئری. بعد از این که حسین و مجی (همونا که با اومدن شمال) ازدواج کردن رابطه مجی اینا با جمع مخصوصا با حسین اینا قطع شد. همشم زیر سر مَسی زن حسینه.  زنی که یه بار تو اوایل دوران نامزدی ما دلمه درست کرد و شب ساعت 12 به شوئری زنگ زد که بیا بریم بیرون برات دلمه درست کردم (شوئری چند روز قبلش گفته بودم دلم دلمه می‌خواد) بدون اینکه توجه کنه شوئری متاهله و اون موقع شب من پیشش نیستم. و با توجه به شناختی که ازش دارم می‌دونم کارش از روی بدجنسی بوده. 

و همین دوست صمیمی تا حالا ما رو خونشون دعوت نکردن. منم به شوئری گفتم: عیددیدنی نمی‌رم خونشون. 

توی این مدتم مسی خانوم با اینکه من بزرگترم یه اسمس تبریک عیدم نفرستاد. و وقتی شنید پای من شکسته حتی یه زنگ نزد حالمو بپرسه. 

برید ادامه مطلب یه غیبت خصوصی هم دارم



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 | 12:10 | نویسنده : مهتاب |

139

سلاووووم

اول بگم تا یادم نرفته  من توی این سایت یعنی نوعروس عضوم. شما هم اگه عضو نیستید عضو شید. خیلی حال می‌ده. از وقتی ف ی س د و غو دی اکتیو کردم همش اینجام. اگه هم عضوید بیاید منو اد کنید. به اسم mahtaab. اگه هم خواستید عضو شید توی معرفی اسم منو بزنید که امتیاز من بره بالا.  این لینکو بزنید 

دوم بگم هنوز وقت نشده به همه سر بزنم ولی به هر کی رمز می‌خواست رمز دادم.  دستم درد نکنه. 

سوم مهتاب پاشیکسته روی زمین نشسته.  پام از سه جا شیکسته. انگشتم و روی پام. فقط تو سرتقی خودم موندم.  با این پای شیکسته هم دریا رفتم، هم کوه، هم اسب سواری  

چهارم یادم رفت بگم که چهارم فروردین تولد مامی بود.  چون مامی عاشق گل و گیاه من و شوئری رفتیم دو تا از این گلدون بزرگا خریدیم براش. آخه ما حیاط نداریم مامی تو تراس توی گلدون گل و گیاه می‌کاره و همیشه هم کمبود خاک و جا داره. بابی و خواهرکم براش کیف و روسری خریدن.  ولی انقد از کادوی من و شوهری خوشحال و سوپرایز شد که حد نداره.  هر روز مشغول گلکاریه. 

پنجم عکسای پست قبلو به زودی ورمی‌دارم شاکی نشید. تو پست بعدی هم می‌خوام غیبت کنم.

دوازدهم که مجی و زی زی اومدن رفتیم دریا. آش دوغ خوردیم. بعدشم انقد عکس گرفتیم و سیگار کشیدیم که خفه شدیم. 

خواهرک یه پایه عکس پیدا کرده بود مدلای مختلف عکس گرفتن از خودشون.

13 به درم همگی رفتیم دریا. یه ایل بودیم. خاله‌ها و دایی‌های من با مامان‌بزرگ و ما و زی زی اینا.  من با سرتقی تمام یه ساعت اسب سواری کردم. تازه یورتمه هم رفتم. برای فضولا بگم که یه خرده سوارکاری بلدم. غروب که همه برگشتن ما تازه رفتیم بالای یه کوه قلیون کشیدیم. اون عکسه رو که نیم رخ من و زی زی همونجا گرفتیم. 

چهاردهمم رفتیم رستورانای بالای کوه. اینبار نوبت زی زی و مجی بود که سوپرایز بشن.  هوای عالی، کباب گوشت تازه، قلیون، ماست محلی، نون محلی، سیر تازه‌ای که خود آقاهه از باغش برامون کـَند.  بعد هم رفتیم شوهرای بیعرضمون ماهی بگیرن. که هیچی نتونستن بگیرن.  

بعد از شامم دوباره رفتیم قدم زدیم. مهتاب پاشیکسته‌ی پررو.  

پونزدهمم برگشتیم سمت خونه. رودبار وایسادیم خرید کردیم. زیتون و کلوچه و این چیزا... بعدش مامی اینا رفتن. ما هم با مجی اینا رفتیم منجیل که پت و مت ماهی‌گیری کنن.   هیچی گیرشون نیومد. فقط 40تومن بیخودی پول ناهار دادیم. 


الهی بگیرم برگشتیم خونه دیدم مامی وسطای راه حالش بد شده. سردرد شدید داشت. بابی و خواهرکم تا ساعت 6 بعدازظهر که ما برگشتیم گشنه بودن. سریع واسه مامی گل گاوزبون دم کردم. کته و کتلتم درست کردم. سیب زمینی هم سرخ کردم و شام خوردن. شوئری از خستگی فرار کرد خونشون. ما هم بیهوش شدیم.

دیروزم که درگیر دکتر بودم واسه پام. تا عصری که عکس گرفتم. شبم مادرشوئر و پدرشوئر اومدن عیادتم.  

ادامه مطلب بدون رمز عکس خریدامه





ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه هجدهم فروردین 1392 | 13:15 | نویسنده : مهتاب |

138

سلاووووووم چطورید؟ 

اومدم نوروزنامه رو براتون بتعریفم. عکسم می‌ذارم البته. 

البته من الان چلاق شدم.  اون کفش پاشنه بلندمو پوشیدم. همون که برا عید خریدم. همه گفتن: وای مهتاب! خوش به حالت! چطوری با این کفشه راه می‌ری؟ منم هی چُسی میومدم براشون. آقا به ساعت نکشید در یک عملیات انتحاری پای من پیچ خورد. داشتیم ناهار می‌رفتیم خونه خالم. منو و مامی و مامی بزرگ و زندایی کوچیکه‌ام. بابی و شوئری رفته بودن تعمیرگاه. خواهرکم با اون یکی داییم بود. ما هم با آژانس. همین خواستیم سوار ماشین بشیم به طرز وحشتناکی پام پیچ خورد. مامی ترسید. منم گرم بودم دردو نمی‌فهمیدم هی گفتم هیچی نشده. ولی وقتی از ماشین پیاده شدم تازه فهمیدم چی شده!!! دردش وحشتناک بود. شوئری وقتی اومد خونه خالم و دید چی شده حالش گرفته شد. عصری‌ش رفتیم پیش آروبند. گفت انگشت کوچیکه‌ات در رفته. جا انداختش. ولی خوب نشد که نشد. شنبه می‌رم دکتر عکس بگیرم. شاید روی پام مو برداشته باشه. توی این چند روز شوئری هی پامو ماساژ داد و پماد زد. هر جا هم می‌رفتیم حواسش به من بود. منم واقعا دارم درد می‌کشم. 

مقدمه رو حال کردین؟ گفتم که بدونید بنده پام درد می‌کنه. روشم کبود شده. یه عالمه هم ورم کرده. اذیتم نکنیدا. 

تا شیشم عید خونه خودمون بودیم. من و شوئری هم با مادرشوئری اینا هی می‌رفتیم عیددیدنی خونه فک و فامیلاشون.  که بسیار کار سختی بود. فقط اون بخشش که به من عیدی می‌دادن خوب بود.  200 عیدی جمع کردم. رفتم پلوپز خریدم تا پوله رو به گ ا ندادم. 

شیشم رفتیم سمت لاهیجان. آقا هوا آی خوب بود... آی خوب بود... اصلا یه وضعیا.  خونه سه تا عمه‌های من رفتیم. عصری با شوئری و خواهرک رفتیم زیرکوه قدم زدیم. یه کمم خرده ریز خریدیم. شبشم خونه یکی از عمه‌ها خوابیدم.  فرداش رفتیم خونه خاله بابام. بعدم خونه دوست بابام. شوئری 210 تومن عیدی جمع کرد. یک حالی می‌کرد بهش تراول 50‌ای می‌دادن.  به من که فقط پدرشوئری جیگرم 50 داد. البته فامیل شوئر قبل عید عیدی‌های اصلی‌شونو داده بود.  

بعد رفتیم سمت تالش. اووووووف حالی به حولی بود کلا.  مهمونیای ما مثه مهمونیای فک و فامیل شوئری بی‌مزه نیست که! بعله. همش شام و ناهاره. من و شوئری و بعضی وقتا خواهرک می‌رفتیم بیرون. دریا... کوه... گردش می‌خوردیم و می‌گشتیم بعدشم برمی‌گشتیم خونه می‌رفتیم مهمونی غذاهای خوشمزه می‌خوردیم.  

نهم من و شوئری دونفری رفتیم رستونای بالای کوه جوجه و کباب گوسفندی زدیم بر بدن.   بعدشم چایی و قلیون.  شوئری باورش نمی‌شد رفته همچین جای قشنگی، همچین کباب خوشمزه‌ای خورده و همچین صفایی کناره خانوم خوشگلش کرده.   خب برای من عادی بود. هر سال برنامه‌مون همین بود. ولی هی جو می‌دادم که شوئری ذوق کنه. 

قرار بود دوازدهم بریم آستارا که یازدهم پای من اینجوری شد.  نرفتیم. در عوض دوست شوئری مجی با خانومش زی زی با دخترشون تیتی اومدن پیشمون. البته چتر گستردن. 

فعلا تا همینجا... 

ادامه مطلب چندتا عکس 



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه شانزدهم فروردین 1392 | 13:11 | نویسنده : مهتاب |
.: Weblog Themes By SlideTheme :.