سلاوووم

 

آخیش بالاخره شوئر یه ماساژ مشت بهم داد. البته فسقلیم همکاری کرد باهاش. ولی فقط بالاتنه رو ماساژ داد. شونه‌هام انقد سبک شده اما حس می‌کنم دلم ماساژ پا می‌خواد. 😐

دوشنبه که فسقلی رو بردم کلاس زبان مدیر دپارتمان زبان مجموعه اومد حرفایی زد که فکرمونو مشغول کرد. من فسقلی رو تو یه موسسه خصوصی می‌برم که خانه بازی و انواع کلاسا برای بچه‌های زیر ۱۲ سال و اتلیه و کارگاه‌های مادر و کودک و... داره. هزینه کلاس زبانش ۱۲۰ تومنه حدوده ۲۵ تومنم کتابشه که با هم می‌شه ۱۴۵ تومن برای ۱۸ جلسه. تو کلاس هم چهار نفرن. مدیر قبلی دپارتمان زبان عوض شده، این مدیر جدیده که اومده کلی تز و برنامه‌های جدید ریخته. کلا می‌خواد متد رو عوض کنه و به قول خودش یه متد بین‌المللی رو پیاده کنه. هزینه کلاس هم شش نفره بشه ۲۵۰، دوازده نفره بشه ۱۵۰. خب من که عمرا بچه سه ساله رو نمی‌برم تو کلاس ۱۲ نفره. ۲۵۰ هم به نظرم زیاده، دیگه نمی‌دونم چیکار کنم. 🙄 چون بچه حامداینا هم اونجا می‌ره کلاس زبان با هم که صحبت می‌کردیم گفتیم بچه‌ها رو ببریم یه موسسه دیگه، ولی خب فسقلی به اینجا عادت داره، احتمالا دو سال دیگه پیش دبستانیشم همینجا بنویسمش و کلی از برنامه‌های اینجا استفاده می‌کنم سر همین موندم چیکار کنم. 

برای شب یلدا فسقلی رو بردم اتلیه همینجا عکس یلدایی گرفت، سه تا عکس انتخاب کردم برای چاپ، یکیش عکس نمونه مرکزشون شد. همه جا برای تبلیغ گذاشتن. بعد برای عکس نوروزی که رفتم وقت بگیرم وقت عصر می‌خواستم مدیر آتلیه اومد گفت نه تو رو خدا صبح بیاید با نور روز از فسقلی عکس بگیریم. موهاشو باز بذارید من عکساشو می‌خوام برای خود مرکز. بازم عکسش عکس نمونه شد و ازش به عنوان تبلیغ استفاده کردن. ایا اونوخ نباید یه تخفیف تو عکسا بهم بدن؟ 

به قول مرضی اینجا خدمات خوب می‌دن ولی دندونای ما رو شمردن. زرت و زورت پول می‌گیرن. 

مثلا یه جشن می‌خوان برگزار کن از مدیرشون که صاحب موسسه‌اس تا مدیرای داخلی هر واحدی، تا منشی‌ها هزار بار می‌گن جشن فلان چی نمیاید؟ بعد شروع می‌کنن به تعریف کردن ال بله. من هر از گاهی خودم جشنای خوبشو ثبت نام می‌کنم ولی اینا ول نمی‌کنن. واسه اینکه بتیغن. زمستون ما رو بیچاره کردن بیاید جشن پوکویو فقط مخصوص بچه‌های کلاس زبانه. انقد سیریش شدن که ثبت نام کردم. بین اون همه بچه هم فسقلی انتخاب شد شعر انگلیسی بخونه. تو بگو ربط این جشن به کلاس زبان و انگلیسی چی بود؟ هیچیه هیچی. رسما هیچی. حتی یه ABCD رو هم بچه‌ها با هم نخوندن. انقدم قاطی پاتی شد برنامه‌هاشون که وقت نشد فسقلی شعرشو بخونه. ۷۰ هزار تومن پول دادم. 😐 می‌گم با تموم این حرفا موسسه خیلی خوبیه و از بیشتر خدماتش راضی‌ام اما خب خیلی پولکی‌ان. حالا هم نگران زبان فسقلی‌ام. 

 

دیروز صبح مرضی زنگ زد گفت شب اگه خونه‌ایم با رزی‌اینا بیان خونمون عیددیدنی. منم گفتم بیاید. عصری یک سرددردی گرفتم تاریخی. سه تا قرص خوردم تا آخر شب. خوب بود خوش گذشت. مردا که یه فیلم چرت جکی چان گذاشتن تماشا کردن مام حرف زدیم. اما مگه می‌رفتن؟ تو دلم می‌گفتم تو رو خدا پاشید برید من رو به موتم. اخرشم ۱.۳۰ شب رفتن. 

امروز با حامداینا رفتیم پیک نیک. اولین پیک نیک امسال خیلی خیلی خوش گذشت. رفتیم باغای اطراف شهر. ناهارم جوجه بردیم رو زغال درست کردیم. ساعت چهاراینا بارون گرفت پا شدیم جمع کردیم و الفرار. به خواسته فسقلی رفتیم یه کم دور دور بعد برگشتیم خونه و لالااااااااا تا یه ربع به هفت‌. بیدار شدیم به شوئر گفتم بریم خرید فروشگاهی حال نداشت. گفت بریم خونه ما؟ گفتم اکی. زنگ زد م ش جواب نداد. بعد چند دیقه خ ش زنگ زد گفت بیایم خونتون. آخه تو عید نشده بود بیان. تو عید چند بار زنگ زدن که بیاید ما نبودیم یه روزم قبل سفرمون گفتن میان که نشد. 

شوئر رفت وسایل پیتزا خرید که اومدن واسه شام نگهشون داریم. من اصلا دلم نمی‌خواست ولی به قول شوئر زشت بود ساعت ۹ شب بیان شام نخورده برن. من فقط به این فکر می‌کردم که قرص و پودر ماشین نداریم و باید وایسم با دست کلی ظرف بشورم. اما شکر خدا گفتن باید برن خونه مادرشوهرش. اصلا وقتی گفتن نمی‌مونن من حالم خوب شد. 😉 

 

این پست دیشب نوشته شد بود امروز پست شد.