سلاوووم

پنجشنبه‌اس. پنجشنبه‌ها برای من، همیشه روزهای زیبای هفته بودن. روز برنامه ریختن. اما کرونا دست و پامونو بسته. متاسفانه نمی‌شه کار زیادی کرد. 

دل گرفته‌ام این روزا. به خاطر وضع مملکت و کرونا. هر روز توی نینی سایت تاپیک افرادی رو می‌بینم که از گرونی، از مستاجری، از بی‌پولی به ستوه اومدن و کاری از دستم برنمیاد. خودمم خیلی باهاشون متفاوت نیستم. منم مثه همونا. 

شوئر چند روز بود که خیلی قیافه درهم می‌کشید. نمی‌دونم... سر قضیه ماشین پ ش یا ترس از قسط‌های سنگین پیشِ رومون. بهش گفتم: حالاتت رو که می‌بینم پشیمون می‌شم از خونه خریدن! انگار منتظر این حرف بود. گفت: حالا فهمیدی چرا من زیر بار خونه خریدن نمی‌رفتم؟ چون می‌دونستم هیچکس نیست که دستمون رو بگیره و کمکمون کنه. دیگه سر روضه خوندن منم وا شد. گفتم: همین حالا هم ضرر نکردی! خونه هم که سند خورده. بذار بفروش، کمِ‌کم صد و پنجاه سود صافی دستت رو می‌گیره. چطور می‌خواستی تو کمتر از دو ماه انقد سود کنی؟ هیچ‌وقت نمی‌تونستی. بفروش و وام‌ها رو صاف کن. سودم ببر باهاش کار کن. اگه طلاهامونو نگه می‌داشتیم نهایت ۵۰ تومن رفته بود روش، اما الان خیلی بیشتره. چیزی هم تو زندگیمون تغییر نکرده. حتی لازم نیست خونه بزرگتر و به روز‌تر اجاره کنیم. همین خونه نشستیم و خوشیم. 

تموم مدت تو سکوت گوش می‌کرد. گفتم: اما اگه به قول خودت تو یه سال آینده دچار مضیقه خواهیم شد، ماحصل بهتری هم دستمونو می‌گیره و اون آینده این بچه‌اس. خودت می‌دونی، حداقل تو حال حاضر فقط ملک و کمی هم طلا توی این مملکت ارزش داره. کاری نکن که فردا روزی، این بچه با خودش فکر کنه کاش کسی بود که کمکمون کنه. پدر تو که اون همه ثروت رو به باد داد، پدر منم کم‌خواه بود. به حقوق کارمندی و خونه و ماشینی که داشت راضی بود. هیچ وقت خودشو تو سختی ننداخت که وامی بگیره، خونه دیگه‌ای بخره و بندازه کنار برای آینده بچه‌هاش. 

فوقش یه سال، نه دو سال، سختی می‌کشیم، نمی‌خوریم، نمی‌گردیم، نمی‌پوشیم ولی پشتمون گرمه. 

دیگه گفتم و گفتم و گفتم. 

نمی‌دونم تاثیر حرفام بود یا اینکه فرداش باخبر شد کارای سند ماشین پ ش داره درست می‌شه که مثه قبل سرخوش و خنده‌رو شد. 

دلم براش می‌سوزه‌. واقعا سخت کار می‌کنه. انقدر وقتی بچه بوده پدرش زندگی‌شونو متزلزل کرده که قدرت ریسکش اومده پایین. باید همیشه تو حسابش پول باشه که فکرش درگیر نشه. بی‌ثباتی اقتصادی هم که مزید بر علت شده. خدا به دادمون برسه.

دیگه اینکه خودمم فردای اون روز دپ بودم. پری هم شدم سردرد داشتم. تا ظهر ولو بودم تو تخت. طرف ظهر پا شدم و تر و فرز دلمه درست کردم. عصرم کمی به خونه رسیدم. شوئر شب اومد و کلی از دلمه هول‌هولکی خوشش اومد. 😊 

اما دیروز که چهارشنبه بود کله سحر پاشدم، با فسقلی رفتیم پارک بانوان پیاده روی و ورزش. بعدم از ماشینی‌ سبزی خوردن خریدیم اومدیم خونه. من سبزی رو پاک کردم.‌ فسقلی هم ظرفای صبونه رو شست. 😍 تخت ما رو هم مرتب کرد. بعدشم اتاق خودشو جارو برقی زد. یهو دیدم صدای رخت خشک‌کن میاد، اومدم دیدم کار ماشین لباسشویی تموم شده، فسقلی لباسا رو درآورده و داره و پهن می‌کنه. 😍😍😍 می‌گفت: چقدر امروز کارای خانومانه کردم. یه خانم واقعی شدم. 

گاهی، جایی چیز ارزون و مناسبی دیدم برا فسقلی خریدم و گذاشتم کنار که تو فرصتای مناسب بهش جایزه بدم. یا تو تولدش تو کادوها چیزای ریزمیزه‌ای بود که فسقلی مشابهشو داشت منم گذاشتم کنار برای یه وقت دیگه. یه آبرنگ دادم شوئر که بهش جایزه بده. خیلی خوشحال شد. 😘😘 یا چند وقت پیش فسقلی می‌گفت: دلم یویو می‌خواد. اتفاقا تو وسایلی که قایم کردم یویو هم بود. یواشکی درآوردم و دادم بهش. عجیبه که مثه بقیه وسایل از چشمش نیفتاده و دو سه هفته‌اس باهاش بازی می‌کنه.☺

دیروز ناهار به سبک جدیدی کوبیده مرغ پختم. شوئر که اومد عین تو رستورانا توی دیس تزئین کردم و دورچین گذاشتم. با سبزی خوردن تازه چسبید. شامم فسقلی سوپ جو خواست، درست کردم. 

عصری م ش زنگ زد. خبر نداشتن سند زدیم. پرسید و خوشحال شد. منم چیزی از ماشین نپرسیدم. قصد ندارم خودمو قاطی کنم مگه خودشون حرفی بزنن.

چند تا وسیله تو دیوار برای فروش گذاشتم، یه سریش فروش رفته یه سریش نه. کاش بقیه رو هم زودتر بخرن. 

خدایا! شکرت