سلاوووم
یه کوچولو مونده تا پاییز😍
بابی همچنان پشت و پهلو درد داره. به زی زی گفتم از آشناشون که پزشک داخلی خیلی معروف و حاذقیه وقت بگیره براش. همون چهارشنبه وقت گرفت. منم هر چی به بابی زنگ میزدم خواب بود. انقد نخوابیدم تا بالاخره بیدار شد و گفتم: سریع حاضر شو و برو دکتر. رفت سونو هم کرد و خدا رو شکر هیچی نبود. اما هنوز کمردرد داره. 😔
همون چهارشنبه عصری، دیگه خوابم نبرد پاشدم خمیر جادویی درست کردم پیتزا بپزیم. خمیر که آماده شد فسقلی و دختر همسایه رو که تو حیاط بودن صدا کردم بیان پیتزا بپزیم. سفره انداختم کف آشپزخونه بهشون خمیر و وسایل دادم مشغول شدیم. دوتایی کیف میکردن، اما وسط کار مامان دختره اومد و به زور بردش که برن جایی. انقد بچه گریه کرد و دلم براش سوخت. کیفش کور شد. پیتزاشو فسقلی درست کرد نگه داشتم فرداش بهش بدم. فسقلی رو فرستادم حموم. پیتزاها رو گذاشتم تو فر. از حموم که اومد حسابی گرسنه شده بود و یه پیتزا رو کامل خورد.
شبم که شوئر اومد خودم یه برش خوردم اما شوئر یه تابه بزرگ پیتزا خورد!🙄 استورهای* هستن این پدر و دختر در پیتزا خوردن.
فسقلی آی بهونه گرفت و گریه کرد. سر اینکه عروسکش خونه همسایه جا مونده بود و اونا نبودن. به زور خوابوندمش.
پنجشنبه صبح با صدای در زدن بیدار شدیم. فسقلی رفت درو باز کرد. بعد گفت: گردنم درد گرفت. یک قشقرقی راه انداخت و جیغ میکشید. الکی نمیکرد. واقعا درد میکشید. خیلی ترسیدم. زنگ زدم به شوئر، با ماشین علی بیرون شهر بودن. گفت: الان پیاده میشم و با ماشین عبوری برمیگردم. نذاشتم. دختر همسایه هاج و واج نگاه میکرد. پیتزاشو دادم بهش و گفتم برو خونتون. به تیچر السا هم زنگ زدم و گفتم امروز نیا. نه میذاشت پماد بمالم و نه حوله داغ بذارم. انقد آروم آروم گردنش رو ماساژ دادم و با کلک براش پماد ویشکا مالیدم که دردش افتاد. بعد دو ساعت پا شد و رفت خونه همسایه پی بازی. 😐 فقط منو سکته داد. انقد ترسیده بودم که حالم بد بود. دراز به دراز افتادم تو تخت تا انرژیم برگرده.
بعد استراحت تازه پا شدم یه ماکارونی سر هم بندی کردم. بچهها اومدن بالا. غذاشونو دادم. گفتم فسقلی رو بخوابونم. بچه همسایه رو فرستادم خونه، چند دیقه بعدش مامانش زنگ زد و گفت: دخترمو بفرستید بیاید. گفتم: چند دیقه پیش اومده که. گفت: نیومده! دوباره وحشت کردیم دویدیم بیرون من جلوی خرپشته پیداش کردم. 😐 تا حالا چند بار رفته بالاپشت بوم شوئر دیده و اوردتش پایین. به نظرم نسبت به سنش خیلی بچگونهتر رفتار میکنه. مثل بچههای یه ساله اصلا نمیدونه خطر چیه! اینم دومین ترس اون روز بود. فسقلی رو خوابوندم، خودمم خوابیدم. شوئر ساعت ۴ اومد. گفتم: غذات تو یخچاله و دوباره خوابم برد.
بیدار که شدم دیدم شوئر چای دم کرده، نشستیم دوتایی خوردیم. فسقلی رفت بازی، شوئرم گفت: حاضر شید برم کارمو انجام بدم بیام بریم خرید.
۷ رفت و ۹ بهش زنگ زدم گفت: تا یه ربع دیگه میام. 😐 بچهها رو برداشتم اومدیم پایین. خانم همسایه هم اومد یه کم حرف زدیم تا شوئر بالاخره ۹ و نیم اومد. رفتیم هایپرکیپر. خریدامونو کردیم. برنج میخواستیم و خرده ریز. یه سینی گوگولی پلاستیکی خریدیم. فسقلی هم رفت تو بازیگاهش یه کم بازی کرد. شد ۵۰۰ و خردهای.
نشستیم تو ماشین به شوئر گفتم: فشارم افتاد! گفت: یه چیزی میخوردی از خوراکیا. گفتم نه بابا قیمتو دیدم فشارم افتاد. 😂 باز رفت از پروتئینی کالباس و پنیر و خیارشور و نون خرید گفت: ساندویچ کالباس پنیر درست کنم. گفتم: آخه این چه کاریه مرد؟ گوشتمون تموم شده. همین پولو یه کیلو گوشت میخریدی. 😐 رسیدیم خونه، گفتم: فقط فاسد شدنیا رو بیار بالا. حال شستشو ندارم. گفت: باشه. داشتیم میومدیم بالا آقای ح رو دیدیم. حس کردم ناراحته. شوئر یه کم بعد اومد گفت: باز با طبقه دومیه دعواشون شده! ما رفته بودیم بیرون دعوا کرده بودن. 😐😐😐 حالا خانم طبقه دومی شمارمو گرفته هر روز تو واتساپ پیام میده. 😂 هر دوشون سعی میکنن با ما دوست باشن یارکشی کنن.
شب دو خوابیدیم. شوئر تا فسقلی رو بخوابونه من بیهوش شدم اصلا نفهمیدم کی اومد سرجاش خوابید.
دیگه جمعه هم مشغول خونه بودیم. شوئر رفت حیاط رو جا رو کرد. منم خریدا رو ضدعفونی کردم. جارو و تی کشیدم.
همون موقع رزی زنگ زد که شب با مرضی اینا میایم خونه نوییتون. گفتم: مرضی گفت من زودتر خبرت میکنم شب خونه مامانمیم. قرار شد یه شب دیگه بیان.
شوئرم تراس رو کرد دسته گل و موکت انداخت. چند سری لباس شستم. ناهار تن ماهی و کته و سیرگوجه خوردیم. فسقلی انقد سر و صدا کرد نذاشت بخوابیم.
پا شدیم باز من مرتبی و تمیزکاری کردم. شوئر رفت حیاط دو تا قالیچه کوچیک اتاق خوابا رو شست.
چسان فسان کردیم رفتیم خونه مامی. سالگرد ازدواجشون بود. یه شکلات خوری نو داشتم، کادو کردم ببرم. مامی شام شیرین قاتق و شامی رودباری گذاشته بود. 😋 کیک خوشمزه هم خودش پخته بود. یه عالمه عکس گرفتیم. وای سر یکی از عکسا که من و خواهرک و مامی زشت افتاده بودیم انقدر خندیدیم که من اشکام میریخت.
برگشتیم خونه، فسقلی زود خوابید. من و شوئر دوتایی تو سکوت شب تو تراس سیگار کشیدیم و خوابیدیم. نصفههای شب با صدای گریه فسقلی بیدار شدیم. شوئر دویید تو اتاقش. گفت: پام درد میکنه. شوئر پاشو بست و ماساژ داد تا دوباره خوابش برد. من مدتها طول کشید تا خوابم ببره. صبح بیدار شدم دیدم شوئر صبحونه حاضر کرده و تو تراس داره میخوره. چای ریختم و رفتم پیشش.
خونه دستهگله، فسقلیم خوابه. ناهارم مامی شیرین قاتق داده، یه چیزی هم کنارش باید برا شوئر بدرستم چون غذای شب مونده نمیخوره.
دیروز که با هم کارای خونه رو میکردیم سرشار از حس خوب بودم. هزاران بار خدا رو شکر کردم. به شوئر گفتم: چقدر مزه میده آدم تو خونهای کار کنه که مال خودشه. 😊
خدایا! شکرت.
* واژگانی مثل استوره، ارستو، افلاتون و... که ریشه اروپایی دارن باید با "ت" نوشته بشن نه با "ط".