384

سلاوووم

فسقلی از شنبه صبح که بیدار شد گاهی تک سرفه خلطی می‌کرد. منم گفتم لابد آلرژیه کار خاصی نکردم. شیر گرم دادم بهش. اما از دوشنبه سرفه‌هاش بیشتر شد. بازم تک سرفه یا دو سه تا سرفه بود ولی دفعاتش رفت بالا. 

دوشنبه مامانبزرگم اومده بود خونه مامانم می‌خواستم برم ببینمش که مامی گفت چند روز رفت خونه دایی‌ام. زندایی‌ام رفته خونه خواهرش که بچشو سقط کرده مامانبزرگمم رفته اونجا که دایی‌ام تنها نباشه.

منم با فسقلی رفتیم بیرون. یه نیم ست نقره دارم زنجیرش شکسته بود بردم برام درست کنن. اونجا که بودم از یه زنجیر نقره هم خوشم اومدم دل دل کردم بخرم یا نه که خریدم. 😁 

برا فسقلی لباس می‌خواستم رفتیم هر چی گشتم چیز به درد بخور ندیدم اصلا. رفتیم بچه رو گذاشتم مزون. خودم رفت بالاخره یه چیزایی خریدم. همه لباسا آستین کوتاه شدن ولی هوا اینجا که رسما زمستونیه. بخاریا روشنه مردمم با ژیله یا گاهی کاپشن میان بیرون. منم به سختی چند دست لباس آستین بلند پیدا کردم. هوا گرم بشه هم تو خرداد غروبا باده سرده. 

براش ساندویچ خریدم. شرطی شده می‌ره مزون ساندویچ بخوره 😁 خب شبم می‌خواستیم بریم خونه م‌ش. شوئر یه سری مدارک می‌خواس از خ‌ش بگیره. هی غصه خوردم این بچه چرا انقد سرفه می‌کنه. بابی هم اومد فسقلی رو دید بعد شوئر اومد و رفتیم.

اول رفتیم مغازه م‌ش بود. یه کم خرید کردم یه زیرگلدونی یه بسته دستمال فایبرگلاس و دستگیره. باز وسیله کزتینگ خریدم ذوق مرگ بودم. رفتیم خونه خ‌ش شام عدسی گذاشته بود نمی‌دونست ما می‌ریم کم درست کرده بود سیب زمینی تخم مرغم پخت و خوردیم.

فسقلی لباساشو رو میز پهن کرده بود با مشتری خیالیش حرف می‌زد می‌گفت این جنسا رنگ بندی هم داره، جنس دیگه هم بخواید داریم.... اینو ور می‌دارید؟ مبارکه. قابل نداره. رمزتون؟ بعد الکی کارت می‌کشید. 😂😂😂😂 

دیگه یه کم درباره خونه خریدن حرف زدیم. سر همون پیشنهاد و... بعدم شوهر خ‌ش رو که ماشین نیاورده بود رسونیدیم. از این به بعد به شوهر خ‌ش می‌گم نیو دام. خخخخ خب؟ 

رفتیم برا فسقلی دارو خریدیم. رسیدیم خونه سرفه‌هاش شدید شد. پیش خودم خوابوندم. بچم خیلی اذیت بود. اصلا نمی‌تونست بخوابه. تا پنج صبح رو پام بود. پنج تا نمی‌دونم چند هم رو پای شوئر بود چون من دیگه بیهوش شدم. 

فرداش بچم حال عمومیش خوب بود سرفه‌هاش اذیتش می‌کرد. نوبت دکتر گرفتم. خودمم می‌گفتم آلرژیه ولی باز مطمئن نبودم. عصر شوئر رفت سرکار گفت خودشو برا دکتر می‌رسونه ولی دیر زنگ زد خبر داد که نمی‌رسم بیام ببرمتون خودتون برید منم میام اونجا. منم هاپو شدم با عجله آژانس گرفتم رفتیم شوئر هم اومد. مطبشم که کم کم ۴۵ دیقه معطلی داره. همه بچه‌ها مریض و ویروسی پر بودن. هوا هم سردددد رفتیم مانتو فروشی تا نوبتمون بشه. من از گشنگی داشتم هلاک می‌شدم. هی شوئر مانتو داد بپوشم. تا بالاخره بعد مدت‌ها از یه مانتو خوشم اومد و پسندیدم. اونوخ شوئر گفت ولش کن. بعدا بیایم بخریم. بریم یه چیزی بخوریم 😐😐😐😐 عصبانی شدم بعدا شوئر می‌گه خب می‌گفتی خوشت اومده😐😐😐 خلاصه رفتیم کیک و شیرکاکائو خریدم تو راهروی مطب خوردیم. قندم پایین بود قشنگ خودم حس می‌کردم.

بعد ۱.۵ ساعت نوبتمون شد. دکتر فسقلی عالیه. بین این همه دکتر کودک تا حالا ندیدم هیچ دکتری بچه رو اینجوری معاینه کنه. اصلا کاری نداره برا چی رفتی. همونطوری که داری براش مشکل رو می‌گی بچه رو چکاپ کامل می‌کنه. گوش حلق بینی غدد لنفاوی قلب سینه انگشتا گردن چشم نفخ شکم... حتی پوشکشم باز می‌کنه معاینه می‌کنه وزن می‌کنه می‌ده بهت. گفت به طرز تابلویی آلرژیه. دارو داد. یه داروی دیگه هم یه صفحه دیگه دفترچه نوشت گفت اگه بعد یه هفته خوب نشد اینو بدین و نیاید دیگه. 

برگشتنی شوئر گفت بریم خونه بابی. رفتیم داروها رو بگیریم استارت ماشین خراب شد. گیر کرد تا خود خونه بابی ماشین در حال حرکت استارت می‌زد. رسیدیم از اونورم مامی و بابی از بیرون رسیدن. اونشب بدجوری سرد هم بود. شوئر ماشینو خاموش کرد ولی سوییچ تو ماشین گیر کرد و فرمون قفل شد. ما رفتیم تو آقایون یه نیم ساعتی کلنجار رفتن دیدن کاری نمی‌شه کرد. قفل کردن ماشینو تا فردا ببینن چی می‌شه کرد. 

شام مامی اینا هم لوبیاچیتی بود و کوکوی سیب زمینی پخته از ظهر داشتن. خوردیم. منو مامی رفتیم تو اتاق قضیه پیشنهاد خونه رو براش تعریف کردم و ازش مشورت خواستم. اونم گفت فکراشو می‌کنه و می‌گه ولی نظرش رو موافقت بیشتر بود. قرار شد با بابی هم مشورت کنم.

چهارشنبه هم ناهار دمی گوجه عزیزم با مرغ چرخکرده درست کردم که عاشقشم. دیگه شوئر دیر اومد و غروب دیر رفت سرکار. خدا رو شکر صبح ماشین زود درست شده بود خرج زیادیم ورنداشته بود.

منم سیب زمینی و بادمجون حلقه کردم برا شب سرخ کنم. داشتم می‌رفتم حموم که رزی زنگ زد گفت شب نشینی با مرضی اینا میایم خونتون. منم سریع مرتب کردم. دستمال فایبرگلاسا چرتتتتتتت قبلا هم یه دونه یه برند دیگشو خریدم اون عالیه. ولی کهنه شده. این جدیدا لک می‌ندازه فقط خوشگل و گل‌گلی‌ان. 

رفتم حموم حاضر شدم. شوئر اومد داشتیم درباره معایب و مزایای زندگی با خونواده تو یه ساختمون صحبت می‌کردیم که حامداینا اومدن. مرضی خونه مامانبزرگش شام خورده بود حامد اومد نشست سر شام ما. نیمرو هم درست کردم. با دمی گوجه ظهر خوردیم. شوئر و حامد همش با هم دعوا می‌کنن. من اصلا نمی‌فهمم چرا با هم دوستن. 🤣🤣🤣 مام به دعواهاشون می‌خندیم. 

رزی اینام اومدن پذیرایی کردم. نشستیم تا یک شب حرف زدیم. بعد که رفتن جمع و جور کردیم و خوابیدیم.

پنجشنبه هم باقالی پلو با مرغ پختم. نمی‌دونم چرا باقالی های من سفت می‌شن. جدا می‌پزم سفت می‌شن، نمی‌پزم سفت می‌شن هر کاری می‌کنم انگار خوب نپختن. 😭 عصرم منتظر بودم شوئر بیاد بگه برنامه شب چیه ولی وقت عادی برگشت. زنگ زدیم به حامداینا گفتن یه سر می‌رن یه جایی بعد زنگ می‌زنن. دیر وقت شده بود که زنگ زدن مام گفتیم بیاین اینجا. بستنی و توتون خریدن اومدن.

اومدن قلیون چاقیدیم نشستیم تو آشپزخونه قلیون و چایی و میوه. بچه‌ها هم بازی کردن. کلی حرف زدیم از هر دری. بعدم رفتیم تو هال بستنی خوردیم و ورق بازی کردیم. دو رفتن.

جمعه صبح یازده و نیم بیدار شدیم. صبونه مختصر خوردیم. شوئر رفت براشون بار رسیده بود تحویل گرفت منم فسقلی رو بردم پارک بازی کرد. شوئر اومد دنبالمون رفتیم خونه مامی. ناهار دعوت بودیم. سبزه ته بریون که غذای شمالیه درست کرده بود. بعد ناهارم یه کم نشستیم بعد منو شوئر اومدیم خونه فسقلی موند.

برای اولین بار استرس نبودنشو نگرفتم و راحت خوابیدم. 😁 شبم می‌خواستیم بریم خونه پسرعموی شوئر ولی شوئر حالش نگرفت بزنگه ببینه هستن یا نه بنابراین کنسل شد. غروب فسقلی رو آوردن ولی نیومدن تو رفتن. 

شوئر هی گفت چی بخوریم گشنمه و... رفتم خامه و بربری خریدم با هم پاستا با سس آلفردو درستیدیم. البته بربری ربطی به پاستا نداشت همینجوری خریدم. الانم نشستیم پای سریال ☺

خدایا! به امید تو... 

383

سلاووووم

کلا وقتی پست رمزی می‌ذارم یییهوووو کامنتای خصوصی‌ام می‌ره بالا و عده‌ی کثیری از دوستان خاموش تقاضای رمز می‌کنن. خب عزیزم خوجگلم نانازم یه آدرسم بذار، وبلاگی، وبسایتی، ایمیلی چیزی. من بیام تو خوابت رمز بدم؟ رمز رو تو کانالم گذاشتم عزیزان. اگه کسی عضو کاناله بره ببینه. 

مرضیه جان وبلاگ بیم و امید رمزتو گم کردم واسه همین نه می‌تونم کامنت بذارم نه می‌تونم رمزو بفرستم. 

سه‌شنبه هوا خعلی خوب بود. با دو تا از دوستام رفتیم پارک بانوان که دم خونه ماست. اونا هم نفری دو تا بچه داشتن‌. خیلی خوش گذشت دور هم. بعد عید همدیگه رو ندیده بودیم. کلی حرف زدیم و خندیدیم و عکس دیدیم. آخر سرم بچه‌ها رو بردیم قسمت بازیگاهش یه ساعت بازی کردن. 

چهارشنبه هم گفتم عصرش چی بود، شبم رفتیم خونه م‌ش. م‌ش هی گفت شام چی بذارم شام چی بذارم؟ منم چون غذای فسقلی رو داده بودم خیالم راحت بود گفتم فرقی نداره. گفت ماکارونی خوبه؟ آخه خ‌ش اینا هم الان میان. منم لبخند وزینی تحویل شوئر دادم که معنی‌اش رو گرفت و تا گوشاش سرخ شد 🤣🤣🤣🤣 ماکارونی گذاشت خ‌ش هم از خونه مادرشوهر الویه آورده بود وای خدا چقددددررررررر بدمزه بود. چقدددددر. تا الان الویه‌ای به این بدمزگی نخورده بودم. پ‌ش یهو یه دسته گل آورد داد به من گفت تقدیم به عروس گلم 😃😃😃 دسته گله مال خ‌ش بود هنوز به مناسب روز معلم براش گل میاوردن شاگرداش. 😄😄😄😄 

پنجشنبه هم که چهلم آقا بود. نمی‌دونم تو شهرای شما رسمه یا نه. اینجا چهلم رو به تعداد بچه‌ها یا پسرای مرحوم جلو می‌ندازن. چهلم اصلی یک ماه رمضونه که انداخته بودن پنجشنبه. 

ناهار سبزی پلو با تن ماهی گذاشتم انقدددد خوابم میومد. یه مرضی من بهش دچارم که نمی‌دونم شمام دارید این مرضو یا نه. گاهی (خیلی کم مثلا سالی چند بار) یه حالت خواب‌الودگی عجیبی دارم. اگا تو حالت ۱۰ دیقه بخوابم خوب می‌شم نخوابم مریض و زار و نزار می‌شم. اون روزم دچار همین حالت بودم. شوئر هم می‌گفت حاضر شو دیر شد ال شد بل شد... یا می‌گفت اگه سختته نیا تو. خب می‌خواستم برم حتما ولی اگه درک می‌کرد من فقط ده دیقه بخوابم خوب بود. خلاصه همونجوری مختصر چسان فسانی کردم و رفتیم.

انقد هی به من گفت زود باش رسیدیم م‌ش و خ‌ش نبودن. البته همه خاله‌ها و زندایی‌ها بودن این خانما دیر کرده بودن طبق معمول. جاری و ب‌ش هم که مشخصه نیومده بودن. 

چند تا بچه‌ اونجا رو یه منبر خالی و پشتیا بازی می‌کردن که فسقلی نیگاشون می‌کرد بعد گفت برم باهاشون بازی کنم؟ گفتم برو. رفت ولی حرفی نزد برگشت یهو نوه خاله شوئرو دید با اون از قبل دوست بودن با هم رفتن کلی بازی کردن. یه جا هم دخترعموی شوئر که ۸ ماه از فسقلی کوچیکتره اومد یک ذوقی کردن دوتایی دوییدن پیش هم. خلاصه بچه حسابی کیف کرد. درکی که عزا و روضه نداره. سر خاکم رفتیم.

 عمه کوچیکه گفت می‌خوایم بریم ویلا شمام بیاید اونا رفتن مام رفتیم سر خاک بعد  رفتیم اونجا. من همینجوری بدحال بودم. خاله پ‌ش و زنعمواینا و بعدم خ‌ش اومدن ‌یه کم حرف زدیم. یه سری گفتن شب می‌مونن یه مام قرار شد فردا بریم‌ ناهارم گفتن ابگوشت بذاریم شامم میرزا قاسمی. 

تو ماشین فسقلی خوابش برد مام یه کم  دور زدیم درباره خونه خریدن حرف زدیم‌ رفتیم اون محل که عروسی کردم رفتم اونجا. اون موقع تازه ساخت بود ولی الان چه پیشرفتی  کرده بود. کوچه اول زندگیمون، خونمون 😍 کلی خاطره زنده شد. خونه بزرگ و قشنگی بود. ولی من توش راحت نبودم. توی اون خونه بودم حس می‌کردم موقته و باید زود برم خونه دومی که هیچی اصلا توش جا نیفتادم. با هیچ کدوم از خونه‌ها ارتباط برقرار نکردم مخصوصا دومیه که خونه خیلی بزرگ و قدیمی بود. روزای سرد پاییز و زمستون تو تاریکی خونه دلم می‌گرفت. هال و اشپزخونش از پاسیو نور می‌گرفت. دو طبقه اول و دوم پیرزن پیرمرد بود. پیرزن طبقه اولی یه پرستار داشت که اون ماهی دوبار میومد راه پله رو تمیز می‌کرد و پولشو می‌دادیم. بعد که پیرزنه فوت کرد طبقه اول خالی شد و کسی نیومد برا راه پله. گند گرفته بود. البته اون موقع بود که ما دیگه قرار بود بلند شیم. خلاصه با اینکه عاشق اون محل و خیابون بودم خوشحال شدم که از اونجا رفتیم. 

اما اینجا رو دوست دارم. با اینکه فقط ۸۵ متره و قدیمی و بازم مستاجریم ولی ارتباط عاطفیم با خونه برقرار شده و بهم انرژی‌های مثبت می‌ده. الان می‌دونم طبق قوانین فنگ‌شویی انرژی‌های این خونه مثبته ولی تو اون خونه دومی کل انرژی‌های بد و بیماری پیرزن پیرمرده از پاسیو میومد بالا. عاشق منظره‌اش هم هستم.

خواهرک اینا چهارشنبه پیش خونه خریدن و من انقد خوشحالم که حد نداره. حس می‌کنم خودم خریدم. خواهرک می‌گه من ذوقم کامل نیست چون شما نخریدین و وقتی خیالم راحته که شمام خریده باشید. حسشو کامل درک می‌کنم. 

دیگه منو شوئرم با این موضوع تو شهر دور می‌زدیم. شوئر می‌گفت از من نخواه خونه بخرم. من اهداف بزرگتری دارم. دو سال تموم کلی با علی تلاش کردیم که از فروش صِرف به مشتری به سمت فروش به همکاری و نمایندگی چند تا برند بریم و الان خدا رو شکر موفق شدیم. بازم ده درصد سودمون از فروش به همکاره. اجازه بده سرمایمون جمع شه و بره بالا. علی از اول امسال می‌گفت بریم دو نفری یه دو طبقه قدیمی ساخت بخریم بازسازی کنیم بشینیم یا بدیم اجاره چند سال دیگه هم بکوبیم بسازیم. ولی الان اونم به این نتیجه رسیده نریم زیر بار قسط و قرض و وام. تمرکز فعلا رو کار باشه. حرفش درسته. ولی من می‌گم تو این مملکت پول ارزش نداره بلکه ملک ارزش داره. حامد هم شنبه بهم پی‌وی داد با شوئر صحبت کن خونه بخره. حرفای شوئرو بهش گفتم می‌گه نظر تو درسته. ملک باارزشه. گفت من دوباره باهاش صحبت می‌کنم. تو هم تلاشتو بکن. 

م‌ش اینا و عموها نمی‌تونن سر خونشون وام بگیرن چون موروثیه بنابراین قصد دارن بفروشن برن یه سه طبقه بخرن و تو پیلوتش یه واحدم برا آبا دربیارن که بتونن وامم بگیرن. اما سه‌طبقه آسانسوردار نیست. واسه همین خ‌ش می‌گه یه چهار طبقه بخریم که اسانسور داشته باشه. بعد م‌ش گفت شش واحده یا پنج طبقه بخریم که مهتاب‌اینام بتونن بیان. اینجوری اونا راضی‌ان چون همه با همیم و ساختمون دست خودمونه منم از یه طرف راضی‌ام که صابخونه می‌شیم و بالاخره می‌تونیم پولی رو که از روز خواستگاری ازشون قول گرفتیم بگیریم. از یه سمتم ناراضی‌ام که با قوم شوهر تو یه ساختمون باشم. نمی‌دونم دیگه. 

حالا این پیشنهادو به شوئر گفتم پنجشنبه؛ گفت نظر تو چیه؟ منم دلایل موافقت و مخالفتم بهش گفتم و اونم با حرفام موافق بود. هر چند رو نظرش سر اینکه من دارم تلاش می‌کنم گُنده کارم بشم و قَدَر بشم بود. 

اومدیم خونه من واقعا مریض بودم اصلا داشتم غش می‌کردم. شوئر رفت دفتر بعدم مرغ و ماهی خرید همونجوری گذاشتم یخچال رفتیم خواهرکم برداشتیم پیش به سوی خونه مامی.  رفتیم خونشونو از بیرون بهمون نشون داد دو کوچه بالاتر از مامی‌ایناس. 😍

رفتیم خونه مامی من که کلا دراز کشیده بودم. اش دوغ و کوکی سبزی درست کرده بود خوردیم. باز من دراز کشیدم😁 یه کمم درباره جاری با مامی و خواهرک غیبت کردیم برگشتیم خونه صورتمو شستم و صاف رفتم تو تخت. حتی کرم شبامم نزدم بس که داغون بودم. فسقلی هم اونشب نمی‌خوابید و شوئرو اسیر کرده بود. ساعت دو بود که دیدم شوئر نیمه خواب تو تخت فسقلی دراز کشیده و فسقلی‌ام نیمه خواب نق می‌زنه. شوئرو فرستادم خوابید. پنج دیقه نشستم پیش بچه نازش کردم خواب عمیقی فرو رفت و تا صبح خوابید. بچم منو می‌خواست. 

جمعه صبح پا شدم مرغ و ماهی رو شستم چند تا تیکه ماهی هم نذاشتم فریز مزه دار کردم برا ناهار فردا و گذاشتم تو یخچال. کلی هم سفارش خریده داده بودن که رفتیم انجام دادیم. پسرعمه شوئرم ورداشتیم رفتیم ویلا. هوا عالی بود. گرم بود بعد یهو رگبار می‌گرفت. بادمجونا رو کباب کردم. ناهارم حاضر شدم خوردیم. من از آبگوشت چرب بدم میاد😷 خوش گذشت. فسقلی که کیف کرد هم هم‌بازی داشت هم حیاط و هوای خوب. ظهرم هر کاری کردم نخوابید.

غروبم میزراقاسمی رو درست کردم. بادمجونشو که تفت می‌دادم شوهر عمه به عمه گفت ببین نیم ساعته داره تفت می‌ده  تو همه غذاها رو از سر وا می‌کنی. منو زنعمو هم بهش پریدیم و حسابی شستیمش گذاشتیمش کنار تا دیگه تو جمع به زنش اینجوری نگه مرتیکه. به عمه هم گفتم یه هفته بهشون غذا نده که آدم شن. 😁 

آه عمه گرفت و کلیه شوهر عمه درد گرفت میرزاقاسمی بهش نچسبید. 🤣🤣🤣 میرزا این بار یه تن درست کرده بودیم ولی دریغ از یه قاشق اضافه اومدن. 🤣🤣🤣 شبم خوشحال برگشتیم خونه. برا فسقلی ماهی سرخ کردم. حمومم رفتیم و بعد ص‌ف‌ح‌ه آ‌خ‌ر خوابیدیم. 

شنبه هم که به رتق و فتق امور گذشت. ناهارم ماهی سالمون داشتیم بسییییی عالی بود. شوئر عصر گفت شب بریم خونه بابی‌اینا؟ گفتم اکی. غروب مامی پیام داد شب خونه‌اید؟ فهمیدم می‌خوان بیان خونمون. اصرار کردم شام بیان ۲.۵ سالگی فسقلی بود. به خواهرکم زنگ زدم گفت دامی خیلی کار داره نمیان. سریع مرغ زعفرونی درست کردم با زرشک پلو. تا حالا واسه خونوادم نذاشته بودم این مرغو خوشمزه‌اس. بابام می‌گفت مرغ رستورانی درست کردی. 

اومدن برا فسقلی کادو عروسک آوردن. شوئر اومد شام خوردیم بعدم چایی و میوه شب خوبی بود. 

یک‌شنبه هم ماکارونی گذاشتم جوز هندی برا اولین استفاده کردم ریختم توش. وای به نظرم افتضاح شد. حالم از بوش بهم می‌خورد. خودم لب نزدم. با دوستام قرار گذاشتیم عصر بریم پارک بانوان. یکی از دوستام گفت آش سبزواری میاره. ژله نیمرو درست کردم خیلی بامزه شد. اولین بارم بود. 

شوئر اومد گفتم ماکارونی اینجوری شده گفت حالا بیار ببینم چیه، خوب نبود تخم مرغ نیمرو کن. منم ماکارونی و یه پیشدستی ژله بردم براش. شوئر از نیمروی هم نزده بدش میاد. یه جوری به ژله‌ نگاه کرد ولی چیزی نگفت. ماکارونی رو خورد گفت خوشمزه‌اس! بعد یهو فسقلی گفت بابایی ژلتو بخور. شوئر گفت مگه این ژله‌اس؟ چه خوشگله و باحاله و این حرفا. خیلی خندیدیم. 

مامی هم سعی کرده بود از مرغای من بدرسته ولی دستورشو نگرفته بود ازم. عکسشو فرستاد گفت خوشمزه‌اس ولی مزه مرغ تو رو نمی‌ده. 😂 

عصرم ماکارونی رو ورداشتم با چایی و پولکی رفتیم پارک. دوستم زود رسیده بود و آلاچیق گرفته بود. پنج نفر بودیم. خواهرکم زنگ زد بهم می‌خواست بیاد خونمون گفتم پارکم دوستام اصرار کردن بگو بیاد. اومد آش و ماکارونی خوردیم. اونام گفتن ماکارونیه خیلی خوشمزه‌اس! فقط من دوست نداشتم. بارون گرفت و سرد شد اصرار کردم بریم خونه ما. یکی از دوستام شب مهمون بودن رفت. بقیه اومدن فیلم عقدمو گذاشتم چایی و میوه خوردیم. شوئرم که سالن فوتبال بود. خیلی خوش گذشت. یهو با فسقلی ۷ تا بچه ریختن تو خونه، کن فیکون کردن. اونا رفتن. خواهرک موند. با هم جمع و جور کردیم.اصرار کردم شام بمونید نموند. گفت فقط برا خودتون شام بذار منم مرغ پختم.  شوئر و دامی همزمان اومدن و خواهرک رفت مام شام خوردیم. خاله پری هم اومده بود من داغون بودم. مسکن خوردم خوابیدیم. 

امروزم بابی اومد سبزی قرمه آورد برام منم قرمه رو تازه ساعت ۱۲ بار گذاشتم ایشالله تا ۴ جابیفته و شوئرم دیر بیاد 😁😁😂😂 

 

دوستتون دارم.

خدایا! شکرت!

382

سلاوووم

چه اتفاقایی می‌فته تازگیا 🤤 

ادامه با رمز ثابت. حواستون باشه حرف اولو بزرگ تایپ کنید. 

ادامه نوشته

381

سلاوووم

کامنتای پست قبلو خوندم ولی تایید نمی‌کنم. اگه کسی سوال خاصی پرسیده بود تو وبش جواب دادم. 

ادامه بدون رمز خیلی طولانیه و خاطراته. چیز خاصی نیست حال نداشتید نخونید. 

ادامه نوشته

380

سلاوووم

رمز ثابت

حواستون باشه حرف اولو بزرگ تایپ کنید.

ادامه نوشته

379

سلاوووم

شنبه همچنان در غصه کیفم بی‌حوصله بودم و البته امیدوار به پیدا شدن. عصر فسقلی رو گذاشتم خانه کودک برم دنبالم کیفم بگردم. (برا اونایی که بچه ندارن یا تو شهراشون نیست بگم خانه کودک یه نوع مهدکودکه که پذیرش ساعتی هم داره. می‌تونی بچه رو برای چند ساعت بسپاری که ازش نگهداری کنن خودت با خیال راحت بری دنبال کارات. چون کلی وسیله بازی و سرگرمی و رستوران کودکانه هم داره بچه‌ها با ذوق زیاد ازش استقبال می‌کنن) هوا خیلی خوب بود. عالی بود. این  خانه کودکه سر چهارراهمونه. وقتی فسقلی رو گذاشتم و پذیرش شد یهو هوا پیچید تو هم از اون دور دورا رعد و برق پیدا بود. کم کم ابرا داشتن میومد بالا سرمون. 

هر جایی رو که پنجشنبه رفته بودیم گشتم و پرسیدم اما نبود. وقتی به عنوان اخرین جا از رستوران اومدم بیرون یهو تگرگ شدید گرفت و مردم عین مورچه پراکنده شدن که خودشونو به سرپناه برسونن. خلاصه وضعی! منم از زیر طاق مغازه‌ها خودمو رسوندم به خانه کودک چون اولین بار بود فسقلی رو تنها می‌سپردم اونجا و دفعه‌های پیش خودم حضور داشتم که بازی کنه. استرس داشتم. خیس خالی شدم و موهام چسبید به سرم. اما دیدم عین خیالشم نیست و خاله‌ها گفتن مشغول بازیه. یه ساعتی نشستم بعد شوئر اومد دنبالمون‌. فسقلی هم شامشو خورده بود. رفتیم یه کم پاساژ گردی و خونه و شام. بعدم فیلم گ‌ش‌ت ار‌ش‌اد ۲ رو دیدیم و خوابیدیم.

یکشنبه پاشدم با فسقلی رفتیم دنبال کارتای بانکیم. انقد سیستم بانکی کشورمون مزخرفه. کارت بانک ملی‌ام رو گرفتم گفت فردا فعال می‌شه. چرا اونوخ؟ رفتم تجارت همون شعبه‌ای که حساب داشتم می‌گه برو کپی کارت ملی و شناسنامه هم بگیر بیار. می‌گم خب اصل کارت ملی و شناسنامه‌ام هس، حسابمم تو همین شعبه‌اس بنابراین کپی کارت ملی و شناسنامه‌مو دارید، دیگه واسه چی لازمه آخه؟ خلاصه کارتامو گرفتم.

یه کنسرو ماهی هم خریدم بریم خونه ناهار. فسقلی خط واحد دید گفت سوار قطار شیم 🤣 تا حالا سوار نشده بود. سوار شدیم. زنگ زدم به مامی که بگم واتساپ نصب کنید اصرار کرد ناهار بیاید اینجا. 

مام رفتیم. ماکارونی داشتن از دیروزشم برا من لَوَنگی نگه داشته بود خوردیم. فسقلی که از خستگی غش کرد. عصرم که مامی مزون بابی پیاده روی بود. من و کودکمم حاضر شدیم رفتیم ارایشگاه ابروهامو برداشتم. بچه رو بردم پارک دم خونه کارتشو بزنه 😂 بعدم رفتیم خونه.

واقعا هیچ‌جا خونه خود آدم نمی‌شه. اصلا یه آرامشی ریخت تو جونم وقتی وارد شدم. خونه هم پاشیده و کثیف بود. یه کم جمع و جور کردم گازم پاکیدم. شامم همون تن رو تصمیم داشتم بخوریم‌. برا فسقلی تخم بلدرچین پختم خورد. شوئر اومد گفت می‌خواد بره سالن فوتبال. مام قرار شد خونه بمونیم. چون خیلی گرسنه بود قبل رفتن شیرینی و بستنی خورد. اومد سیب زمینی هم سرخ کردم با تن خوردیم. 

دوشنبه صبح همسایمون اومد در زد گفت صدای سگ طبقه اولی اذیتتون نمی‌کنه؟ گفتم نه😁 می‌خواست منو با خودش همراه کنه بریم بهش اعتراض کنیم. ولی واقعا اذیتمون نمی‌کنه. چیکار داره به ما حیوون؟ چهار تا پارس کردنه دیگه. اونم همیشه نیست بعضی روزاس. 

بچه رو فرستادم حموم جاروی توپ زدم. شوئرم گفته بود ناهار میاد عدس پلوی بسی خوشمزه درست کردم. موقع ناهار شوئر گفت حامد دیروز گفت فردا عصر بیاید بریم تهران نوبت دکتر مرضیه اس با هم بریم من گفتم نمیایم. منم عصبانی شدم گفتم می‌بینی که من مانتو پیدا نمی‌کنم. خب می‌رفتیم. گفت اسیر می‌شدیم با بچه تا آخر شب. خلاصه من زدم به برق. عصرم به برق بودم رفت. باز همون همسایمون پیام داد بهم که کارای جزئی آرایشگری مثه کوتاهی جلوی سر و رنگ کردن بلدی؟ گفتم نه 😁 خب بدم میاد به موی کسی دست بزنم. حتی موهای مامی رو هم من رنگ نمی‌کنم. از اون وسواس فکری‌های مزخرفمه. 

م‌ش زنگ زد گفت فردا سفره بی‌بی نور دارم با مامانت بیاید. گفتم نمیام. خیلی  اصرار کرد. گفت حداقل سر ظهر بیاید می‌خوام عدس پلو بدم. گفتم نه. چرا برم؟ از اینجور مجالس که خوشم نمیاد و معنویتی توش نمی‌بینم. حالا اون به کنار، مگه تو همون کسی نیستی که جلوی من پیشدستی نذاشتی؟ الان نگرانی که دوستات همه بپرسن چرا عروسات نیستن؟ پس دعوتت از سر احترام نیست. 

ژله رولی و سالاد الویه درست کردم. ماسک موی هفتگیمو زدم حموم رفتم چسان فسان کردم شوئر اومد من همچنان به برق بودم. دیگه ناز کشید گفتم وقتی می‌خوای بگی نه می‌تونی با من مشورت کنی حداقل. اونم گفت کار داشتم عصر مشتری قرار بود بیاد ۲۵۰۰ رو ول کنم واسه یه مانتوی ۱۰۰ تومنی برم تهران؟ چقد مردا خنگن. 

همون همسایه مذکور اومد کیک خونگی شکلاتی آورد و من از خجالت در افق محو شدم. خخخخ

فیلم سینمایی ج‌و‌دا ا‌ک‌بر رو از ج‌م ب‌ال‌ی‌وود  دیدیم که من عاشقشم. قبلا کتابشو خوندم سریالشم جسته گریخته دیدیم تا فصل دو. اولین بار بود فیلمشو می‌دیدیم. یعنی شروع شد دیدم ج‌و‌دا ا‌ک‌ب‌ره یَک ذوقی کردم. لامصب ۱۰ شروع کرد ۲ تموم شد. به شوئر می‌گفتم کور شدم به خدا چرا تموم نمی‌شه؟

سه‌شنبه هم که سر همه تو تلگرام بود. قیمت طلا رو دیدم مخم سوت کشید. خوب شد نفروختما. ناهارم قصد داشتم ماکارونی بذارم شوئر هم نمیومد ناهار شاممون یکی بود. آقای ماشینی اومد بادمجون داشت گفتم صبر کنه رفتم پنج کیلو خریدم که کباب و فریز کنم برا کشک بادمجون و میرزاقاسمی. رقیه خانمم اومده بود راه پله رو تمیز کنه. دوباره همسایه‌مون اومد یه کم حرف زدیم و گفت کیک دیشب برا تولد دخترش بوده. فک کنم دخترشم می‌خواد ازدواج کنه😍

دیگه اومدم تو ناهارو راست و ریست کردم وایسادم پای بادمجونا. چند تا ریزشو گذاشتم یخچال بقیه رو کباب کردم. اما چه بادمجون خوبی بود. خلاصه تا چهار بعد از ظهر طول کشید. ظرفا رو شستم ولی گاز و بسته بندی دیگه موند بس که خسته شدم. یه ساعت خوابیدم. بادمجونا رو بسته بندی کردم گازم از شعله ها و چدنا شستم و تمیز کردم حاضر شدم رفتیم آرایشگاه بغل موهام بافت بزنم تو محضر از زیر شال موهام خوشگل شه.

خیلی بهم میاد خیلی. آرایشگره گفت بافت بغل سر مخصوص صورتای گرده. هر کی تو آرایشگاه بود گفت واقعا خوب شده و بچه‌سال نشونت می‌ده. رفتیم پارک فسقلی کارت زد. خوراکی خریدم براش. تو خونه یه بسته بادمجون و یه جوراب گذاشتم تو پیشدستی همسایه بردم براش. جلوی در باز حرف زدیم. دخترش اومد کلی قربون صدقه فسقلی رفت. فسقلی هم اسباب بازیاشو آورد جلوی در باهاش بازی کرد.  

شوئر خسته و کوفته با سردرد اومد فک کرد عصبانی‌ام که مانتو وقت نشده بخریم ولی گفتم نیستم. گفت فردا صبح بریم بخریم. گمون نکنم بشه. از موهام خیلی خوشش اومد. امااااا خیلی اذیتم می‌کنه. دوست دارم باز کنم. فردا تا عقد تموم شه باز می‌کنم اصلا تحملشو ندارم. 

خونمون هنوز بوی بادمجون کبابی می‌ده😁🤣 فردا میرزا قاسمی بپزم. 

کامنتا رو به زودی تایید می‌کنم.

دوستتون دارم. ادامه مطلب با رمز ثابت

خدایا! شکرت

ادامه نوشته

378

سلاوووم

ببین سطح دغدغه‌مون اومده تا کجا! تلگرام فیلتر می‌شه یا نه. استرسمون چی شده؟ واقعا نمی‌شه یه پلتیک رو همه چی پیاده کرد. راستش مخالفت با منطق گفتگو سال‌هاس که در جریانه. چرا کافه‌ها رو می‌بندن؟ فکر فسادن؟ چرا سفره‌خونه‌ها رو جمع می‌کنن؟ فکر فساد و سلامتی‌ جامعه‌ان؟ نه. گفتگوه که وحشت‌آوره. گفتگوه که ترس ایجاد می‌کنه و همبستگی میاره. 

وقتی یه نهاد اجتماعی (بله من تلگرام رو یه نهاد اجتماعی می‌دونم) دستخوش تعرض بشه همبستگی اعضای اون نهاد بیشتر می‌شه. الان تو تلگرامم همینه. به وضوح از چند ساعت پیش که زمزمه‌های فیلتر شدن تلگرام پررنگ شد همه افراد کمتر انلاینم پیداشون که چاره‌ای پیدا شه. نسخه‌های آپدیت تلگرام و لینک فی‌ل‌تر شکن و واتساپ رد و بدل شد. 

درسته سطح دغدغه‌ ما رو در حد تلگرام پایین آورد ولی پشت این تلگرام همبستگی عجیبی نهفته‌اس.

جالبه که نمی‌بینن و نمی‌فهمن جهان دیگه جایی نیست که بشه با پلتیک‌های پونزده سال پیش کنترلش کرد. شاید پونزده سال پیش چهارتا سایت پ‌و‌رن و بعضا سیاسی و بعدها ت‌و‌ئ‌ی‌ت‌ر و ف‌ی‌س‌ب‌وک رو می‌شد فیلتر کرد ولی این روزا اونقدر جهان و مردمانش در هم تنیده شده‌ان که این بچه‌بازی‌ها جواب نمی‌ده. 

تزلزل از همین‌جا شروع می‌شه. از ترس. از بر‌خورد خشن. از اقدامات احمقانه. 

 

377

سلاوووم

اسفند ۹۲ دم عید بود که من رفتم آرایشگاه اپی‌لا‌سی‌ون. هیشکی جز من و آرایشگره نبود، فقط یه خانمی پر سر و صدا و در حال تلفن حرف زدن اومد تو گفت هستید مامانمو بیارم مش؟ آرایشگره هم گفت آره. بعدم رفت و نیومد. موقع حساب کردن دیدم کیف پول چرم قرمزم نیست. خود کیفم گرون و یادگاری از دوستم بود. کلی کارت بانک و از همه بدتر کارت دانشجویی‌ام توش بود. آرایشگره هم گفت هم کیف و دخلشو زدن. آخرشم نفهمیدم کار اون خانمه بود یا خود آرایشگر! همون شب شوئر از خواهرک برام یه کیف چرم خرید. خواهرک چند تا کیف دوخته بود که شوئر برام خرید سرحال شم. 

تابستون ۹۵ یه شلوار برمودای خیلی ناناز خریده بودم عاشقش بودم بس که راحت بود. رفتیم شمال خونه دوستمون و بعدش که برگشتیم خونه دیدم شلوارم نیست. دوستمم خونشونو گشت اونجا نمونده بود. آخرش به این نتیجه رسیدم که موقع لباس ورداشتن از صندوق عقب کنار دریا افتاده. چند روز بعدش رفتم یکی دیگه عین اون خریدم. هنوزم که هنوزه می‌پوشمش و عاشقشم بس که راحته. نه ساییده شده و نه زانو انداخته. 

این دو تا تجربه من از گم کردن چیزی بود که امروزم فهمیدم همون کیف پول چرمم که شوئر برام خرید و محتویاتش نیست.

دیروز جاروی اساسی زدم. فسقلی رو هم یک ساعت انداختم تو حموم حسابی آب بازی و کیف کرد بعدم شستمش دراوردمش. شوئرم گفته بود ناهار نمیاد واسه همین سه تا تیکه ماهی داشتیم می‌خواستم با سیب زمینی سرخ کنم به عنوان ناهار. قبل سرخ کردن دوباره زنگ زدم به شوئر انگار به دلم افتاده بود نکنه بیاد و بی‌غذا بمونه گفت میاد. منم سریع کته و پامادور قاتق یا همون سیر گوجه شمالی  و ماهیا رو درست کردم. ناهار خوردیم. 

فسقلی بالششو برداشت اومد جای من گفت من می‌خوام پیش بابا بخوابم شما برو اتاق من. منم رفتم خوابیدم انقدرررر چسبید. بیدار شدم هوس شیرینی کرده بودم به شوئر گفتم می‌ری بخری؟ گفت خیلی سخته. گفتم پس خودم می‌رم. شوئر هم پول داد بهم پولمو گذاشتم تو کیفم، تو کیف پولم نه، رفتم اونور خیابون شیرینی خریدم و برگشتم با چایی خوردیم بعدم شوئر رفت سرکار قرار شد شب بریم بیرون. دوش گرفتم چسان فسان کردم شوئر اومد دید مانتوی جلوباز پوشیدم. خیلی بدش میاد ولی تو ماشین و مهمونی چیزی نمی‌گه گفت پیاده می‌خوایم بریم عوضش کن. منم عوض کردم غرم زدم تو تیپ منو خراب می‌کنی. رفتیم مانتو و شومیز بخرم. خب من خودم پول داشتم. حدود یه تومن با ضرب و زور و بدبختی جمع کردم که خرج تیپم کنم صد تومنم پول نقد از عیدیام تو کیفم بود. حالا معمولا من هیچ وقت پول نقد ندارم. 

نمی‌خواستم تو این اوضواع مالی به شوئر فشار بیاد. بالاخره پولی که من جمع کردمم از اون رسیده دیگه. دلار که بالا رفت تهرانیا فقط جنس رو نقدی می‌فروشن واسه همینه به قول شوئر هر چی پول داریم یا جنس خریدیم یا طلب داریم. مشتری که برا خرید جنس خودشو پاره می‌کنه برا پول دادن باید بدویی دنبالش. 

رفتیم. قبلنم گفتم خونه ما به مراکز خرید خیلی نزدیکه. پیاده گشتیم. واقعا هم چیزی نپسندیدم. خوب نبودن اصلا. همون مانتوهای بی‌ریخت شب عید که معلوم نیست مانتوان پیراهنن بلوز دامنن چی‌ان آف خورده بود. یه جا یه مانتو دامن دیدم خوشم اومد ولی نپوشیدم. یه جا هم یه مانتو پوشیدم بهم نمیومد. خلاصه شومیزم زیاد ندیدم. 

از یه دست فروش برا فسقلی لباس تو خونه خریدیم. بعدم بردیمش یه جا تو فضای سبز مجسمه  شاون د شیپ و دوستاشو گذاشته بودن با اونا بازی کرد. 

شوئر هوس پیتزا کرده بود. دم همون فضای سبز یه رستوران تازه باز شده دو دل بودیم بریم یا نریم که رفتیم بالاتر یه رستوران معروف. اما انقد شلوغ بود که برگشتیم همون رستوران قبلیه. عجب پیتزایی بود خداییش. من سیسیلی خوردم طبق معمول شوئرم ویژه سر آشپز. عجیب خوشمزه بود. شوئر البته نصف پیتزای منم خورد. یه خونواده اونجا بودن که یه بچه ۷ ۸ ماهه داشتن. انقد دختره شیرین بود تا نیگاش می‌کردی می‌خندید. فسقلی یه دوغ گرفته بود نصفشو خورده بود چون می‌دونستم برگردیم دوغشو می‌خواد اونم ورداشتم. 

فسقلی کیفشو آورده بود دو تا پونصدی هم تو کیفش داشت تا شوئر رفت حساب کنه سریع کیفشو برداشت رفت یه پونصدی داد به آقاهه و حساب کرد مثلا. آقاهه هم بعد قربون صدقه پولشو پس داد گفت برو بستنی بخر. چون کفشم پامو اذیت کرده بود با تاکسی برگشتیم. تو تاکسی هم پونصدیشو داد به راننده. خانم راننده هم با بچشون جلو نشسته بود کلی فسقلی رو ناز کردن. فسقلی گفت بابا من پول خودمو حساب کردم شمام پول خودتو حساب کن. 

دم خونمونم که پارکه ما هر بار بریم و بیایم باید بریم فسقلی کارت بزنه. منم که پام درد می‌کردم رفتم خونه در حالی که دوغ و سوییشرت فسقلی و خریدش دستم بود و کلیدامم تو کیفمم پیدا نمی‌شد. خلاصه کلیدامو پیدا کردم رفتم بالا به کم جمع و جور و چایی دم کردم که پدر دختر اومدن. فسقلی تا سه شب بیدار بود دقیقا مثل الان. با شوئر که حرف می‌زدیم گفت فک کنم فردا هوا پیچیده تو هم باشه گفتم عیبی نداره خونه می‌مونیم. کارای عقب افتاده رو انجام می‌دیم و کیف و استراحت می‌کنیم. 

جمعه صبح ۱۲ بیدار شدیم صبحونه رو شوئر حاضر کرد، مغزی چند تا شیر رو که چکه می‌کرد عوض کرد برا آشپزخونه مهتابی بست یکی از کفشای منو که احتیاج به تعمیر داشت با چسب آهن درست کرد و... منم آبگوشت مرغ گذاشتم سرویسا رو شستم خلاصه خوش بودیم با هم. چهار ناهار خوردیم من چرت زدم ولی شوئر و فسقلی حسابی خوابیدن. بعدم شوئر رفت دوش گرفت که بعد حموم بریم من مانتو بخرم.

از حموم اومد گفت بریم من موهامو بزنم گفتم خب عزیزم تو برو بیا بعد بریم. می‌گفت نه من می‌خوام برم فلانجا بزنم موهامو. بیا با هم بریم بچه رو بذارم پیش مامانم منم مرگم گرفته بود بشینم پیش م ش ولی با خودم گفتم عیب نداره من می‌رم پارک پیش دوستام. آخه تو گروه گفته بودن بیاید پارک. شایان ذکره که پارک و آرایشگاهه دم خونه و مغازه م‌ش ایناس. حاضر شدیم من اومدم از کیف دیشبم وسایلمو بذارم تو این کیفم که دیدم کیف پولم نیست. تو کیفی رو که چهارشنبه با خودم بیرون برده بودمم گشتم. به شوئر گفتم اومد دوتایی گشتیم نبود. وای حالم بد شد. شوئر گفت چی بود تو کیفت؟ بهش گفتم گفت عیب نداره بابا فدای سرت. 

چهارشنبه که برگشتیم خونه مامی کیفم بود یادمه چون فسقلی از تو کیفم کارت بانکی‌ام رو برداشت منم ازش گرفتم گریه کرد. زنگ زدم به مامی گفتم خونشونو بگرده ولی گفت دیروز تمیزکاری کردن اگه بود می‌دیدیم. با این حال گشتن حتی اسباب بازی فسقلی رو هم گشتن. برا شیرینی خریدنم کلا یه کیف دیگه برداشته بودم و پولمم تو کیف پول نذاشته بودم. 

شوئر هی اصرار کرد پاشو بریم عیب نداره دیگه حوصلم نگرفت. گفت من می‌خواستم با هم بریم بیرون منم بهش گفتم خواهش می‌کنم احساس منو درک کن. با دلخوری رفت. منم باز گشتم. نبود. یه ربع بعد شوئر زنگ زد گفت خونه مامی نبود؟ گفتم نه. تو ماشینو بگرد بلکه اونجا افتاده باشه. گفت گشتم نبود. 

رفتم یه دوش داغ گرفتم. مامی گفت فردا صبح اول وقت می‌ره از ساندویچی‌ای که برا فسقلی ساندویچ خریده بودم می‌پرسه ولی بعید می‌دونم چون فسقلی شب کارتمو برداشته بود. 

من یه اخلاقی دارم که زیاد زنونه نیست اونم اینه که موقع ناراحتی دوست دارم تنها باشم کسی به پر و پام نپیچه و حتی ازم نپرسه چی شده، شوئر دقیقا عکس این موضوع رفتار می‌کنه. می‌خواد منو خوشحال کنه هی شوخی می‌کنه می‌گه پاشو بریم بیرون و... امشبم زنگ زده بود حاضر شو بریم خونه مامی! اصرار کرد دید نمی‌رم گفت پس بچه رو ببرم پارک بیام. 

اومدن گرسنه بود سیب زمینی سرخ کردم. یه ظرفم سیب زمینی پنیر درستیدم. با اشتها خورد. هی هم بغلم می‌کرد می‌گفت فدای سرت بیخیال بابا. عشقم خودتو ناراحت نکن.

فردا رو هم صبر می‌کنم اگه پیدا نشد می‌رم کارتامو می‌سوزونم. گواهینامه هم ابطالش خدا رو شکر خیلی سخت نیست. تاریخشم گذشته بود باید می‌رفتم دنبالش. 

فکرم اینه که موقع برداشتن کلید جلوی در افتاده. کوچولو موچولو هم هست نفهمیدم. این بدترین حالته چون اگه تو خیابون میوفتاد مغازه دارا پیدا می‌کردن امکانش بود که پیدا بشه. ولی اگه رهگذر پیدا کرده باشه به احتمال زیاد دیگه دنبال صاحبش نمی‌گرده. امیدوارم اگه قراره برنگرده دست نیازمند افتاده باشه. صد تومن پولی نیست ولی امیدوارم گره‌ای از کار کسی باز کنه. اما اگه دست یه معتاد یا یه حروم خور افتاده باشه خیرشو نبینه. 

اینم قسمت کیف ما 😔

خدایا! به امیدت

376

سلاوووم

شنبه بعد اینکه خواهرک با جایزه برا فسقلی اومد و بچم کلی ذوق کرد نشستیم به حرف زدن. بعدم پیام دادم به مامی و بابی با اصرار گفتم شام بیان اینجا. حالا اصلا نمی‌دونستم چی می‌خوام بپزم. بین لوبیاپلو و ماکارونی مونده بودم که آخر خواهرک گفت ماکارونی. دیگه مشغول شام شدم خواهرکم با فسقلی بازی کرد. وسطاشم حرف می‌زدیم. 

شبم باز بابی اینا با جایزه برا فسقلی اومدن یه کم حرف زدیم شوئر و دامی هم اومدن شام خوردیم. خدا رو شکر خوشمزه شده بود. بعد شام و چایی و میوه رفتن. چون عیددیدنی خواهرک‌اینا هم محسوب می‌شد وقتی رفتن تازه یادمون افتاد عیدی ندادیم به خواهرک‌. سریع عیدیشو گذاشتیم تو پاکت و بدو بدو رفتم پایین و به زور بهش عیدی دادم. 

یکشنبه هم شوئر گفت ناهار میاد منم دمی گوجه و دال عدس گذاشتم جارو هم کردم. ساعت ۳ شوئر اومد دمی رو با ماکارونی دیشبش ناهار خوردیم. سر غذا کلی درباره ف‌رام‌اس‌ون‌ری و آن‌و‌س‌ی‌ها حرف زدیم. یه مقاله هم دادم شوئر تا من ظرفا رو بشورم بخونه بعدم خوابیدیم. عصرم که چایی و میوه و اجیل اوردم بعد شوئر گفت شب میام بریم فروشگاه خرید. ساعت ۷اینا فسقلی رو فرستادم حموم زنگ زدم به شوئر گفتم شب چی شد؟ می‌ریم؟ گفت شاید با حامد برن فوتبال اگه رفتن مرضی اینا شب میان اینجا. منم گفتم یه چیزایی بخره که شام ساندویچ مرغ بذارم خودم دوش گرفتم. شوئر اومد پشتشم مرضی اینا اومدن. مرغو گذاشتم بپزه. طالبی و ملون قاچ کردم و چایی دم کردم و با مرضی حرف زدیم. پیاز و فلفل دلمه‌ای و قارچ و گوجه هم برا توی ساندویچ خرد کردم. 

یه کم عکس دیدیم و غیبت کردیم بعدم ساندویچو درست کردم و مرضی هم یاد گرفت. خیلی خوشمزه می‌شه مزه کباب ترکی می‌ده. نزدیک اومدن آقایونم مرضی گوجه خیارشور خرد کرد. منم می‌خواستم با مرغ سس درست کنم که اومدن. 

حامد با سر و روی کاملا سرخ بیحال اومد پشتشم شوئر لنگون لنگون با پای زخمی. وحشت کردم گفت لگد حامد خورده به پاش و زخمی شده. خیلی ترسیدم و هول شدم ولی چیزی خاصی نبود خدا رو شکر گوشه ناخنش شکسته بود. 

حامد گفت فشارم افتاده شربت شیره درست می‌کنی برام؟ درست کردم. بعدم کلی غر زدیم سرشون می‌رید ورزش سالم بشید نه اینکه خودتونو ناکار کنید. موقع برداشتن مواد ساندویچ فک می‌کردم خیلی زیاده اما وقتی کشیدم تو دیس حس کردم کمه هی خجالت می‌کشیدم. از هولم سسم یادم رفت درست کنم. دیگه سر شام که آوردم همه گفتن نه کم نبود اصلا چند قاشقم زیاد اومد. دیگه نمی‌دونم از کمی زیاد اومد یا واقعا زیاد بود. 

حامدم حالش خوب نبود هی ما می‌گفتیم چی شده آخه؟ اونام هیچی نمی‌گفتن من تو اشپزخونه داشتم چایی می‌ریختم مرضی هی گیر داد آخرم شوئر گفت بابا توپ خورده جای حساسش حالش خوب نیست 🤣🤣🤣🤣 دیگه به روی خودمون نیاوردیم. بعد چایی و میوه  و همراهش بحثای س‌ی‌‌اس‌ی دیگه بچه‌ها هم خسته شده بودن با هم دعواشون می‌شد اونام رفتن. 

بعد شوئر به من گفت توپ خورده بود ... حامد گشاد گشاد راه می‌رفت شمام هی می‌پرسیدین چی شده؟ مام رومون نمی‌شد بگیم. بهش گفتم شنیدم و کلی خندیدیم 😂😂😂 خیلی هم خسته بودم اما شوئر هم ولو شده بود برا خودش منم کارای فسقلی رو کردم خوابوندمش و خوابیدم. 

دوشنبه هم کلی کارای خونه رو کردم ظهرم خوابم نبرد. عصر با فسقلی کوکوی میکری پختم که ببرم برا همسایمون. نصف باقی مونده هم فسقلی رسما همشو خورد فقط سه تا موند. شوئر اومد ناهار باقالی پلوی مرغ لاپلو گذاشته بودم که شاممونم بود آوردم خوردیم. بعد شام سه تا کوکی باقیمونده رو آوردم برا شوئر هی تعریف کرد هی تعریف کرد. گفت از اینا بازم درست کن من دیشب آخر شب گشنم بود ولی چیزی نبود بخورم. منم دوباره براش درستیدم. زانوهام داشت می‌شکست کلی هم ظرف کثیف شده بود شستم. 

سه‌شنبه هم صبح رفتم ناهار درست کردم. شوئر گفته بود قیمه بذاری. خورشتو که بار گذاشتم دیدم اقای ماشینی باقالی آورده. از پنجره بهش گفتم ۸ کیلو بکش دارم میام پایین. منم عجله داشتم چادر سر کردم برم اولین بار بود فسقلی چادر سرم می‌دید گفت مامان بالاخره برا تو هم چادر خریدیم. رفتم هویجم گرفتم آقاهه پول خرد نداشت بقیشم باز باقالی داد. اومدم بالا با فسقلی نشستیم به پاک کردن. وسطش برنجم گذاشتم. شوئر اومد سیب زمینی سرخ کردم و سالاد درستیدم ناهار خوردیم. بقیشم با هم پاک کردیم خیس کردم باقالی‌ها رو خوابیدیم نزدیک ۷ بیدار شدیم. 

فسقلی رو فرستادم حموم بازیشو کرد رفتم شستمش درآوردمش. خودمم دوش گرفتم. چسان فسان کردم رفتیم خونه م‌ش. بی‌شام طبق معمول. منم به شوئر گفتم ساعت ده شبه بچه هیچی نخورده، من به درک. م‌ش سینه مرغ و سیب زمینی سرخ کرد. شام خوردیم. من پیاز رو بسوزونم شوئر نمی‌خوره می‌گه معدم درد می‌گیره م‌ش نصف پیازا رو سوزونده بود منم با محبت به شوئر گفتم پیازاشو نخور معدت درد می‌گیره. اونم گفت نه نمی‌خورم. به م‌ش هم گفت پیازاش سوخته من نمی‌خورم. خ‌ش هم اومد بعد شام گفت عقدش نیمه شعبانه. چایی و میوه خوردیم برگشتیم. انقد فسقلی دیر خوابید که منو شوئرم دعوامون شد.

چهارشنبه هم از صبح رفتم خونه بابی ناهارم قیمه داشتن بازم. فسقلی خیلی کم خورد. خوابیدیم. پا شدیم دیدیم بابی رفته پیاده‌روی و مامی هم مزون. منو فسقلی هم رفتیم بیرون. من می‌خواستم مانتو و شومیز بخرم که چیزی پیدا نکردم. یه ریمل ا‌س‌ن‌س خریدم برا فسقلی هم گلسر. رفتیم مزون برا فسقلی ساندویچ خریدم بچم از گشنگی یه ساندویچو کامل خورد. گذاشتمش پیش مامی رفتم مانتو دیدم بازم ولی نخریدم. 

بابی اومد دنبالمون رفتیم خونه مامی اش دوغ گذاشت با از همون مرغای م‌ش. اول خواهرک بعدم شوئر اومدن شام خوردیم یه کم نشستیم چایی و میوه خوردیم برگشتیم. بازم دهنمون سر خوابیدن بچه صاف شد😭

اخر هفته خوبی داشته باشید

خدایا! شکرت

375

سلاوووم

چند روزه می‌خوام خمیر جادویی درست کنم و نون صبحونه بپزم ولی تنبلیم میاد.  چند باری درست کردم خیلی خوب شده. چند ماه پیش پودر خمیر ترش خریدم امیدوارم کهنه نشده باشه. کاسه همسایه‌مون که برامون آش آورده بود هنوز خونه ماس. برا اونام می‌خوام بپزم. اون آش خورده نشد. من که از معده درد به خودم می‌پیچیدم. شوئرم گفت توش کشک داره لب نزد از کشک متنفره. املت پخت خورد. گاز رو هم کثیف کرد. 

چهارشنبه شب بچه‌ها رو بردیم سینما. شوئر صبح گفت بلیط رو از سینما تیکت رزرو کنم. منم به حامد پیام دادم برا امشب هستید گفت آره. بعد شوئر گفت من شاید کارم تموم نشه و نیام. ناهار هویج‌پلو درست کردم. آشپزخونه رو تمیز کردم. کل روز فسقلی بهونه گرفت و اذیتم کرد. اصلا نمی‌دونم اون روز چش بود. اعصابم خرد بود. دوست نداشتم تنها بچه رو ببرم. اما شوئر خودش رو رسوند و چند دیقه از شروع فیلم گذشته بود که رسیدیم. 

واکنش فسقلی جالب بود. فسقلی بچه‌ایه که آپشن نشستن روش نصب نشسته. حتی موقع غذا خوردن هم راه می‌ره. اما بخش زیادی از فیلم رو نشست. هر چند مطمئنم کلیت داستان رو متوجه نشد اما از صحنه‌ها و جزئیات و البته خوراکی‌های مضری که حامد خریده بود لذت برد. چند جا هم به شدت هیجان زده شد و می‌گفت حمله کنید... حمله کنید... آفرین... خخخ. شب وقتی ازش پرسیدم سینما رو دوست داشته؟ گفت اره خیلی. الانم هر وخ تبلیغ فیلمو می‌بینه می‌گه مام رفتیم اینجاها. بلیط شوئر و حامد پشت ما بود. فسقلی یه بار بلند شد و رفت پیش باباش چند دیقه نشست. بعد خواست دوباره بیاد پیش من که اشتباهی از ردیف ما رد شد و رفت ردیف جلوتر. چشاش دنبال من می‌گشت. صداش کردم زود اومد پیشم لباشو رو هم پیچونده بود. فک کرده بود گم شده. یه کم سفت بغلم کرد بعدم نشست سر جاش و فیلم دید. اینم اولین تجربه سینما رفتن دخترم.

بعد سینما برگشتیم خونه چون شوئر خیلی خیلی خسته بود. هویج پلوی ظهرشم نخورد. کله جوش با دوغ محلی درست کرد خورد. 

پنجشنبه شوئر گفت ناهار میاد خونه منم بسیار خوشحال شدم‌. ماهی سوخاری درست کردم. بعدم کنار هم خوابیدیم. عصر به شوئر گفتم شاید یه سر برم مزون پیش خواهرک بعدم برم خونه بابی. گفت شب بریم خونه ما؟ گفتم اکی. به هوای شب دیگه نرفتم جایی. چسان فسانم کردم یهو شوئر زنگ زد گفت من اومدم خونه بابی. تو چرا نیومدی؟ 🤣🤣🤣 خب من که نگفته بودم حتما. اومد دنبالمون و با هم رفتیم خونه بابی. شام خوردیم. آخر شب برگشتیم خونه. انقدددد با دوستام تو تلگرام حرفای بوقی زدیم که خنده ولو بودیم. حیف نمی‌شه اینجا گفت.

جمعه صبح منو شوئر بیدار شدیم تو بغل هم رفتیم تلگرام. من به حامد پیام دادم ظهر بریم یه جایی. گفت خخخ شوئرم داره اینو می‌گه. وای که چقد خندیدیم. به جای اینکه با هم هماهنگ کنیم با حامد هماهنگ می‌کنیم. رفتم دوش گرفتم صبونه خوردیم. سالاد درست کردم هله هوله ورداشتیم و زدیم بیرون. سر راه جوجه آماده هم دو طعم خریدیم. یه ساعت چرخیدیم تا بالاخره تصمیم گرفتیم بریم باغ. 

هوا عالی بود. بچه‌ها مشغول بازی بودن آقایونم مشغول آتیش کباب مام نشستیم به حرف زدن. عکسای مرضی اینا رو هم بالاخره دیدم. شب قبلم تولد خفنی رفته بودن عکس نگرفته بود 😣 

سفره رو انداختیم و ناهارو خوردیم. جوجه خیلی خوشمزه بودا. ولی تو طعم سبزیجاتش یه چیزی داشت که من در جا بهش آلرژی دادم. دهنمو و لبم شروع کرد به سوختن. ما گفتیم شب می‌خوایم بریم خونه رزی‌اینا. گفتن زنگ می‌زنی بگو ما هم میایم. اونا عیددیدنی رفته بودن خونه هم، دوست داشتن بازم برن. اما روشون نمی‌شد. یکی دو ساعت بعد ناهار برگشتیم فسقلی صاف رفت تو حموم شستمش. بعدم گفت می‌خوام بمونم آب بازی کنم. یه نیم ساعتی موند. چون خوب ناهار نخورده بود سیب زمینی سرخ کردم براش. 

ظرف مسافرتیای من سفیده. همون موقع جهیزیه که خریده بودم شوئر می‌گفت کاش سفید نمی‌گرفتی و من اهمیتی ندادم. چند بار که استفاده می‌شه مخصوصا لیواناش به خاطر نوشابه لک می‌شن. همه رو وایتکس زدم. جو گرفت از سبد و فلاسک هم همه چی رو وایتکس زدم. شوئر هم فسقلی رو از حموم دراورد و لباس پوشوند موهاشم خشک کرد و بعد غذاش خوابوندش. مام یه نیم چرت زدیم. 

زنگ زدم به رزی گفتم شب میایم خونتون برا بازدید عید که فرصت نشده بود. گفت خونه مامانشن. دیگه مام به حامداینا گفتیم حامد گفت پس ما میایم خونه شما. گفتم برو عامو ما خودمون جای دیگه چتریم داریم می‌ریم خونه مادرشوهرم خخخ. حاضر شدیم بریم خونه م‌ش. بعد رزی دوباره زنگ زد گفت تا ۹ و نیم میایم مام گفتیم بین ده تا ده و نیم ما میایم اما یادم رفت حامداینا رو بگم. زنگ زدم دوباره به حامداینا. اونا گفتن نه ما رومون نمی‌شه بی‌خبر بیایم. خلاصه گفتم باشه بابا من زنگ می‌زنم می‌گم شما می‌خواستین بیاین خونه ما، ما گفتیم می‌ریم اونجا شمام گفتین میاین. خخخ دروغم که نیست. زده بودیم رو آیفون چهار نفری با هم حرف می‌زدیم. از فکرم استقبال شد. منم می‌گفتم وای یه دونه باشم خدا حفظم کنه براتون. زنگ زدم به رزی اتفاقا خوشحال شد گفت دور هم بهتره. 

رفتیم خونه م‌ش معمولی بود. اخبار جدید اینکه خ‌ش دو هفته دیگه عقد می‌کنه و اینکه جاری به خونوادشم نگفته بارداره. پ‌ش با تموم نفرت می‌گفت چه اخلاقایی داره!!!! بعد شام که کوکو سبزی و کله جوش که به درخواست شوئر بود رفتیم خونه رزی اینا. سر راهم علی یه قرص گفته بود براش خریدیم.

یه کم بعدم حامداینا اومدن. راستش زیاد خوش نگذشت علی حالش خوب نبود. بی‌حوصله بود. به نظرم هر مشکلی هم داشته باشی باید با مهمون بگی و بخندی. تو قیافه نبودا بنده خدا. ناحوصله بود. رزی هم کلی حرص خورد که از تولد عکس نگرفته. گفتم مرضی فکر فضولی ما رو نمی‌کنیا. آلرژی‌ام از ظهرش بدتر شده بود. انگار که ادم چیز داغی بخوره و زبونش بسوزه. اونجوری بودم. آخر به ذهنم رسید که نکنه تو جوجه‌اش کیوی داشته که من بهش آلرژی خیلی شدید دارم. همه گفتن آره چون گوشتش خیلی نرم بود. شوئرم گفت احتمالا چون توش دونه‌های سیاه رنگی داشت که من فک کردم فلفله. خلاصه هنوزم خوبه خوب نشدم. قبل ۱۲ به بهونه ص‌ف‌ح‌ه آ‌خ‌ر برگشتیم خونه. 

امروز تا ۱۱  خوابیدم از خستگی. ناهارم مرغ پزیدم. الانم خواهرک داره میاد خونمون. 

فعلا دوستتون دارم

خدایا!شکرت