سلاوووم

عارضم خدمت اونور منورتون که بنده در رخوت به سر می‌بردم و همچنان هم می‌برم. اما از اونجایی که وبلاگ‌نویسی با خون اینجانب عجین شده گهگاه از بستر گشادیسم سر برمی‌آورم و دست به کیبورد می‌شوم. 😂

گفتنی‌ها کم نیست و زیاد است اما چی بگم از کجا بگم؟

دو هفته پیش جاری زایمان فرمود ولی ما هنوز نرفتیم دیدنش. مثه اینکه تا چهل روز می‌خواد خونه باباش بمونه. البته من نمی‌دونم چطوری می‌تونه؟ درسته که بچه‌داری سخت‌ترین کار دنیاست ولی بعد ده روز دلم پر می‌کشید واسه خونه زندگیم و تنهایی‌مون. بعد سیزده روز به روز  از دست مامان بابام فرار کردم و رفتم خونمون. هر چند که دو روز اول گرسنگی کشیدیم ولی خب هر چی باشه آدم خونه خودش راحت‌تره. یادمه شب اول تا فسقلی خوابید منو شوئر پریدیم بغل هم و در سکوت و آرامش فقط همدیگه رو بغل کردیم. 

قبل تولد پسر جاری، سومین سالگرد تولد دخترطلام بود. یه هفته قبلش شوئر می‌گفت باید ب ش و جاری رو هم دعوت کنیم. بنده هم بلافاصله مخالفت شدید خودم را اعلام نموده و ابراز برائت کردم. احتمالا می‌دونید که چی شد؟ دعوا شد. اون گفت پس تولد نمی‌گیریم. همون موقع فسقلی گفت: چی نمی‌گیریم؟ شوئر که دید اصلا راه نداره گفت فقط مامان باباها رو دعوت می‌کنیم. 😂😂😂 راه حلش تو نای‌ام. البته اینو بگم که دعوای ما با جیغ و داد و فحش و فحش‌کاری نیست. خیلی معمولی حرف می‌زنیم که فسقلی نفهمه دعواست اما نهایت تلاش خویشتن به کار می‌بندیم که از واژگانی استفاده کنیم که تا فی خالدون طرف مقابل را بسوزاند باشد که رستگار شیم. 

من اینجور مواقع بعدش قهر می‌کنم. ☺😊 شوئر اومد بوسم کنه بره سرکار که نذاشتم. بعدم خرید کرده بود پا شدم شستشو و جابه‌جایی. بعدم آش رشته بار گذاشتم. دیدم شوئر دو سه بار زنگ زده و من متوجه نشدم. محل نذاشتم بعد یهو زنگ درو زدن آیفونو برداشتم دیدم مرضی‌اینا شام اومدن خونمون. 😂😂😂 من فک کرده بودم شوئر زنگ زده منت کشی ولی زنگ زده بود خبر بده مهمون داریم. بعد آش خوردن منو حامد رفتیم سیگار بکشیم حامد پرسید قهرید؟ گفتم آره اینجوری شده. گفت دعوت کن بابا. زشته. کارشو بذار به حساب بچگیشو تمومش کن. نمی‌دونم شوئر بهش گفته بود یا نه. آخه خب جلوی اونا حرف می‌زدیم. تازه این جمله که "کارشو بذار به حساب بچگیش" جمله‌ای بود که شوئر تو دعوا گفته بود. فردا صبحشم یهو چشم تو چشم شدیم خندمون گرفت و آشتی کردیم. 

دیگه شوئر حرفی از دعوت اونا نزد و ما هم دعوت نکردیم. به قول ملکه تولد بچته حق داری کسی رو که ازش انرژی منفی می‌گیری دعوت نکنی. 

تولدم که من عین چی مریض بودم. سرماخورده بودم خفناک. به زور گذروندم. همش فدای اون خوشحالی بی حد و حصر بچم. هر چند که نذاشت به عکس درست و حسابی بگیریم.

قبلشم با شوئر هماهنگ کرده بودیم که تولد بعد شام باشه. من هی خجالت می‌کشیدم و می‌گفتم زشته. ولی اصلنم زشت نبود. 😆 از این به بعد تولدا رو بعد شام می‌گیریم. حالا خوبه بعد شام بود وگرنه با این حجم از مریضی من چه می‌کردیم؟ 

این قضایای اخیر بود. 

دیگه جز این روزامون مثه همدیگه‌اس. آخر هفته‌ها غذا بیرون می‌خوریم. با دوستامون می‌گردیم یا اینکه می‌ریم خونه پدر مادرا و... خلاصه تو این مملکت بی تفریح سرمونو گرم می‌کنیم. چند شب در هفته هم با دوستا جمع می‌شیم و چای و قلیون و صحبت. دیگه هوا سرده و نمی‌شه پارک نشینی کرد. 

ترم دو زبان فسقل خانم تموم شد و جشن کوچیکی تو کلاس زبان براشون گرفتیم. خوش گذشت. با مامان بچه‌های کلاس زبان دوست شدیم و ساعات پشت در کلاس خیلی خوش می‌گذره. 

یکی دو بار شمال رفتیم. اونم بد نبود خدا رو شکر.

دیگه... با دوستام دوره داریم خونه همدیگه که فردا نوبت منه. قرارمون اینه که فقط چایی میوه بذاریم تا کسی به سختی نیفته. دو هفته پیش خونه دوستم خیلی خوش گذشت. 😊 

فعلا همینا یادم اومد