376
سلاوووم
شنبه بعد اینکه خواهرک با جایزه برا فسقلی اومد و بچم کلی ذوق کرد نشستیم به حرف زدن. بعدم پیام دادم به مامی و بابی با اصرار گفتم شام بیان اینجا. حالا اصلا نمیدونستم چی میخوام بپزم. بین لوبیاپلو و ماکارونی مونده بودم که آخر خواهرک گفت ماکارونی. دیگه مشغول شام شدم خواهرکم با فسقلی بازی کرد. وسطاشم حرف میزدیم.
شبم باز بابی اینا با جایزه برا فسقلی اومدن یه کم حرف زدیم شوئر و دامی هم اومدن شام خوردیم. خدا رو شکر خوشمزه شده بود. بعد شام و چایی و میوه رفتن. چون عیددیدنی خواهرکاینا هم محسوب میشد وقتی رفتن تازه یادمون افتاد عیدی ندادیم به خواهرک. سریع عیدیشو گذاشتیم تو پاکت و بدو بدو رفتم پایین و به زور بهش عیدی دادم.
یکشنبه هم شوئر گفت ناهار میاد منم دمی گوجه و دال عدس گذاشتم جارو هم کردم. ساعت ۳ شوئر اومد دمی رو با ماکارونی دیشبش ناهار خوردیم. سر غذا کلی درباره فراماسونری و آنوسیها حرف زدیم. یه مقاله هم دادم شوئر تا من ظرفا رو بشورم بخونه بعدم خوابیدیم. عصرم که چایی و میوه و اجیل اوردم بعد شوئر گفت شب میام بریم فروشگاه خرید. ساعت ۷اینا فسقلی رو فرستادم حموم زنگ زدم به شوئر گفتم شب چی شد؟ میریم؟ گفت شاید با حامد برن فوتبال اگه رفتن مرضی اینا شب میان اینجا. منم گفتم یه چیزایی بخره که شام ساندویچ مرغ بذارم خودم دوش گرفتم. شوئر اومد پشتشم مرضی اینا اومدن. مرغو گذاشتم بپزه. طالبی و ملون قاچ کردم و چایی دم کردم و با مرضی حرف زدیم. پیاز و فلفل دلمهای و قارچ و گوجه هم برا توی ساندویچ خرد کردم.
یه کم عکس دیدیم و غیبت کردیم بعدم ساندویچو درست کردم و مرضی هم یاد گرفت. خیلی خوشمزه میشه مزه کباب ترکی میده. نزدیک اومدن آقایونم مرضی گوجه خیارشور خرد کرد. منم میخواستم با مرغ سس درست کنم که اومدن.
حامد با سر و روی کاملا سرخ بیحال اومد پشتشم شوئر لنگون لنگون با پای زخمی. وحشت کردم گفت لگد حامد خورده به پاش و زخمی شده. خیلی ترسیدم و هول شدم ولی چیزی خاصی نبود خدا رو شکر گوشه ناخنش شکسته بود.
حامد گفت فشارم افتاده شربت شیره درست میکنی برام؟ درست کردم. بعدم کلی غر زدیم سرشون میرید ورزش سالم بشید نه اینکه خودتونو ناکار کنید. موقع برداشتن مواد ساندویچ فک میکردم خیلی زیاده اما وقتی کشیدم تو دیس حس کردم کمه هی خجالت میکشیدم. از هولم سسم یادم رفت درست کنم. دیگه سر شام که آوردم همه گفتن نه کم نبود اصلا چند قاشقم زیاد اومد. دیگه نمیدونم از کمی زیاد اومد یا واقعا زیاد بود.
حامدم حالش خوب نبود هی ما میگفتیم چی شده آخه؟ اونام هیچی نمیگفتن من تو اشپزخونه داشتم چایی میریختم مرضی هی گیر داد آخرم شوئر گفت بابا توپ خورده جای حساسش حالش خوب نیست 🤣🤣🤣🤣 دیگه به روی خودمون نیاوردیم. بعد چایی و میوه و همراهش بحثای سیاسی دیگه بچهها هم خسته شده بودن با هم دعواشون میشد اونام رفتن.
بعد شوئر به من گفت توپ خورده بود ... حامد گشاد گشاد راه میرفت شمام هی میپرسیدین چی شده؟ مام رومون نمیشد بگیم. بهش گفتم شنیدم و کلی خندیدیم 😂😂😂 خیلی هم خسته بودم اما شوئر هم ولو شده بود برا خودش منم کارای فسقلی رو کردم خوابوندمش و خوابیدم.
دوشنبه هم کلی کارای خونه رو کردم ظهرم خوابم نبرد. عصر با فسقلی کوکوی میکری پختم که ببرم برا همسایمون. نصف باقی مونده هم فسقلی رسما همشو خورد فقط سه تا موند. شوئر اومد ناهار باقالی پلوی مرغ لاپلو گذاشته بودم که شاممونم بود آوردم خوردیم. بعد شام سه تا کوکی باقیمونده رو آوردم برا شوئر هی تعریف کرد هی تعریف کرد. گفت از اینا بازم درست کن من دیشب آخر شب گشنم بود ولی چیزی نبود بخورم. منم دوباره براش درستیدم. زانوهام داشت میشکست کلی هم ظرف کثیف شده بود شستم.
سهشنبه هم صبح رفتم ناهار درست کردم. شوئر گفته بود قیمه بذاری. خورشتو که بار گذاشتم دیدم اقای ماشینی باقالی آورده. از پنجره بهش گفتم ۸ کیلو بکش دارم میام پایین. منم عجله داشتم چادر سر کردم برم اولین بار بود فسقلی چادر سرم میدید گفت مامان بالاخره برا تو هم چادر خریدیم. رفتم هویجم گرفتم آقاهه پول خرد نداشت بقیشم باز باقالی داد. اومدم بالا با فسقلی نشستیم به پاک کردن. وسطش برنجم گذاشتم. شوئر اومد سیب زمینی سرخ کردم و سالاد درستیدم ناهار خوردیم. بقیشم با هم پاک کردیم خیس کردم باقالیها رو خوابیدیم نزدیک ۷ بیدار شدیم.
فسقلی رو فرستادم حموم بازیشو کرد رفتم شستمش درآوردمش. خودمم دوش گرفتم. چسان فسان کردم رفتیم خونه مش. بیشام طبق معمول. منم به شوئر گفتم ساعت ده شبه بچه هیچی نخورده، من به درک. مش سینه مرغ و سیب زمینی سرخ کرد. شام خوردیم. من پیاز رو بسوزونم شوئر نمیخوره میگه معدم درد میگیره مش نصف پیازا رو سوزونده بود منم با محبت به شوئر گفتم پیازاشو نخور معدت درد میگیره. اونم گفت نه نمیخورم. به مش هم گفت پیازاش سوخته من نمیخورم. خش هم اومد بعد شام گفت عقدش نیمه شعبانه. چایی و میوه خوردیم برگشتیم. انقد فسقلی دیر خوابید که منو شوئرم دعوامون شد.
چهارشنبه هم از صبح رفتم خونه بابی ناهارم قیمه داشتن بازم. فسقلی خیلی کم خورد. خوابیدیم. پا شدیم دیدیم بابی رفته پیادهروی و مامی هم مزون. منو فسقلی هم رفتیم بیرون. من میخواستم مانتو و شومیز بخرم که چیزی پیدا نکردم. یه ریمل اسنس خریدم برا فسقلی هم گلسر. رفتیم مزون برا فسقلی ساندویچ خریدم بچم از گشنگی یه ساندویچو کامل خورد. گذاشتمش پیش مامی رفتم مانتو دیدم بازم ولی نخریدم.
بابی اومد دنبالمون رفتیم خونه مامی اش دوغ گذاشت با از همون مرغای مش. اول خواهرک بعدم شوئر اومدن شام خوردیم یه کم نشستیم چایی و میوه خوردیم برگشتیم. بازم دهنمون سر خوابیدن بچه صاف شد😭
اخر هفته خوبی داشته باشید
خدایا! شکرت
بسم الله الرحمن الرحیم