456

سلاوووم

می‌گن بعضیا بعد کرونا به افسردگی دچار می‌شن! گمونم منم شدم‌. حالم شبیه به هوای بهاریه. یه ساعت خوب، یه ساعت اشکی. دلم می‌گیره. اوضاع مملکت و فشار اقتصادی هم مزید بر علت شده.

من همیشه برای کار بیرون از خونه تنبل بودم. الان حس می‌کنم و می‌گم کاشششش کار می‌کردم. کاش برای خودم درآمد داشتم. می‌دونم اگه کاری هم باشه، زود خسته و دلسردم می‌کنه. اما دارم اذیت می‌شم. از خودم بدم میاد. از اینکه هیچ تلاشی نمی‌کنم و به بطالت می‌گذرونم‌. از اینکه دنبال استعدادام نرفتم. تو هیچ کاری ثابت‌قدم نیستم‌. انقدر این روزا به این چیزا فکر می‌کنم.  

امشب که شوئر اومد خونه بی دلیل بهش بی‌محلی کردم. نه بوسی، نه بغلی، نه کلام محبت آمیزی... هیچی. فکر می‌کنم خیلی اعتماد به نفسم رو نابود کرده. قدرت تصمیم‌گیریم رو کم کرده. قبل اومدنش کلی تو دلم بهش بد و بیراه می‌گفتم. 😢 هی پاپیچم شد که چته؟ جواب سربالا دادم تا اونم کشید کنار. گفتن این حرفا بهش تکرار مکرراته. وقتی درک نمی‌کنه. 😔 دوسش دارم، دوسم داره، با هم خوشبختیم. ولی این کارش رو اعصابمه. 

حس می‌کنم دارم از درون متلاشی می‌شم. هر چی رو خودم کار می‌کنم و می‌سازم بعد چند سال نابود می‌شه و افسردگی برمی‌گرده.

کاش لااقل کرونا نبود. می‌شد بیرون و تفریح رفت که وقت بگذره. فقط تو خونه نشستیم، تلویزیون و گوشی نگاه می‌کنیم و می‌خوریم. 😢 اینم شد زندگی؟

خدایا! شکرت.

455

سلاوووم

ممنونم از پیگیری و احوال‌پرسی‌هاتون. من خوب شدم. یعنی علائمی ندارم. گاهی ضعف و بدن‌درد می‌گیرم که گفتن ممکنه تا ماه‌ها باقی بمونه اما دلیل بر کرونا داشتن نیست. 

متاسفانه هم فسقلی کرونا گرفت هم شوئر. فسقلی دو شب تب خفیف کرد. دو سه روزی هم چشماش انگار پُر بود. درد نداشت. بی‌اشتهایی و بی‌خوابی نداشت. 

شوئر هم از چهارشنبه پیش علائم جدی‌اش شروع شد. به نظر خودش قبل از چهارشنبه هم‌ علائم داشت ولی چهارشنبه شدید شد. اما خفیف‌تر از من بود. رفت اسکن ریه، گفتن که درگیر نشده. فعلا که قرنطینه‌اس. 

اما بیچاره من! تو دوره نقاهتم و مجبورم عین بلدوزر کار کنم.‌ تمیزکاری اینا نه، هر دیقه آبمیوه بگیر، دمنوش، سوپ، غذای مقوی و کوه ظرفایی که جمع می‌شه و باید بشورم. چون خوردن لبنیات ممنوعه حتی صبونه هم باید درست کنم. 😢 خونم خیلی کثیفه. 

دعا کنید این روزا زوتر و به سلامتی برای همه مردم دنیا بگذره.

 

 

کسی تجربه کار رزین اپوکسی داره؟ 

 

 

خدایا! شکرت!

454

سلاوووم

بالاخره کرونا سراغ منم اومد. شنبه عصری بعد کارای خونه رفتم یه دوش گرفتم. کم‌کم سرفه‌هام شروع شد. چون همیشه خدا درگیر حساسیتم اهمیتی ندادم. شبم خونه حامداینا مهمون بودیم. رفتیم. 

یکشنبه با کسالت و سرفه خیلی کم بیدار شدم. با اینکه تعطیل بود شوئر رفته بود سرکار. فسقلی هم گریه می‌کرد که می‌خوام برم خونه بابابزرگ. بابی اومد دنبالش و رفت اونجا. 

منم با حالت خواب آلودگی شدید رفتم افتادم تو تخت و خوابیدم‌. اگه وقت دیگه‌ای بود خونه رو تمیز می‌کردم چون افتضاح کثیف و بهم ریخته بود. 

تا ساعت چهار که شوئر اومد و بیدارم کرد. از شب قبل آبگوشت گذاشته بودم. ناهار خوردیم و باز من خوابیدم. پشت قفسه سینه‌ام خیلی بد درد می‌کرد. بیدار شدیم با شوئر کارا رو تقسیم کردیم و انجام دادیم. اون جارو کرد و آشپزخونه رو شست. منم ظرفا رو شستم و گردگیری کردم. بابی فسقلی رو آورد. 

دوباره من خوابالو شدم. ولی نتونستم بخوابم. دوشنبه هم حالم بدتر بود. ضعف داشتم. سرفه نمی‌کردم و حالم رو به آبریزش و سرماخوردگی بود. بامداد سه‌شنبه بازم بیخواب بودم. آبریزشم شدید شده بود. شوئرو بیدار کردم و گفتم برو تو هال بخواب. 

لامصب از هفته قبل سبزی قرمه‌ای سفارش داده بودم که پاک کرده بیاره جلو در. صبح که من خواب بودم آورده و شوئر تحویل گرفته بود. دیگه مجبور شدم بشورم. گیج و ویج بودم. پهن کردم تا غروب خشک شه. غروب ریختم تو غذاساز خرد شه دیدم ضعیفتر از اونم که کار کنم. 

چهارشنبه صبح بسیار بدحال، با ابریزش و عطسه شدید، بدن درد وحشتناک بیدار شدم. خودمو تو اتاق قرنطینه کردم. شوئر سبزیا رو برد داد بیرون خرد کردن. فسقلیم گذاشت خونه م ش. بابی برام سوپ آورد گذاشت پشت در خونه. ورداشتم و خوردم. خوشمزه بود. بازم خوابم نبرد. غروب شوئر فسقلی رو از خونه م ش ورداشت و با کوبیده اومد. گذاشت پشت در اتاق. نارنج ریختم و خوردم دیدم مزه و بو نداره. غذا رو ول کردم، ادکلن بو کردم دیدم بویی نمی‌ده. زدم به مچم بازم بو نداشت. نارنج خالص ریختم تو قاشق خوردم بو و مزه نداشت.😐 فهمیدم کرونا گرفتم. به شوئر گفتم‌. 

شوئر هم بیچاره مجبور شد سبزی قرمه رو سرخ کنه ولی من اصلا بوشو نفهمیدم. تصمیم داشتم نرم دکتر. اما نیمه‌های شب دچار تنگی نفس شدم‌. 

پنجشنبه صبح رفتم دکتر. اسکن ریه نوشت و انجام دادم. گفت ریه‌هات درگیره. ولی کم. درمان دارویی رو شروع کرد. اما حالم رفته رفته بدتر شد. مجبور شدم جمعه دوی بامداد برم دکتر. چه بلایی سرم اومد موقع سرم زدن. 😭 رگام ورم می‌‌کرد. تنگی نفس شدید داشتم. اما اکسیژن خونم پایین نبود. جزئیات و عکسو تو کانال گذاشته‌ام. فسقلی هم خونه م ش مونده بود و من داشتم از دوریش می‌مردم. دو روز بچم شبا تو خونه بود و حداقل صداشو می‌شنیدم. خودشو نمی‌دیدم. م ش فیلمشو گذاشت اینستا یه عالمه گریه کردم دیدمش. 

ولی چاره چیه؟ براش بهتر بود که اونجا باشه. هنوزم اونجاست. بهش خوش می‌گذره می‌گه نمیام خونه. 😢 همبازی داره، نازشو می‌کشن. ولی دل من داره می‌ترکه از دوریش. 

الان خیلی بهترم. این بیماری سینوسیه. چند ساعت خوبی و فکر می‌کنی دیگه رفع شده، باز حمله می‌کنه و آدمو از پا می‌‌ندازه.

اگه شنبه شروع بیماریم بوده باشه امروز روز هشتمه. دکتر گفت بعد ۱۴ روز بیا تست آنتی بادی بده. ایشالله که بعد چهارده روز رفع بشه.

فقط دعام اینه که کسی رو تو اطرافیانم آلوده نکرده باشم.😔

شمام برامون دعا کنید.

خدایا! شکرت...

453

سلاوووم

خوبید؟ خیلی وقته ننوشتم. 😂 اتفاقا بی‌ماجرا هم نبودیم. شمال رفتیم. چهار روز موندیم. که سه روزش رو شوئر و دامی و بابی مشغول چمن‌زنی بودن!!! چهار ماه بود نرفته بودیم، علفا تا زانمون رسیده بود. روز چهارم رفتیم رودسر کنار ساحل، موقع برگشتن هم لنگرود رفتیم تو جنگلای پَرَشکوه. حالا این پرشکوه هم ماجرا داره. وقتی رو تابلو اسمش رو خوندیم من گفتم پُرشُکوه. شوئر گفت: نه فکر کنم پَرشُکوهه اسمش. آخرش فهمیدیم parashkooh درسته. 😂😂 

درسته شمال همش تو خونه بودیم ولی دورهمی‌هامون از غروب آفتاب تا نیمه شب کنار آتیش خیلی خوب بود. البته جز روز اول. چون همون روز که رسیدیم، بعد ناهار خبر فوت استاد شجریان پخش شد. کلی ناراحت شدیم. شب کنار آتیش چهارنفری کلی اشک ریختیم. روزهای بعد هم با دیدن خونوادشون تو اینستا گریه می‌کردیم.

ولی خب شبا کنار آتیش کباب می‌زدیم و آش می‌خوردیم و... خیلی خوب بود. یه شبم شوئر خوش صدام برامون خوند. 😍 یه شبم که من و شوئر و فسقلی حسابی رقصیدیم.

یکشنبه عصری ما برگشتیم. خواهرک اینا و مامی اینا موندن. سر راه ماشین خراب شد!!! به زور از رستم آباد خودمون رو رسوندیم رودبار ولی خدا رو شکر چیز مهمی نبود. سریع درست شد. یه چیزی که برام جالب بود این بود که تا وارد رودبار شدیم فسقلی در حالی که آب دهنش رو قورت می‌داد گفت: بابا زیتون پرورده بخر. 😂 بعد که رفتیم تعمیرگاه با ناراحتی گفت: مامان مگه همیشه از اینجا زیتون نمی‌خریدیم؟ 😂😂😂 گفتم: بذار ماشین درست شه می‌ریم می‌خریم. 

دیگه... چند بار حامد و رزی‌اینا اومدن خونمون. چند بارم ما رفتیم. مهم‌ترینش تولد حامد بود. خیلی بهمون خوش گذشت. آخرین تولدی که رفتیم تولد مجی آذر پارسال بود. دیگه بعد مدت‌ها تولد بهمون چسبید. ❤ شام مرضی پیتزا و پیراشکی خونگی درست کرده بود. ولی برام عجیب بود که هیچ سبزیجات یا سالادی کنارش نذاشته بود! البته وقتی رسیدیم دیس سبزیجات چیده بود که قبل شام با نوشیدنی بخوریم. ولی بدون سالاد بودن برام عجیب بود. 😂 اشپزخونه مرضی‌اینا باریکه. موقع قلیون همه رفته بودیم چپیده بودیم ته آشپزخونه. انگار جا قحطه. 😂 حتی من و مرضی اونجا رقصیدیم. 🤣🤣 عکسم گرفتیم. خیلی به این موضوع خندیدیم. جز اون رقص و قر کمر حامد و علی و شوئر هم کلی خندوندمون. 

هفته پیش جمعه، یهو م ش و بچه جاری بی‌خبر اومدن خونمون. خیلی خیلی کم پیش اومده که م ش بی‌خبر بیاد. شاید دو بار توی این هفت سال. اما گفت: بچه جاری اذیت می‌کرد منم به ب ش گفتم منو برسون خونه شوئراینا. دیگه یه کم حرف زدیم و چای و میوه خوردیم. گفت: ناهار نمی‌مونم. به شوئر گفتم: پاشو یه سر بریم سر خاک. م ش هم گفت: اتفاقا منم خیلی وقته نرفتم. بریم. رفتیم، به خاطر کرونا، بسته بود. فقط کسانی رو که، دور از جونتون، خاکسپاری داشتن راه می‌دادن. برگشتیم. اون مناطق قزوین پر از باغ و مزارع هست، کشاورزا این موقع سال میان محصولاتشون رو کنار جاده می‌فروشن. رفتیم تو یه جاده به سمت امامزاده‌ای، وای چه خوب بود😊 پر از محصولات کشاورزی. انقدر شور و حال داشت. یه کم خرید کردیم. فلفل دلمه خریدم پاپریکا درست کردم. کلم و گل کلم خریدم، ترشی و شور ریختم. لوبیاچیتی، گلابی و... چیزای خوشمزه. 😋😋 م ش خرید نکرد. چند دیقه‌ای من بچه جاری تو ماشین نگه داشتم اون پیاده شد رفت چند جا سر زد لوبیا سبز بخره اما نخرید. انقدر اون روز به من خوش گذشت. اصلا انرژی گرفتم.

برگشتیم شهر رفتیم کباب گرفتیم، بردیم خونه م ش ناهار بخوریم. دم کبابی یهو حامدو دیدیم داشت می‌رفت خرید. وایسادیم حرف زدیم‌. گفتم: شب میایم خونتون. 😂 

بعد ناهار من و شوئر برگشتیم خونه برای اینکه سبزیجاتمون پشت ماشین خراب نشه. فسقلی موند. شوئر که خوابید من مشغول شدم. شستم. فلفل دلمه‌ها خرد کردم و... بعد م ش زنگ زد و گفت: شام آبگوشت گذاشتم بیاید اینجا. رفتیم بعد شام، من رفتم تو اتاق دراز کشیدم جاری هم اومد یه عالمه حرف زدیم. دیگه انقد حامد پیام داد حوصلمون سر رفته بیاید اینجا، ساعت ۱۱ شب رفتیم.😂 خوش گذشت. برای فرداشم قرار باراجین گذاشتیم. فردا ظهر، رفتیم. به خواهرک اینام گفتم بیان. دم در با شوئر زرتی دعوامون شد چه دعوایی!!! سر هیچ و پوچ. کلا من دیگه محلش نذاشتم. البته نذاشتم کسی بفهمه‌. اونجام هیشکی نبود. ما رفتیم فدک تو آلاچیقا. خلوتتتتت. انقد منظره پاییزی خوب بود. با خواهرک و مرضی یه عالمه عکس گرفتیم. آقایونم جوجه درست کردن. بعد ناهارم سه تایی خانومانه حرف زدیم. ولی از همه بیشتر به فسقلی خوش گذشت. با غروب آفتاب راه افتادیم سمت شهر. جاده شلوغ بود. همه انگار فدک رو رد کرده بودن رفته بودن بالاتر. قرار بود با خواهرک بریم یه پلاسکویی. رفتیم و یه مقدار خریدای خوشگل کردیم. از همه بیشتر عاشق یه شیشه مخصوص برا رب و دوتا شیشه کوچولو که برای پاپریکا خریدم شدم. سر راه برگشتن هم سه کیلوهویج خریدیم که شور گل کلم رو تکمیل کنم. شوئر هم هی دور و برم موس‌موس می‌کرد که محلش بذارم. تو دلم گفتم تا چند روز باهات همینجوری سرسنگینم که حالت جا بیاد. خودم تنها ظرفای پیک‌نیک رو شستم! خریدا رو شستم! ترشی و شور رو ریختم. دو سه ساعتی زمان برد. شوئر فسقلی رو برد حموم. برا شام نون پنیر گردو و نون و ماست حاضر کرد. 😂 اومد  نازم رو کشید که برم شام بخورم. اما بازم دو سه روز به برق بودم تا اینکه دیگه اومد کلی بغل و بوس و عاشقتم و... راه انداخت تا بخشیدمش‌. 

یه کم لباس اینا برای خودم خریدم. یه بوت و روسری هم از اینستا خریدم. بوت کوچیک بود مرجوع کردم. باید برم حضوری بخرم. اما چیزی که خیلی خیلی خیلی بهم چسبید، دو سه روز پیش بود. می‌خواستم برم بند ساعتمو درست کنم. فسقلی نیومد. گفت: می‌خوام خونه همسایه بمونم و بازی کنم. خانم همسایه هم گفت کجا می‌بریش تو سرما و کرونا؟ بذار بمونه. منم رفتم برای خودم خریدای ریزه میزه کردم. دو جفت گوشواره خریدم. یکیش آدم برفی گوگولی بود که تو کانال عکسشو گذاشتم. جوراب فانتزی و لباس زیر برا خودم خریدم. همه رو قایم کردم فسقلی نبینه. 😂 دیروز یکی از جورابامو پوشیدم. فسقلی اومد چپ‌چپ نگام کرد و گفت: جوراب خودته مامان؟ 😒😒 اصلا تحمل نداره برای خودم چیز خوشگل بخرم. 😂 ای تو روحت بچه که به عمه‌ات رفتی. 🤣🤣🤣

دیشب رفتیم هایپر. برنج و گوشت ابگوشتی هم خریدیم. وقتی خریدا رو حساب کرد شد ۵۵۰ اینا. من انقد خوشحال شدم. تو دلم گفتم چه کم شد با اینکه برنج و گوشت داره. شوئر فیش رو گرفت و کامل نگاه کرد  و به صندوقدار  گفت: خانم برنج رو حساب نکردین!!!! خود صندوقدار هم شوکه شد. یعنی ۳۲۰ تومن رو نزده بود. واقعا اگه کسی می‌خواست بپیچونه می‌تونست. اون لحظه دلم خیلی برای صندوقداره سوخت. خجالتم کشید پیش ما. در سکوت برای برنجم فیش زد و ما رفتیم. به شوئر گفتم: وقتی مبلغ رو گفت من از خیلی کیف کردم. فکر کردم چطوری انقد کم شد؟ 😂😂😂 

وای چقدر چرت و پرت گفتم. شاید چند تا عکس تو کانال گذاشتم.

رهای عزیزم. خواب خیلی جالبی دیدی. نمی‌دونم چرا نمی‌تونم برات کامنت بذارم. امیدوارم حالت زودتر خوب شه عزیزم. 

بقیه کامنتا رو هم امروز، فردا تایید می‌کنم. 

خدایا! شکرت. 

خدایا! شکرت 

452

سلاوووم

سگ تو روح بلاگفا. 😡😡😡😡🤬🤬🤬🤬

انقدر گفتنی داشتم ولی الان یادم نیست. کانال رو یه هفته‌ای پابلیک می‌کنم اگه باز این نکبت خان به فنا رفت جایی برای نوشتن داشته باشم. 

نوشتن تو وبلاگ یه حال دیگه داره.

دلم خرید می‌خواد😭😭😭 خرید حسابی. یه چهار پنج تومنی سود بورسی تو کارتمه. دلم نمیاد خرج کنم. منتظرم سهام عدالت کامل آزاد شه برم طلا بخرم. بورسم سر در نمیارم علی برام خرید و فروش می‌کنه. 

مشغول کدبانوگری و کارای پاییزی‌ام. اینا از برکات کرونا و خونه‌نشینیه. وگرنه هیچ سالی از این خبرا نبود. کرفس، شوید، بادمجون کبابی و... شوئر می‌گه هفته دیگه بریم شمال. اونجا سبزی قرمه بگیریم تو حیاط سرخ کنیم. تاکید می‌کنم شمال خونه خودمونه و تفریح نمی‌ریم. 

م ش از دیروز رفته ویلای عمه کوچیکه، با هم رب بپزن. شوئر گفت برای ما هم پنجاه کیلو گوجه بگیره و بپزه. 😊 طبق گفته جاری جان، پنجاه کیلو گوجه، ده کیلو رب می‌ده. برا هفت هشت ماهمون بسه. 

شیره از همسایمون خریدم. خودشون پختن. آقا چه شیره‌ای!!! عین عسل. من شیره دوست ندارم اما این خیلی خوشمزه‌اس. 

پیازم به شوئر گفتم بخر سرخ کنیم گفت: ولش کن. 😁

این حال این روزای کورنایی و قرنطینه تقریبیه. بازم میام حرف می‌زنم.

آدرس کانال: wfl_mahtab@

خدایا! شکرت

451

سلاوووم

 یه کوچولو مونده تا پاییز😍 

بابی همچنان پشت و پهلو درد داره. به زی زی گفتم از آشناشون که پزشک داخلی خیلی معروف و حاذقیه وقت بگیره براش. همون چهارشنبه وقت گرفت. منم هر چی به بابی زنگ می‌زدم خواب بود. انقد نخوابیدم تا بالاخره بیدار شد و گفتم: سریع حاضر شو و برو دکتر. رفت سونو هم کرد و خدا رو شکر هیچی نبود. اما هنوز کمردرد داره. 😔

 همون چهارشنبه عصری، دیگه خوابم نبرد پاشدم خمیر جادویی درست کردم پیتزا بپزیم. خمیر که آماده شد فسقلی و دختر همسایه رو که تو حیاط بودن صدا کردم بیان پیتزا بپزیم. سفره انداختم کف آشپزخونه بهشون خمیر و وسایل دادم مشغول شدیم. دوتایی کیف می‌کردن، اما وسط کار مامان دختره اومد و به زور بردش که برن جایی. انقد بچه گریه کرد و دلم براش سوخت. کیفش کور شد. پیتزاشو فسقلی درست کرد نگه داشتم فرداش بهش بدم. فسقلی رو فرستادم حموم. پیتزاها رو گذاشتم تو فر. از حموم که اومد حسابی گرسنه شده بود و یه پیتزا رو کامل خورد. 

شبم که شوئر اومد خودم یه برش خوردم اما شوئر یه تابه بزرگ پیتزا خورد!🙄 استوره‌ای* هستن این پدر و دختر در پیتزا خوردن. 

فسقلی آی بهونه گرفت و گریه کرد. سر اینکه عروسکش خونه همسایه جا مونده بود و اونا نبودن. به زور خوابوندمش. 

پنجشنبه صبح با صدای در زدن بیدار شدیم. فسقلی رفت درو باز کرد. بعد گفت: گردنم درد گرفت. یک قشقرقی راه انداخت و جیغ می‌کشید. الکی نمی‌کرد. واقعا درد می‌کشید. خیلی ترسیدم. زنگ زدم به شوئر، با ماشین علی بیرون شهر بودن. گفت: الان پیاده می‌شم و با ماشین عبوری برمی‌گردم. نذاشتم. دختر همسایه هاج و واج نگاه می‌کرد. پیتزاشو دادم بهش و گفتم برو خونتون. به تیچر السا هم زنگ زدم و گفتم امروز نیا. نه می‌ذاشت پماد بمالم و نه حوله داغ بذارم‌. انقد آروم آروم گردنش رو ماساژ دادم و با کلک براش پماد ویشکا مالیدم که دردش افتاد. بعد دو ساعت پا شد و رفت خونه همسایه پی بازی. 😐 فقط منو سکته داد. انقد ترسیده بودم که حالم بد بود. دراز به دراز افتادم تو تخت تا انرژیم برگرده. 

بعد استراحت تازه پا شدم یه ماکارونی سر هم بندی کردم. بچه‌ها اومدن بالا. غذاشونو دادم. گفتم فسقلی رو بخوابونم. بچه همسایه رو فرستادم خونه، چند دیقه بعدش مامانش زنگ زد و گفت: دخترمو بفرستید بیاید. گفتم: چند دیقه پیش اومده که. گفت: نیومده! دوباره وحشت کردیم دویدیم بیرون من جلوی خرپشته پیداش کردم. 😐 تا حالا چند بار رفته بالاپشت بوم شوئر دیده و اوردتش پایین. به نظرم نسبت به سنش خیلی بچگونه‌تر رفتار می‌کنه. مثل بچه‌های یه ساله اصلا نمی‌دونه خطر چیه! اینم دومین ترس اون روز بود. فسقلی رو خوابوندم، خودمم خوابیدم. شوئر ساعت ۴ اومد. گفتم: غذات تو یخچاله و دوباره خوابم برد. 

بیدار که شدم دیدم شوئر چای دم کرده، نشستیم دوتایی خوردیم. فسقلی رفت بازی، شوئرم گفت: حاضر شید برم کارمو انجام بدم بیام بریم خرید. 

۷ رفت و ۹ بهش زنگ زدم گفت: تا یه ربع دیگه میام. 😐 بچه‌ها رو برداشتم اومدیم پایین. خانم همسایه هم اومد یه کم حرف زدیم تا شوئر بالاخره ۹ و نیم اومد. رفتیم هایپرکیپر. خریدامونو کردیم. برنج می‌خواستیم و خرده ریز. یه سینی گوگولی پلاستیکی خریدیم‌. فسقلی هم رفت تو بازیگاهش یه کم بازی کرد. شد ۵۰۰ و خرده‌ای. 

نشستیم تو ماشین به شوئر گفتم: فشارم افتاد! گفت: یه چیزی می‌خوردی از خوراکیا. گفتم نه بابا قیمتو دیدم فشارم افتاد. 😂 باز رفت از پروتئینی کالباس و پنیر و خیارشور و نون خرید گفت: ساندویچ کالباس پنیر درست کنم. گفتم: آخه این چه کاریه مرد؟ گوشتمون تموم شده. همین پولو یه کیلو گوشت می‌خریدی. 😐 رسیدیم خونه، گفتم: فقط فاسد شدنیا رو بیار بالا. حال شستشو ندارم‌. گفت: باشه. داشتیم میومدیم بالا آقای ح رو دیدیم. حس کردم ناراحته. شوئر یه کم بعد اومد گفت: باز با طبقه دومیه دعواشون شده! ما رفته بودیم بیرون دعوا کرده بودن. 😐😐😐 حالا خانم طبقه دومی شمارمو گرفته هر روز تو واتس‌اپ پیام می‌ده. 😂 هر دوشون سعی می‌کنن با ما دوست باشن یارکشی کنن. 

شب دو خوابیدیم‌. شوئر تا فسقلی رو بخوابونه من بیهوش شدم اصلا نفهمیدم کی اومد سرجاش خوابید. 

دیگه جمعه هم مشغول خونه بودیم. شوئر رفت حیاط رو جا رو کرد. منم خریدا رو ضدعفونی کردم. جارو و تی کشیدم. 

همون موقع رزی زنگ زد که شب با مرضی اینا میایم خونه نویی‌تون. گفتم: مرضی گفت من زودتر خبرت می‌کنم شب خونه مامانمیم. قرار شد یه شب دیگه بیان.

شوئرم تراس رو کرد دسته گل و موکت انداخت. چند سری لباس شستم. ناهار تن ماهی و کته و سیرگوجه خوردیم.  فسقلی انقد سر و صدا کرد نذاشت بخوابیم. 

پا شدیم باز من مرتبی و تمیزکاری کردم. شوئر رفت حیاط دو تا قالیچه کوچیک اتاق خوابا رو شست.  

چسان فسان کردیم رفتیم خونه مامی. سالگرد ازدواجشون بود. یه شکلات خوری نو داشتم، کادو کردم ببرم. مامی شام شیرین قاتق و شامی رودباری گذاشته بود. 😋 کیک خوشمزه هم خودش پخته بود. یه عالمه عکس گرفتیم‌. وای سر یکی از عکسا که من و خواهرک و مامی زشت افتاده بودیم انقدر خندیدیم که من اشکام می‌ریخت.

برگشتیم خونه، فسقلی زود خوابید. من و شوئر دوتایی تو سکوت شب تو تراس سیگار کشیدیم و خوابیدیم. نصفه‌های شب با صدای گریه فسقلی بیدار شدیم. شوئر دویید تو اتاقش. گفت: پام درد می‌کنه. شوئر پاشو بست و ماساژ داد تا دوباره خوابش برد. من مدت‌ها طول کشید تا خوابم ببره. صبح بیدار شدم دیدم شوئر صبحونه حاضر کرده و تو تراس داره می‌خوره. چای ریختم و رفتم پیشش. 

خونه دسته‌گله، فسقلیم خوابه. ناهارم مامی شیرین قاتق داده، یه چیزی هم کنارش باید برا شوئر بدرستم چون غذای شب مونده نمی‌خوره. 

دیروز که با هم کارای خونه رو می‌کردیم سرشار از حس خوب بودم‌. هزاران بار خدا رو شکر کردم. به شوئر گفتم: چقدر مزه می‌ده آدم تو خونه‌ای کار کنه که مال خودشه. 😊

خدایا! شکرت.  

* واژگانی مثل استوره، ارستو، افلاتون و... که ریشه اروپایی دارن باید با "ت" نوشته بشن نه با "ط". 

450

سلاوووم

 

پنجشنبه شب خونه خواهرک دعوت بودیم. 😍 از وقتی کرونا اومده، مهمونی اینجوری، دعوتی با شام مفصل فقط افطار خونه جاری رفتیم. پنجشنبه دومین بار بود. هر چند که با دوستامون کم و بیش رفت و آمد داریم. اما رابطه‌های دوستانه ما خیلی غیررسمی و خودمونیه. مثلا املت درست می‌کنیم با هم می‌خوریم، یا حتی مثلا حامد می‌خواد بیاد خونه ما، شوئر می‌گه: شام نداریم یه چیزی هم سر راه بگیر بیا شام بخوریم. 😂

 

خلاصه پنجشنبه رفتیم و خیلی خوب بود. 😊 خواهرکم فسنجون و کرفس درست کرده بود. با سالاد مفصل و مخلفات. بعد شامم کلی حرف زدیم و عکس گرفتیم. مامی و بابی ساعت ۱۲ رفتن ما تا دو موندیم. من و خواهرک تو اتاق حرف زدیم و آقایونم فیلم دیدن. دلمون باز شد. خواهرک ناهار فردامونم داد. 

جمعه صبح فیلم بنفشه آفریقایی رو دیدیم. خیلی خوشم اومد. به قول "علیرضا امتیاز" آموزش رواداری بود. بعدشم شوئر رفت یه کم انباری رو مرتب کرد. غذاها رو گرم کردم و خوردیم و من و فسقلی نفهمیدیم چطوری خوابمون برد. غروب به پیشنهاد شوئر رفتیم هایپر استار. تازه افتتاح شده، جز اون فروشگاه کوروشی که من و فسقلی دو سه هفته پیش رفتیم، بعد مدت‌ها بود که سه نفری می‌رفتیم هایپر. جلوی در تب رو می‌گرفتن و دستکش می‌دادن و اجباری باید دستا رو با الکل می‌شستیم. خودِ فروشگاهم هیبتی خارجی داشت. 😂 اما خداییش خوب نبود. هم برندا کم بودن، هم تخفیفا و قیمتا جالب نبود. هایپر کیپر یه چیز دیگه‌اس. واقعا نهایت تلاشمونو کردیم که کم و درست خرید کنیم. وقتی چیزای واجب مثل وسائل صبحونه اما بازم ۴۸۰ تومن شد. 😔 این حجم از گرونی فاجعه‌اس. 

اومدیم خونه شستیم و جا به جا کردیم، بعدشم سوسیس درست کردم و خودمم سالاد خورد. سمفونی نهم رو دیدیم و خوابیدیم. انقد پادرد و کمردرد داشتم که خوابم نمی‌برد. شوئر برام مسکن آورد. بهش گفتم: دخترتو خوابوندی، منم باید بخوابونی. 😁 اونم بغلم کرد و موهامو نوازش کرد تا خوابیدم. 😍 

شنبه هم عصری فسقلی رو با دوچرخه بردم پارک نزدیک خونه‌. هم تاب و سرسره سوار شد هم دوچرخه سواری کرد. شامم یه سوپ ورمیشل خوشمزه پخته بودم. موقع برگشتن سه کیلو لوبیاسبز  و یه کم قارچ خریدم، اومدم خونه شستم. شوئر که اومد رفت دوش گرفت. بعد گفت من با سوپ سیر نمی‌شم. براش سوسیس تخم مرغ با فلفل دلمه و قارچ درست کردم. با فسقلی خوردن. فیلم سورنجانم دیدیم. 

یکشنبه صبح تا ظهر مشغول لوبیاها بودم. ناهارم لوبیاپلو با ماست خیار درست کردم. چند روزیه که قرص فلوکستین می‌خورم. اشتهامو خیلی کم کرده. من عاشق لوبیاپلوئم اما چون گشنم نمی‌شه یه کفگیر و نیم برا خودم کشیدم نصفش موند. ✌🏽✌🏽✌🏽شوئر موند خونه که دوستش بیاد ماهواره رو نصب کنه. رسیور نو سفارش داده بودیم. رفت بالاپشت بوم کابلش رو کشید. بعدم یه کار کرد تو خونه، منم جارو و طی زدم. اما آقاهه نیومد. 😐 عدسی درست کردم. فسقلی نخورد گفت نیمرو می‌خوام. مهمان‌خانه ماه نو رو دیدیم. رفتم یه دوش توپپپپپ گرفتم حسابی سرحال شدم. 

دوشنبه هم تیچر فسقلی اومد. سومین جلسه‌اش بود. فسقلی کلی بهونه گرفت که دخترهمسایه هم بیاد سرکلاس. اجازه ندادم. تیچرش خوب بلده با بچه‌ها کنار بیاد. راضی‌اش کرد. بعد رفتن تیچر فرستادمش حموم. ناهارم مرغ و سیب زمینی سرخ کرده بودم ماشالله یه عالمه خورد من کیف کردم. 😊 

آقای ماهواره‌ای عصری اومد. تا حدود یازده شب کار کرد. جالب اینکه هممون ماسک زده بودم. منم سوپ شیر گذاشته بودم یک بوی خوبی می‌داد. دیدم دیروقته به شوئر گفتم: سوپ می‌کشم بخورید. ریختم براشون ماسکاشونو درآوردن و خوردن😂😂😂 چه ماسک زدنی بود آخه؟ دختر همسایه هم خونه ما بود. با فسقلی لباس مجلسی پوشیده بودن و ملکه بازی می‌کردن. فکرم می‌کردن خیلی خوشگل شدن. 🤣 

دیروزم ناهار آبگوشت گذاشتم. از صبح دختر همسایه خونه ما بود. بعد ناهار فسقلی رفت اونجا. منم نفهمیدم چطوری یهو خوابم برده بود؟🤔 پاشدم دیدم ساعت چهار و نیمه. قرار بود برای بابی نوبت دکتر بگیرم. کمرش درد می‌کنه‌ زنگ زدم به دکتر خودم منشی گفت زودتر از یکشنبه وقت ندارم. زنگ زدم یه دکتر دیگه نوبت روز داد. یه کم اتاق خواب رو تمیز کردم، پاشدیم با فسقلی رفتیم بیرون. تا آخر خیابونمون رفتیم. می‌خواستم برا فسقلی دو دست لباس پاییزه بخرم، انقد گرون بود پولم به یه دست بیشتر نرسید. حالا منطقه ما ارزون‌تره نسبت به جاهای دیگه. قبل اینکه اینجا ساکن بشیم هم برا خرید میومدیم اینجا. خب با اینکه منطقه خوبیه، آدماش به باکلاسی خونه قبلیمون نیستن. به شوئر می‌گم، می‌گه: اونجا سرمایه‌دارای قزوین ساکن بودن. اینجا قشر متوسطن. یه کمم خرده ریز خریدیم. فسقلی رو بردم پارک یه ساعتی بازی کرد ساعت ۹ برگشتیم خونه. شوئرم ناهار نیومده بود، شام داشتیم. غذاها رو گرم کردم و خوردیم. 

فسقلی هی بهونه می‌گرفت و گریه می‌کرد. به شدت خوابش میومد و نمی‌خواست بخوابه. بردمش تو اتاقش براش قصه گفتم و لالایی خوندم. همدیگه رو بغل کردیم و خوابید. چون خوابوندن فسقلی با شوئره بهم چسبید. 

خدایا! شکرت

 

449

سلاوووم

یه وبلاگی بود اون وقتا، نویسنده‌اش از همه چیز و همه کس جز شوهرش ناراضی بود. مثلا از خواهرش تنفر داشت. از پدر و مادرش بد می‌گفت. از زمین و زمان شکایت می‌کرد. وقتی رفت برا زایمان و اومد خاطره زایمانش رو بنویسه، شروع نکرده و نخونده مطمئن بودم آخرش گله و شکایت و نارضایتیه. بعد که خوندم دیدم بعلللله! با دکتر و عوامل بیمارستان دعواش شده، با رضایت شخصی سر ۲۴ ساعت (جای ۴۸ ساعت) مرخص کردنش. بعد زایمانش از شوهرشم ناراضی بود.

یه کانالی هم هست و می‌خونم همینجوریه. آخه اصلا درک نمی‌کنم این حجم از نارضایتی رو. مگه می‌شه تو کل نوشته‌ها یه جمله مثبت نباشه؟ مگه می‌شه همه چیز به نظرش بد بیاد؟ خانمه شاغله، حالا شغل مهمی هم نداره اما چون نصف روز از خونه بیرونه همش خسته‌اس. به نظرم که با توجه به روحیاتش کارکردنش اشتباه محضه. مخصوصا با دو تا بچه کوچیک. حالا گیرم که درآمدشون کمتر می‌شه ولی واقعا ارزش این همه عذاب رو داره؟ 

بعضیا نه، غرغر می‌کنن اما جنبه‌های مثبت رو هم می‌بینن. زندگیشون سیاه و سفید نیست. می‌دونن توی روز دقایقی هست که آدم لذت می‌بره و دقایقی که اذیت می‌شه. 

 

 

 

انقدررررر دلم سفر می‌خواد. دوست دارم برم اصفهان. 

گفتم سفر یادم افتاد. دختردایی شوئر پرستار بیمارستان کرونایی‌هاست. قبل عید ما رو سایید با کادر درمان. هر دیقه در خانه بمانیم و کادر درمان بیچاره شده استوری می‌کرد. اما از بعدِ عید، یکسره مهمونی و پارتی و رستوران و سفر استوری می‌کنه. 😐 دیگه خبری از کادر درمانِ خسته نیست.

دوست خودمم که پرستار کرونایی‌هاست تو گروه ما رو سایید. چند وقت پیش، لفت داد. پرسیدیم چرا؟ گفت حجم پیاما زیاده وقت ندارم بخونم عصبی می‌شم‌. کارام کمتر شد برمی‌گردم. بعد استوریاش شروع شد! سفر و شمال و... دیروزم با دوستاش رفته بود یه کافه تو سرای سعدالسلطنه که مرکز مسافره و کلا هم گفتن بازار قزوین از همه جای شهر آلوده‌تره. جالب‌تر اینکه ماسکم نزده بودن. 😐 اون موقع که تو گروه بود ما رو نابود می‌کرد بس که می‌ترسوند. تا از گروه رفت، استوریاشو رو کرد. 😂

چندبارم من داروخونه رفتم دریغ از ماسک که یه کدومشون بزنن!!!

درسته که همه از کرونا خسته شدن و رفتارا تا حدی طبیعیه. ولی خود کادر درمان بیشتر از همه شاکی‌ان از مردم. خب مردم هم مثل شما. والا. 

 

شما چطورید؟ بیرون می‌رید؟ رفت و آمد دارید؟ سفر چی؟ رفتید؟ 

 

من تو این هفته شنبه با خواهرک رفتم خرید. یکشنبه شب هم رفتیم خونه م ش. سه شنبه هم با فسقلی رفتیم یه دوری زدیم. امشبم خواهرم شام دعوت کرده. 

شاید شمال هم بریم. شمال که ما می‌ریم خونه خودمون. برای گردش هم می‌ریم جنگلای بکر. البته اون منطقه که خونه ما هست، حتی یه مورد کرونا هم نداشته خدا رو شکر. 

 

 

شمام برام بنویسید. چطوری با کرونا زندگی می‌کنید؟ 

خدایا! شکرت...

 

448

سلاوووم

روزای آخر شهریور برای من همیشه یادآور شروع مدرسه و دانشگاه و استرس بوده، دوسش نداشتم هیچ‌وقت. اما آخ جون که پاییز تو راهه. پاییز، آبان ماه، بهترین و زیباترین ماهِ سال. ماه یکی شدن من و شوئر، ماه دنیا اومدن دخترم. 😊هر چند  تو چند سال اخیر که حسابی از فضای درس و دانشگاه دور شدم ‌روزای آخر شهریورم به نظرم زیبا میاد. 

امروز، سالروز عمل کمرمه. درست یکسال پیش تو چنین روزی، رفتم زیر تیغ جراحی و چهار تا پلاتین و دو تا پروتز مصنوعی به عنوان دیسک، برای همیشه تو کمرم جا گرفت. 

از سال پیش تا حالا، چقدر زندگیم تغییر کرده. پارسال رو تخت بیمارستان بودم، امسال تو خونه خودمون، خونه‌ای که با خون‌دل خریدیم و سه دونگشم به نام منه، جارو زدم و تی کشیدم. 😊 

بنابراین باید با هر نفس خدای خودمو شکر کنم. باید درس بگیرم و قبول کنم که زندگی پر از بالا و پایینه.

پنجشنبه برای فسقلی کتابای پیش دبستانی رو خریدم. دارم باهاش درس می‌خونم. تو علوم و ریاضی خیلی خوبه. مخصوصا ریاضی. با شوق کتاب کارش رو انجام می‌ده. اما زیاد با نوشتن فارسی اکی نیست. خسته می‌شه. می‌گه: چه کار خسته‌کنندیه من فکر کردم هیجان انگیره😂 با تیچرشم صحبت کردم خصوصی بیاد خونه و زبانش رو درس بده. 

 مشغول جا به جایی و جاگیر شدن تو این خونه هستیم. رفته‌رفته دارم بهش علاقمند می‌شم و عادت می‌کنم. جز روز اول، دلتنگی برای خونه قبلی نداشتم. حتی با ماشین از جلوش رد شدیم و دلم نخواستش. شوئر که رفته بود خونه رو تحویل بده، می‌گفت: اصلا دلم نمی‌خواست اونجا بمونم. این خونمون رو دوست دارم. دلم گرفت اونجا. خدا رو برای این موضوع هم باید شکر کنیم. 

دیروز خواهرک از صبح اومد اینجا. طفلک هال و اتاق ما رو تمیز کرد. چند تا وسیله رو با هم مرتب کردیم. یه سری وسیله رو گذاشت بالای کمد. دیگه آشپزخونه موند که هر چی اصرار کرد نذاشتم تمیز کنه. بعد ناهار فرستادمش بخوابه. خودم هنوز موقع خواب ظهر استرس بی‌دلیل می‌گیرم که متاسفانه اذیتم می‌کنه. اما سعی می‌کنم بهش غلبه کنم. خلاصه من دیروز خوابم نبرد. تا خاله و خواهرزاده خواب بودن رفتم حموم حسابی. گفته بودم عاشق کیسه کشیدنم؟ حموم رو داغ می‌کنم بخار بگیره، با کیسه مامان‌دوز سنتی و زبر میوفتم به جون پوستم😁 کاملا دهه شصتی خودمو می‌شورم. 😂 روشورمون تموم شده باید بریم بخریم. 

عصری هم با خواهرک و فسقلی رفتیم بیرون خدا رو شکر اینجا هم مرکز خرید و پر مغازه‌های جورواجوره. فروشگاه کوروش دقیقا روبروی کوچمونه. سوپر مارکت سه تا در با خونه فاصله داره، پر از مغازه لباس‌فروشی و کفش و لوازم آرایشیه. یه پاساژ خوشگلم بعد چهارراهمونه که من دیروز اولین بار بود می‌رفتم. رفتیم یه پلاسکو تو پاساژ، بانکه‌هاشو آف زده بود، سه تا بانکه شیشه‌ای متوسط ۱۲ تومن. هر دومون خریدیم. بعدم خواهرک برا فسقلی یه موشی کوکی اسباب بازی خرید، منم چند تا گلسر گرفتم. لاک خواست نخریدم. چون اسباب بازی خریده بود. گریه زاری راه انداخت اما نذاشتم خواهرکم بخره. دیگه گشتیم، خواهرک لباس زیر خرید. بعدم اومدیم وسایل رو گذاشتیم تو انبار، رفتیم لوازم آرایشی سر کوچه (مرکز خریدا اون سر کوچه‌ان، لوازم آرایشی که رفتیم این سر کوچه) خواهرک مداد ابرو خرید. 

یه خرده پول دارم می‌خوام خرج پوستم کنم. کرم دور چشمم تموم شده، صبحا بیدار می‌شم یه خط زیر چشم چپم میوفته. اونجا که نداشت. باید برم داروخونه. قبلنا استی لادر می‌زدم، اما دلار گرون شد دیگه نشد بخرم. بعدش از دختر خالم اوریف لیم می‌خریدم که اونم دیگه کارش رو جمع کرد. باید برم تو برندای ایرانی چیز خوب و مناسب پیدا کنم. خواهرک می‌گه بایودرما خوبه. کرم صورتم هنوز کلینک دارم، تاریخ مصرفم داره. همون موقع که دلار ارزون بود چند تا خریده بودم. دیروز یه عالمه رژ لب خوشرنگ دیدم، اما نفس خویش غلبه کردم و نخریدم که پولم کم نشه برای کرمای مراقبتی. 

ساعت نه شب برگشتیم، شام سیب زمینی و تخم مرغ آبپز کردم. فیلم جان‌دار رو گذاشتیم و نگاه کردیم. خوب بود به نظرم.

امروزم خودم آشپزخونه رو تمیز کردم. یه پرده تور برا آشپزخونه زدیم. دیروز روبان پنج‌سانتی صورتی خیلی روشن خریدم و باهاش پاپیون درست کردم. پرده آشپزخونه رو باهاش بستم. ببینیم برا عید پولی دستمون می‌رسه که شید بزنیم؟ بین شید و زبرا کدوم بهتره؟ خودم از شید خوشم میاد. آشپزخونه اصلا دید نداره، نورشم زیاده نمی‌خوام چیزی بزنم که نورش رو کم کنه. فقط برای زیبایی می‌خوام بزنم. 

شوئر می‌گه برا عید جکوزی هم بخریم. از الان خودمو تو جکوزی تصور می‌کنم و اون تو کیسه می‌کشم‌😂

خدایا! شکرت.

447

سلام

این پست رو یکشنبه ساعت ده و نیم شب شروع می‌کنم و نمی‌دونم که کی تموم می‌شه. 

نه روزه که توی خونه خودمونیم. هنوز جا به جا نشدیم‌. کابینت یه کم خرده‌‌کاری داره، با اینکه دوبار کف آشپزخونه رو شستیم بازم شستن لازم داره و منتظریم که بیاد کابینت رو تموم کنه. 

الان شوئر داره حموم رو می‌سابه. توی این روزا من و شوئر بدون اینکه به جایی بخوریم دوش ایستاده گرفتیم و فسقلیم خونه مامی رفت حموم. جرمی که تو حموم گرفته بود قابل گفتن نیست! به قول شوئر حتی اگه سالی یک بار هم حموم رو جرم‌گیر می‌ریختن و می‌شستن اینجوری نمی‌شد. اما از اینجا که دراز کشیدم می‌بینم کاشی سرامیکای حموم می‌درخشن. 😍 

شیرآلات رو عوض کردیم. شیر آشپزخونه نیاز به لوله‌کش داره و هنوز مونده، بقیه رو علی اومد عوض کرد. روشویی نو رو هم بست. کلید پریزا رو هم شوئر باز کرده بود و من تو خونه قبلی شسته بودم‌. زحمت اونا رو هم علی کشید. 

فریزرمون یخ می‌زد اونم علی درست کرد😁 وقتی اسباب آوردیم بابی یکسره غر زد که برو یخچال‌ساز بیار. دو روز بی‌یخچال بودیم آخه. شوئر واقعااااااااا وقت نداشت. وقتی اونم علی درست کرد به بابی گفتم: دیدی گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی؟ کمِ کم ۱۵۰ باید پول یخچال ساز می‌دادیم الان مجانی درست شد. 

غر بعدی بابی سر آبگرمکن بود. چرا شوئر قبل اسباب‌کشی درست نکرده، چون آب گرم نمی‌شد. اما رفتیم یهو پکیج خریدیم‌. خونه شوفاژ نیست ولی یهو پکیج خریدیم برا وقتی که شوفاژ کردیم‌. 

بابی واقعا هی غر می‌زد و از شوئر ایراد می‌گرفت. حس می‌کرد شوئر داره کوتاهی می‌کنه ولی واقعا اینطوری نبود. البته می‌فهمم یه کم از عصبانیت بابی به خاطر این بود که نمی‌تونست خیلی کمکمون کنه به دلیل وضعیت جسمانی‌اش. اما روزی که اسباب آوردیم، با خواهرک ایستادن و اشپزخونه رو تمیز کردن و چیدن. 

اسباب تو کارتن رو شوئر و حامد و بابی چند سرویس با ماشین آوردن. البته بابی پله و اسباب بالا پایین نمی‌کرد. 

فرداش هم باربری که باهاش وعده کرده بودیم برای اثاث بزرگ پیچوند. 🤦‍♀️ نمی‌دونم تو همه شهرا اینجوریه یا فقط قزوین، اما اینجا من قشری به بدقولی و دبه کار بودن این قشر ندیدم. دیگه من و خواهرک تو خونه جدید بودیم، شوئر رفته بود خونه قبلی با کارگرا بیان، که اینجوری شد. 

برگشتیم خونه قبلی من بالای بیست بار زنگ زدم به باربریای مختلف همه یا قیمت پرت می‌گفتن یا می‌گفتن نمیایم. یکی بالاخره قبول کرد. گفت آدرسو تو واتساپ بفرستید. تو واتساپ که پیام دادم گفت: سلام خوبی؟ مبلا همینه که تو عکسه؟ پروفایلم یه عکس از خودم بود. 😑 از ترس شوئر فوری عوض کردم. به شوئر گفتم این یارو چقدر پرروه. من می‌ترسم بپیچونه. شوئر زنگ زد و گفت: خانمم آدرسو براتون فرستاد، متوجه شدین یا متوجتون کنم؟ 🤣 بعد یکی دو ساعته مرده دوباره زنگ زد با شوئر سر قیمت چونه زدن و به توافق رسیدن. گفت: فردا ۹ صبح ماشین میاد. فرداش ساعت ۹ پیام داد که ماشینمون خراب شده.😐

باز هی زنگ اینور، زنگ اونور، آخر شوئر نیسان گرفت. اونا هم خداییش خیلی کار کردن، تونستن ۳ سرویس بیارن ولی قرارمون ۶۰۰ بود، ۷۷۰ گرفتن. 

بازم یه نیسان وسائل تو خونه مونده بود اما چون خرده ریز بودن شوئر خودش آورد. از همون شب هم تختامونو علم کردیم و خونمون موندیم.

وقتی سرویس آخر رو بار زدن شوئر گفت بیاید بریم. رفتم تو خونه تقریبا خالی چرخیدم و در و دیوارش رو نگاه کردم. تنها خونه مستاجریمون که دوسش داشتم. تجربه‌های خوبی داشتم تو اون خونه. روزای سخت و شاد زیاد داشتیم. دوسش داشتم. 

از فرداشم مامی و خواهرک میومدن برا کمک و چیدمان. 

از همه اینا بهتر همبازی شدن دخترکم، با دخترای همسایه خوبه. آرزوی من برآورده شد. یادمه چند پست قبل، توی تیرماه نوشته بودم که فسقلی نتونست با دوستاش بازی کنه، زمینم خورد. من اون شب تا نیمه‌های شب گریه کردم. دلم برا بچم می‌سوخت. انگار خدا دعامو شنید و همبازی قسمتش کرد. 

یادم نیس، چقدرررر طول کشید تا تو خونه قبلی جا افتادیم. ولی اینجا طول کشیده. هنوز کارتن‌های جا به جا نشده هست. آخه منم نمی‌تونم زیاد کار کنم. کاری هم نیست که کسی کمکم کنه. باید خودم بچینم که بدونم چی به چیه. تلویزیون هم هنوز وصل نشده. پرده‌ها هم.

 

محرم غریبانهای بود. فقط شب تاسوعا با حامداینا رفتیم پارک خیابونشون. تو خیابون صندلی با فاصله چیده بودن و روضه می‌خوندن. ما تو پارک نشستیم‌. یه ساعتی اونجا بودیم بعدم رفتیم خونه حامداینا. شام پختیم و خوردیم. امسال فقط دوبار غذای نذری به دستمون رسید. بازم خدا رو شکر. 

قصد دارم سئو یاد بگیرم، کسی تجربه‌ای داره؟ 

خدایا! شکرت