سلاوووم

خوبید؟ خیلی وقته ننوشتم. 😂 اتفاقا بی‌ماجرا هم نبودیم. شمال رفتیم. چهار روز موندیم. که سه روزش رو شوئر و دامی و بابی مشغول چمن‌زنی بودن!!! چهار ماه بود نرفته بودیم، علفا تا زانمون رسیده بود. روز چهارم رفتیم رودسر کنار ساحل، موقع برگشتن هم لنگرود رفتیم تو جنگلای پَرَشکوه. حالا این پرشکوه هم ماجرا داره. وقتی رو تابلو اسمش رو خوندیم من گفتم پُرشُکوه. شوئر گفت: نه فکر کنم پَرشُکوهه اسمش. آخرش فهمیدیم parashkooh درسته. 😂😂 

درسته شمال همش تو خونه بودیم ولی دورهمی‌هامون از غروب آفتاب تا نیمه شب کنار آتیش خیلی خوب بود. البته جز روز اول. چون همون روز که رسیدیم، بعد ناهار خبر فوت استاد شجریان پخش شد. کلی ناراحت شدیم. شب کنار آتیش چهارنفری کلی اشک ریختیم. روزهای بعد هم با دیدن خونوادشون تو اینستا گریه می‌کردیم.

ولی خب شبا کنار آتیش کباب می‌زدیم و آش می‌خوردیم و... خیلی خوب بود. یه شبم شوئر خوش صدام برامون خوند. 😍 یه شبم که من و شوئر و فسقلی حسابی رقصیدیم.

یکشنبه عصری ما برگشتیم. خواهرک اینا و مامی اینا موندن. سر راه ماشین خراب شد!!! به زور از رستم آباد خودمون رو رسوندیم رودبار ولی خدا رو شکر چیز مهمی نبود. سریع درست شد. یه چیزی که برام جالب بود این بود که تا وارد رودبار شدیم فسقلی در حالی که آب دهنش رو قورت می‌داد گفت: بابا زیتون پرورده بخر. 😂 بعد که رفتیم تعمیرگاه با ناراحتی گفت: مامان مگه همیشه از اینجا زیتون نمی‌خریدیم؟ 😂😂😂 گفتم: بذار ماشین درست شه می‌ریم می‌خریم. 

دیگه... چند بار حامد و رزی‌اینا اومدن خونمون. چند بارم ما رفتیم. مهم‌ترینش تولد حامد بود. خیلی بهمون خوش گذشت. آخرین تولدی که رفتیم تولد مجی آذر پارسال بود. دیگه بعد مدت‌ها تولد بهمون چسبید. ❤ شام مرضی پیتزا و پیراشکی خونگی درست کرده بود. ولی برام عجیب بود که هیچ سبزیجات یا سالادی کنارش نذاشته بود! البته وقتی رسیدیم دیس سبزیجات چیده بود که قبل شام با نوشیدنی بخوریم. ولی بدون سالاد بودن برام عجیب بود. 😂 اشپزخونه مرضی‌اینا باریکه. موقع قلیون همه رفته بودیم چپیده بودیم ته آشپزخونه. انگار جا قحطه. 😂 حتی من و مرضی اونجا رقصیدیم. 🤣🤣 عکسم گرفتیم. خیلی به این موضوع خندیدیم. جز اون رقص و قر کمر حامد و علی و شوئر هم کلی خندوندمون. 

هفته پیش جمعه، یهو م ش و بچه جاری بی‌خبر اومدن خونمون. خیلی خیلی کم پیش اومده که م ش بی‌خبر بیاد. شاید دو بار توی این هفت سال. اما گفت: بچه جاری اذیت می‌کرد منم به ب ش گفتم منو برسون خونه شوئراینا. دیگه یه کم حرف زدیم و چای و میوه خوردیم. گفت: ناهار نمی‌مونم. به شوئر گفتم: پاشو یه سر بریم سر خاک. م ش هم گفت: اتفاقا منم خیلی وقته نرفتم. بریم. رفتیم، به خاطر کرونا، بسته بود. فقط کسانی رو که، دور از جونتون، خاکسپاری داشتن راه می‌دادن. برگشتیم. اون مناطق قزوین پر از باغ و مزارع هست، کشاورزا این موقع سال میان محصولاتشون رو کنار جاده می‌فروشن. رفتیم تو یه جاده به سمت امامزاده‌ای، وای چه خوب بود😊 پر از محصولات کشاورزی. انقدر شور و حال داشت. یه کم خرید کردیم. فلفل دلمه خریدم پاپریکا درست کردم. کلم و گل کلم خریدم، ترشی و شور ریختم. لوبیاچیتی، گلابی و... چیزای خوشمزه. 😋😋 م ش خرید نکرد. چند دیقه‌ای من بچه جاری تو ماشین نگه داشتم اون پیاده شد رفت چند جا سر زد لوبیا سبز بخره اما نخرید. انقدر اون روز به من خوش گذشت. اصلا انرژی گرفتم.

برگشتیم شهر رفتیم کباب گرفتیم، بردیم خونه م ش ناهار بخوریم. دم کبابی یهو حامدو دیدیم داشت می‌رفت خرید. وایسادیم حرف زدیم‌. گفتم: شب میایم خونتون. 😂 

بعد ناهار من و شوئر برگشتیم خونه برای اینکه سبزیجاتمون پشت ماشین خراب نشه. فسقلی موند. شوئر که خوابید من مشغول شدم. شستم. فلفل دلمه‌ها خرد کردم و... بعد م ش زنگ زد و گفت: شام آبگوشت گذاشتم بیاید اینجا. رفتیم بعد شام، من رفتم تو اتاق دراز کشیدم جاری هم اومد یه عالمه حرف زدیم. دیگه انقد حامد پیام داد حوصلمون سر رفته بیاید اینجا، ساعت ۱۱ شب رفتیم.😂 خوش گذشت. برای فرداشم قرار باراجین گذاشتیم. فردا ظهر، رفتیم. به خواهرک اینام گفتم بیان. دم در با شوئر زرتی دعوامون شد چه دعوایی!!! سر هیچ و پوچ. کلا من دیگه محلش نذاشتم. البته نذاشتم کسی بفهمه‌. اونجام هیشکی نبود. ما رفتیم فدک تو آلاچیقا. خلوتتتتت. انقد منظره پاییزی خوب بود. با خواهرک و مرضی یه عالمه عکس گرفتیم. آقایونم جوجه درست کردن. بعد ناهارم سه تایی خانومانه حرف زدیم. ولی از همه بیشتر به فسقلی خوش گذشت. با غروب آفتاب راه افتادیم سمت شهر. جاده شلوغ بود. همه انگار فدک رو رد کرده بودن رفته بودن بالاتر. قرار بود با خواهرک بریم یه پلاسکویی. رفتیم و یه مقدار خریدای خوشگل کردیم. از همه بیشتر عاشق یه شیشه مخصوص برا رب و دوتا شیشه کوچولو که برای پاپریکا خریدم شدم. سر راه برگشتن هم سه کیلوهویج خریدیم که شور گل کلم رو تکمیل کنم. شوئر هم هی دور و برم موس‌موس می‌کرد که محلش بذارم. تو دلم گفتم تا چند روز باهات همینجوری سرسنگینم که حالت جا بیاد. خودم تنها ظرفای پیک‌نیک رو شستم! خریدا رو شستم! ترشی و شور رو ریختم. دو سه ساعتی زمان برد. شوئر فسقلی رو برد حموم. برا شام نون پنیر گردو و نون و ماست حاضر کرد. 😂 اومد  نازم رو کشید که برم شام بخورم. اما بازم دو سه روز به برق بودم تا اینکه دیگه اومد کلی بغل و بوس و عاشقتم و... راه انداخت تا بخشیدمش‌. 

یه کم لباس اینا برای خودم خریدم. یه بوت و روسری هم از اینستا خریدم. بوت کوچیک بود مرجوع کردم. باید برم حضوری بخرم. اما چیزی که خیلی خیلی خیلی بهم چسبید، دو سه روز پیش بود. می‌خواستم برم بند ساعتمو درست کنم. فسقلی نیومد. گفت: می‌خوام خونه همسایه بمونم و بازی کنم. خانم همسایه هم گفت کجا می‌بریش تو سرما و کرونا؟ بذار بمونه. منم رفتم برای خودم خریدای ریزه میزه کردم. دو جفت گوشواره خریدم. یکیش آدم برفی گوگولی بود که تو کانال عکسشو گذاشتم. جوراب فانتزی و لباس زیر برا خودم خریدم. همه رو قایم کردم فسقلی نبینه. 😂 دیروز یکی از جورابامو پوشیدم. فسقلی اومد چپ‌چپ نگام کرد و گفت: جوراب خودته مامان؟ 😒😒 اصلا تحمل نداره برای خودم چیز خوشگل بخرم. 😂 ای تو روحت بچه که به عمه‌ات رفتی. 🤣🤣🤣

دیشب رفتیم هایپر. برنج و گوشت ابگوشتی هم خریدیم. وقتی خریدا رو حساب کرد شد ۵۵۰ اینا. من انقد خوشحال شدم. تو دلم گفتم چه کم شد با اینکه برنج و گوشت داره. شوئر فیش رو گرفت و کامل نگاه کرد  و به صندوقدار  گفت: خانم برنج رو حساب نکردین!!!! خود صندوقدار هم شوکه شد. یعنی ۳۲۰ تومن رو نزده بود. واقعا اگه کسی می‌خواست بپیچونه می‌تونست. اون لحظه دلم خیلی برای صندوقداره سوخت. خجالتم کشید پیش ما. در سکوت برای برنجم فیش زد و ما رفتیم. به شوئر گفتم: وقتی مبلغ رو گفت من از خیلی کیف کردم. فکر کردم چطوری انقد کم شد؟ 😂😂😂 

وای چقدر چرت و پرت گفتم. شاید چند تا عکس تو کانال گذاشتم.

رهای عزیزم. خواب خیلی جالبی دیدی. نمی‌دونم چرا نمی‌تونم برات کامنت بذارم. امیدوارم حالت زودتر خوب شه عزیزم. 

بقیه کامنتا رو هم امروز، فردا تایید می‌کنم. 

خدایا! شکرت. 

خدایا! شکرت