سلاوووم

 

 

روز زن پیشاپیش مبارک. روز مهندس هم پساپس مبارک. 😊

کارای خونه‌تکونی رو ریز ریز و نم‌نم پیش می‌برم. عجله‌ای نیست. بهتره از تک‌تک کارایی که می‌کنم لذت ببرم. بوی تمیزی و برق زدن وسائل خونه از تمیزی هر کسی رو سرحال میاره. من زیاد حال و حوصله جا به جایی و مرتب کردن ندارن از روی اجبار انجام می‌دم اما انقد از شستن و برق انداختن لذت می‌برم. 😍

یکشنبه مامی و خواهرک‌اینا رفتن شمال که خونه شمال رو تمیز و خونه‌تکونی کنن. قرار بود مام بریم ولی فسقلی فاینال داشت. سه‌شنبه هم تئاتر رزرو کرده بودم براش. دیگه شوئر گفت بعد تئاتر بریم. اما خیلی سرد بود اون روز. گفتیم پنجشنبه بریم. خواهرک اینا برگشتن بابی و مامی موندن. 

چهارشنبه عصر مهمونی دوره‌مون بود گفتم زود خونه رو ترتمیز کنم که عصرم به مهمونی برسم. شبم وسیله‌ها رو جمع کنم پنجشبه صبح زود بریم. ناهارم مرغ مسما گذاشته بودم. یهو شوئر زنگ زد جمع کن بریم. سه راه بیفتیم. 😐 گفتم چرا؟ گفت نظام چرا نداره. 😂 دیگه با یه دست گردگیری می‌کردم یه دست جارو. غذا رو هم سریع حاضر کردم. شوئر اومد ناهار خوردیم. 

یه سری ظرف آرکوپال دم دستی داشتم تو جهیزیه که چندتاش شکسته بودن ناقص شده بودن اونا رو برداشتم برای شمال. یه سرویس چینی شش نفره دست نخورده داشتم اونا رو تازگی باز کردم برای استفاده دم دستی. 

فسقلی خیلی ذوق می‌کرد می‌خواد وسائلشو بذاره تو چمدون شخصی خودش. اولین بار بود که چمدونش رو استفاده می‌کرد. کلی وسیله جمع کرد برا خودش. 🤩😂

چند باری هم تو مسیر ایستادیم. تا رسیدیم و بعد بوس بوسی و ابراز دلتنگی من پریدم شام گذاشتم. هر چی مامی گفت تو بشین خسته‌ای گفتم نه. شوئر و بابی هم  رفتن سر کارای اتاق کوچیکه. تازگی رنگ کردن خونه رو.  وسایلشو چیدن و خرده کاریاشو انجام دادن. شامم مرغ سرخ کردم ولی شوئر گفت برنجم بذار. جوجه کباب فردا رو هم حاضر کردم. 

فرداش شوئر و بابی رفتن بیرون دنبال کاراشون. مام رفتیم حیاط و خونه همسایه اختلاط کردیم.  ییییهو دوست بابام که بهش می‌گیم عمو و خونش کرجه اومد. اومده بود پیش مادرش خبر داشت ما شمالیم. اومد و مام کلی ذوق کردیم. آخه من عمو ندارم و اون از هر عمویی بهتره. کارایی که اونو بابام برای هم کردن هیچ برادری برای برادرش نکرده. اما ناهار نموند. ظهرم جوجه‌ها رو زدیم و بسیار خوشمزه بود. 

یه چرت خوابیدیم باز شوئر و بابی رفتن دنبال کاراشون. منم سوپ شیر و کوکو سیب زمینی پختم. زود شام خوردیم. ما قرار بود بریم استخر و شیطان کوه. سه نفری رفتیم. تو کافه‌های دور استخر چایی خوردیم و حرف زدیم. قدم زدیم. دم آبشار رفتیم. بعدم با ماشین رفتیم بام سبز. هوا خیلی سرد نبود شکر خدا. چیلیک چیلیک عکس گرفتیم و به پیشیا غذا دادیم. دلمون ضعف رفت از خوشگلی شهرم. 

برگشتیم پایین رفتیم باغ ملی ساندویچ کتلت مشهور لاهیجان رو خریدیم و تو ماشین خوردیم. هیچ کدوم گرسنه نبودیم اما تا بوی ساندویچ بهمون خورد اشتهامون باز شد. 

جمعه صبح شوئر و بابی مشغول بناکاری بیرون از خونه بودن. مام مشغول حرف زدن با خانم همسایه. 😂 

شنبه که کارا تموم شده بود مام بعد صبونه راه افتادیم سمت کاسپین. به زور مامی و بابی رو راضی کردیم اونام بیان. من خیلی کاسپین رو دوست دارم. درسته که اجناس تاپ و آنچنانی نداره. بیشتر جنسا چینیه و اینکه نمونه و مشابهش تو همه شهرا حتی با قیمت پایین‌تر هست. اما خب اون همه مرکز خرید یه جا، تو یه مکان تفریحی آدمو سرحال میاره. مخصوصا خداییش من همیشه خریدای خوبی از کاسپین کردم. ساحل کاسپین هم خیلی قشنگ و تمیزه. مخصوصا تابستونا که جت اسکی هست و شلوغه. 

ماشین برا فسقلی کرایه کردیم مامی و بابی بردنش. من و شوئر دو نفری رفتیم خرید. باز زنگ زدیم فسقلی رو آوردن که به انتخاب خودش براش کتونی بخریم. عینک دودی هم من هم فسقلی خریدیم. 

رفتیم یه جا حراج زمستونی بود لباساش خیلی خوب بود یه پالتوی خیلی خوشگل خریدم ۸۰ تومن. یه بوت تو مغازه روبروش دیدم خیلی قشنگ بود ست پالتوم پرسیدم گفت ۳۰۰ تومن😐😐😂😂 دیگه مامی و بابی گرسنه بودن رفتیم پیششون. بابی هی می‌گفت بریم رستوران تسنیم یا کلا بریم قاضیان ناهار بخوریم ما گفتیم بریم هیراد. هیراد قشنگ لب ساحله خیلی منظره‌اش خوبه. رفتیم جوجه ترش و فسنجون و اناربیج گرفتیم. خیلی خیلی خوشمزه بود. از منظره و آبی دریا و موجای کوچیکش لذت بردیم. فسقلی خوابش میومد بهونه می‌گرفت. بعدم چایی خوردیم. 

رفتیم لب ساحل عکس گرفتیم. مامی و بابی رفتن تو ماشین ما سه نفری شن‌بازی کردیم. بعد فسقلی رو گذاشتیم پیش مامی و بابی رفتیم خرید. برای م‌ش و آبا بلوز خریدیم هدیه روز مادر. بعدم گشتیم من چند تا شومیز مجلسی شیک و پیرهن برای تو خونه وقتی عید مهمون میاد خریدم. غروبم برگشتیم خونه. شامم خوراک مرغ و قارچ درست کردم و خوردیم و دوازده شب لالا.

یکشنبه هم نه بیدار شدیم بعد صبونه و جمع و جور کردن سه نفری برگشتیم ساعت یک رسیدیم. تا دو و نیم داشتم جمع و جور می‌کردم و لباس سه سری شستم و پهن کردم. پری هم شده بودم خیلی اذیت بودم روز اولی. اما گفتم بخوابم تنبل می‌شم. ناهارم گذاشتم خوردیم. فسقلی که صاف بعد ناهار رفت تو اتاقش گفت خوابم میاد. تا ظرفا رو بشورم اومدم دیدم خوابیده. خودمم رفتم خوابیدم. ندیدم شوئر کی اومد خونه از صدای ظرف فهمیدم اومده. پاشدم یه پتو گذاشتم براش تو هال و دوباره خوابیدم. 

غروب خیلی حالم بد بود و شوئر برام نبات درست کرد و رفت سرکار. فسقلی رو ساعت ۷ به زور بیدار کردم فرستادم حموم. خودمم که ناخوش. شوئر اومد مجبورم کرد میوه بخورم آخه اشتها نداشتم. خودشونم نیمرو خوردن. 

اینم مسافرت کوتاه ما که خدا رو شکر خوب بود. احتمالا آخرین سفر امسالمون بود. خوشحالم که امسال تونستیم تبریز و جلفا هم بریم و خیلی سفر خوبی بود. ایشالله سال ۹۸ سفرهای بهتری بریم.