384
سلاوووم
فسقلی از شنبه صبح که بیدار شد گاهی تک سرفه خلطی میکرد. منم گفتم لابد آلرژیه کار خاصی نکردم. شیر گرم دادم بهش. اما از دوشنبه سرفههاش بیشتر شد. بازم تک سرفه یا دو سه تا سرفه بود ولی دفعاتش رفت بالا.
دوشنبه مامانبزرگم اومده بود خونه مامانم میخواستم برم ببینمش که مامی گفت چند روز رفت خونه داییام. زنداییام رفته خونه خواهرش که بچشو سقط کرده مامانبزرگمم رفته اونجا که داییام تنها نباشه.
منم با فسقلی رفتیم بیرون. یه نیم ست نقره دارم زنجیرش شکسته بود بردم برام درست کنن. اونجا که بودم از یه زنجیر نقره هم خوشم اومدم دل دل کردم بخرم یا نه که خریدم. 😁
برا فسقلی لباس میخواستم رفتیم هر چی گشتم چیز به درد بخور ندیدم اصلا. رفتیم بچه رو گذاشتم مزون. خودم رفت بالاخره یه چیزایی خریدم. همه لباسا آستین کوتاه شدن ولی هوا اینجا که رسما زمستونیه. بخاریا روشنه مردمم با ژیله یا گاهی کاپشن میان بیرون. منم به سختی چند دست لباس آستین بلند پیدا کردم. هوا گرم بشه هم تو خرداد غروبا باده سرده.
براش ساندویچ خریدم. شرطی شده میره مزون ساندویچ بخوره 😁 خب شبم میخواستیم بریم خونه مش. شوئر یه سری مدارک میخواس از خش بگیره. هی غصه خوردم این بچه چرا انقد سرفه میکنه. بابی هم اومد فسقلی رو دید بعد شوئر اومد و رفتیم.
اول رفتیم مغازه مش بود. یه کم خرید کردم یه زیرگلدونی یه بسته دستمال فایبرگلاس و دستگیره. باز وسیله کزتینگ خریدم ذوق مرگ بودم. رفتیم خونه خش شام عدسی گذاشته بود نمیدونست ما میریم کم درست کرده بود سیب زمینی تخم مرغم پخت و خوردیم.
فسقلی لباساشو رو میز پهن کرده بود با مشتری خیالیش حرف میزد میگفت این جنسا رنگ بندی هم داره، جنس دیگه هم بخواید داریم.... اینو ور میدارید؟ مبارکه. قابل نداره. رمزتون؟ بعد الکی کارت میکشید. 😂😂😂😂
دیگه یه کم درباره خونه خریدن حرف زدیم. سر همون پیشنهاد و... بعدم شوهر خش رو که ماشین نیاورده بود رسونیدیم. از این به بعد به شوهر خش میگم نیو دام. خخخخ خب؟
رفتیم برا فسقلی دارو خریدیم. رسیدیم خونه سرفههاش شدید شد. پیش خودم خوابوندم. بچم خیلی اذیت بود. اصلا نمیتونست بخوابه. تا پنج صبح رو پام بود. پنج تا نمیدونم چند هم رو پای شوئر بود چون من دیگه بیهوش شدم.
فرداش بچم حال عمومیش خوب بود سرفههاش اذیتش میکرد. نوبت دکتر گرفتم. خودمم میگفتم آلرژیه ولی باز مطمئن نبودم. عصر شوئر رفت سرکار گفت خودشو برا دکتر میرسونه ولی دیر زنگ زد خبر داد که نمیرسم بیام ببرمتون خودتون برید منم میام اونجا. منم هاپو شدم با عجله آژانس گرفتم رفتیم شوئر هم اومد. مطبشم که کم کم ۴۵ دیقه معطلی داره. همه بچهها مریض و ویروسی پر بودن. هوا هم سردددد رفتیم مانتو فروشی تا نوبتمون بشه. من از گشنگی داشتم هلاک میشدم. هی شوئر مانتو داد بپوشم. تا بالاخره بعد مدتها از یه مانتو خوشم اومد و پسندیدم. اونوخ شوئر گفت ولش کن. بعدا بیایم بخریم. بریم یه چیزی بخوریم 😐😐😐😐 عصبانی شدم بعدا شوئر میگه خب میگفتی خوشت اومده😐😐😐 خلاصه رفتیم کیک و شیرکاکائو خریدم تو راهروی مطب خوردیم. قندم پایین بود قشنگ خودم حس میکردم.
بعد ۱.۵ ساعت نوبتمون شد. دکتر فسقلی عالیه. بین این همه دکتر کودک تا حالا ندیدم هیچ دکتری بچه رو اینجوری معاینه کنه. اصلا کاری نداره برا چی رفتی. همونطوری که داری براش مشکل رو میگی بچه رو چکاپ کامل میکنه. گوش حلق بینی غدد لنفاوی قلب سینه انگشتا گردن چشم نفخ شکم... حتی پوشکشم باز میکنه معاینه میکنه وزن میکنه میده بهت. گفت به طرز تابلویی آلرژیه. دارو داد. یه داروی دیگه هم یه صفحه دیگه دفترچه نوشت گفت اگه بعد یه هفته خوب نشد اینو بدین و نیاید دیگه.
برگشتنی شوئر گفت بریم خونه بابی. رفتیم داروها رو بگیریم استارت ماشین خراب شد. گیر کرد تا خود خونه بابی ماشین در حال حرکت استارت میزد. رسیدیم از اونورم مامی و بابی از بیرون رسیدن. اونشب بدجوری سرد هم بود. شوئر ماشینو خاموش کرد ولی سوییچ تو ماشین گیر کرد و فرمون قفل شد. ما رفتیم تو آقایون یه نیم ساعتی کلنجار رفتن دیدن کاری نمیشه کرد. قفل کردن ماشینو تا فردا ببینن چی میشه کرد.
شام مامی اینا هم لوبیاچیتی بود و کوکوی سیب زمینی پخته از ظهر داشتن. خوردیم. منو مامی رفتیم تو اتاق قضیه پیشنهاد خونه رو براش تعریف کردم و ازش مشورت خواستم. اونم گفت فکراشو میکنه و میگه ولی نظرش رو موافقت بیشتر بود. قرار شد با بابی هم مشورت کنم.
چهارشنبه هم ناهار دمی گوجه عزیزم با مرغ چرخکرده درست کردم که عاشقشم. دیگه شوئر دیر اومد و غروب دیر رفت سرکار. خدا رو شکر صبح ماشین زود درست شده بود خرج زیادیم ورنداشته بود.
منم سیب زمینی و بادمجون حلقه کردم برا شب سرخ کنم. داشتم میرفتم حموم که رزی زنگ زد گفت شب نشینی با مرضی اینا میایم خونتون. منم سریع مرتب کردم. دستمال فایبرگلاسا چرتتتتتتت قبلا هم یه دونه یه برند دیگشو خریدم اون عالیه. ولی کهنه شده. این جدیدا لک میندازه فقط خوشگل و گلگلیان.
رفتم حموم حاضر شدم. شوئر اومد داشتیم درباره معایب و مزایای زندگی با خونواده تو یه ساختمون صحبت میکردیم که حامداینا اومدن. مرضی خونه مامانبزرگش شام خورده بود حامد اومد نشست سر شام ما. نیمرو هم درست کردم. با دمی گوجه ظهر خوردیم. شوئر و حامد همش با هم دعوا میکنن. من اصلا نمیفهمم چرا با هم دوستن. 🤣🤣🤣 مام به دعواهاشون میخندیم.
رزی اینام اومدن پذیرایی کردم. نشستیم تا یک شب حرف زدیم. بعد که رفتن جمع و جور کردیم و خوابیدیم.
پنجشنبه هم باقالی پلو با مرغ پختم. نمیدونم چرا باقالی های من سفت میشن. جدا میپزم سفت میشن، نمیپزم سفت میشن هر کاری میکنم انگار خوب نپختن. 😭 عصرم منتظر بودم شوئر بیاد بگه برنامه شب چیه ولی وقت عادی برگشت. زنگ زدیم به حامداینا گفتن یه سر میرن یه جایی بعد زنگ میزنن. دیر وقت شده بود که زنگ زدن مام گفتیم بیاین اینجا. بستنی و توتون خریدن اومدن.
اومدن قلیون چاقیدیم نشستیم تو آشپزخونه قلیون و چایی و میوه. بچهها هم بازی کردن. کلی حرف زدیم از هر دری. بعدم رفتیم تو هال بستنی خوردیم و ورق بازی کردیم. دو رفتن.
جمعه صبح یازده و نیم بیدار شدیم. صبونه مختصر خوردیم. شوئر رفت براشون بار رسیده بود تحویل گرفت منم فسقلی رو بردم پارک بازی کرد. شوئر اومد دنبالمون رفتیم خونه مامی. ناهار دعوت بودیم. سبزه ته بریون که غذای شمالیه درست کرده بود. بعد ناهارم یه کم نشستیم بعد منو شوئر اومدیم خونه فسقلی موند.
برای اولین بار استرس نبودنشو نگرفتم و راحت خوابیدم. 😁 شبم میخواستیم بریم خونه پسرعموی شوئر ولی شوئر حالش نگرفت بزنگه ببینه هستن یا نه بنابراین کنسل شد. غروب فسقلی رو آوردن ولی نیومدن تو رفتن.
شوئر هی گفت چی بخوریم گشنمه و... رفتم خامه و بربری خریدم با هم پاستا با سس آلفردو درستیدیم. البته بربری ربطی به پاستا نداشت همینجوری خریدم. الانم نشستیم پای سریال ☺
خدایا! به امید تو...
بسم الله الرحمن الرحیم