454
سلاوووم
بالاخره کرونا سراغ منم اومد. شنبه عصری بعد کارای خونه رفتم یه دوش گرفتم. کمکم سرفههام شروع شد. چون همیشه خدا درگیر حساسیتم اهمیتی ندادم. شبم خونه حامداینا مهمون بودیم. رفتیم.
یکشنبه با کسالت و سرفه خیلی کم بیدار شدم. با اینکه تعطیل بود شوئر رفته بود سرکار. فسقلی هم گریه میکرد که میخوام برم خونه بابابزرگ. بابی اومد دنبالش و رفت اونجا.
منم با حالت خواب آلودگی شدید رفتم افتادم تو تخت و خوابیدم. اگه وقت دیگهای بود خونه رو تمیز میکردم چون افتضاح کثیف و بهم ریخته بود.
تا ساعت چهار که شوئر اومد و بیدارم کرد. از شب قبل آبگوشت گذاشته بودم. ناهار خوردیم و باز من خوابیدم. پشت قفسه سینهام خیلی بد درد میکرد. بیدار شدیم با شوئر کارا رو تقسیم کردیم و انجام دادیم. اون جارو کرد و آشپزخونه رو شست. منم ظرفا رو شستم و گردگیری کردم. بابی فسقلی رو آورد.
دوباره من خوابالو شدم. ولی نتونستم بخوابم. دوشنبه هم حالم بدتر بود. ضعف داشتم. سرفه نمیکردم و حالم رو به آبریزش و سرماخوردگی بود. بامداد سهشنبه بازم بیخواب بودم. آبریزشم شدید شده بود. شوئرو بیدار کردم و گفتم برو تو هال بخواب.
لامصب از هفته قبل سبزی قرمهای سفارش داده بودم که پاک کرده بیاره جلو در. صبح که من خواب بودم آورده و شوئر تحویل گرفته بود. دیگه مجبور شدم بشورم. گیج و ویج بودم. پهن کردم تا غروب خشک شه. غروب ریختم تو غذاساز خرد شه دیدم ضعیفتر از اونم که کار کنم.
چهارشنبه صبح بسیار بدحال، با ابریزش و عطسه شدید، بدن درد وحشتناک بیدار شدم. خودمو تو اتاق قرنطینه کردم. شوئر سبزیا رو برد داد بیرون خرد کردن. فسقلیم گذاشت خونه م ش. بابی برام سوپ آورد گذاشت پشت در خونه. ورداشتم و خوردم. خوشمزه بود. بازم خوابم نبرد. غروب شوئر فسقلی رو از خونه م ش ورداشت و با کوبیده اومد. گذاشت پشت در اتاق. نارنج ریختم و خوردم دیدم مزه و بو نداره. غذا رو ول کردم، ادکلن بو کردم دیدم بویی نمیده. زدم به مچم بازم بو نداشت. نارنج خالص ریختم تو قاشق خوردم بو و مزه نداشت.😐 فهمیدم کرونا گرفتم. به شوئر گفتم.
شوئر هم بیچاره مجبور شد سبزی قرمه رو سرخ کنه ولی من اصلا بوشو نفهمیدم. تصمیم داشتم نرم دکتر. اما نیمههای شب دچار تنگی نفس شدم.
پنجشنبه صبح رفتم دکتر. اسکن ریه نوشت و انجام دادم. گفت ریههات درگیره. ولی کم. درمان دارویی رو شروع کرد. اما حالم رفته رفته بدتر شد. مجبور شدم جمعه دوی بامداد برم دکتر. چه بلایی سرم اومد موقع سرم زدن. 😭 رگام ورم میکرد. تنگی نفس شدید داشتم. اما اکسیژن خونم پایین نبود. جزئیات و عکسو تو کانال گذاشتهام. فسقلی هم خونه م ش مونده بود و من داشتم از دوریش میمردم. دو روز بچم شبا تو خونه بود و حداقل صداشو میشنیدم. خودشو نمیدیدم. م ش فیلمشو گذاشت اینستا یه عالمه گریه کردم دیدمش.
ولی چاره چیه؟ براش بهتر بود که اونجا باشه. هنوزم اونجاست. بهش خوش میگذره میگه نمیام خونه. 😢 همبازی داره، نازشو میکشن. ولی دل من داره میترکه از دوریش.
الان خیلی بهترم. این بیماری سینوسیه. چند ساعت خوبی و فکر میکنی دیگه رفع شده، باز حمله میکنه و آدمو از پا میندازه.
اگه شنبه شروع بیماریم بوده باشه امروز روز هشتمه. دکتر گفت بعد ۱۴ روز بیا تست آنتی بادی بده. ایشالله که بعد چهارده روز رفع بشه.
فقط دعام اینه که کسی رو تو اطرافیانم آلوده نکرده باشم.😔
شمام برامون دعا کنید.
خدایا! شکرت...
بسم الله الرحمن الرحیم