سلاوووم

خسته شدم از بس هر روز با سردرد و کوفتگی و خستگی بیدار می‌شم! انگار شبا اصلا نخوابیدم. با اینکه عملکرد خوابم رو بررسی کردم و دیدم ۵، ۶ ساعتی می‌خوابم که دو سه ساعتشم خواب عمیقه! 

طب سنتی‌ها می‌گن: دلیلش سردی مغزه، مدرن‌ها هم می‌گن: اعصاب. 

حس خوبی به ظاهرم ندارم. تازگیا احساس زشتی می‌کنم. با اینکه دندونامو پارسال کامپوزیت کردم. پوست من که همیشه مورد حسرت و ستایش دیگران بود مدام جوش‌های زیرپوستی می‌زنه. از وقتی لیزر کردم اینجوری شده. با اینکه یکساله نرفتم ریچک. از پارسال اینجوری شد، منم چکاپ کامل دادم و کبدم مشکلی نداره. دوست دارم برم دکتر پوست تو این اوضاع کرونا جراتشو ندارم ضمن اینکه پولم ندارم با این همه قسط. 

رسیور ماهوارمون خراب شده. شوئر برد درستش کنه نشد. دیشمون گردونه، موتور گردونشم باز کرد فقط با ال‌ام‌بی کار کنه، بازم نشد. از اینکه این بچه شبکه پویا نگاه می‌کنه ناراحتم. رسما حوزه علمیه‌اس. حالا صبحا که پویاست بهتره، عصرا که نهال فقط شستشوی مغزیه. واسه همین اکثرا عصرا سرشو جور دیگه گرم می‌کنم. 

پریشب به شوئر گفتم: بگو یه رسیور بیاره. گفت: بذا چکمون پاس شه، ۵۰۰، ۶۰۰ تومنم الانم برامون پول زیادیه. خندم گرفت، لو دادم که بگو بیاره من حساب می‌کنم. گفت: ولش کن. الان باز باید پول راه‌اندازی بدیم بعد یه ماه دیگه دوباره تو خونه خودمون پول راه‌اندازی بدیم. انقد فقیر شدیم. 😂😂😂😂 خدا بزرگه. این دورانم می‌گذره. 

برنجمونم تموم شده، گوشت قرمز هم😂😂😂 بسه یا بازم از اوضاع اقتصادی بگم؟ 

آهان پ ش داره کارای سند رو جور می‌کنه. اون صاحب قبلیه گفته باید ۵۰۰ بدین تا بیام سند بزنم! پونصد بهم بدهکارید. یه پونصد هم باید اونجا بدیم. پونصدی که می‌شد یه رسیور بشه. 😢 

چهارشنبه که از پیاده‌روی برمی‌گشتیم سبزی خوردن خریدم. سه کیلو هم سبزی پاک کرده قرمه سفارش دادم. پنجشنبه آورد جلوی در. منم شستم گذاشتم آبش بره که جمعه که شوئر خونه‌اس خرد کنه. شوئر شب اومد گفت: فردا صبح تا غروب سر کارم.😭 

همون پنجشنبه شب هم حامداینا اومدن خونمون. تا دو بودن. تنها کسانی که ما باهاشون رفت و آمد داریم. اونم به این امید که اونا کرونا گرفتن و خوب شدن و فعلا ناقل نمی‌تونن باشن. حتی خونه پدر مادرامونم نمی‌ریم. 

جمعه از ۱۲.۵ ظهر شروع کردم به خرد کردن تا ۳.۵. دستام درد می‌کرد دیگه. اومدم یه کم بخوابم. فسقلی شروع کرد به گریه، رفتم اتاقش می‌گم چی شده؟ می‌گه: آویز تبلتم پاره شده. حالا اتاقشم بازار شام. 😡 من خوابم نبرد دیگه. خودش خوابید. یعنی من اتاقشو جمع کردم، کل خونه رو جاروبرقی کشیدم بازم بیدار نشد!! سبزی رو گذاشتم سرخ شه، اب طالبی گرفتم بازم خواب بود. تا نزدیک ۸ به زور بیدارش کردم. به شوئر گفتم: سوسیس بخره برا شام.

شوئر اومد گفت: چرا سبزیا رو خرد کردی؟ می‌ذاشتی من شب میومدم. فکرم همش پیش تو بود که سبزی رو خرد نکنی. گفتم: خب تا شب خراب می‌شد همین الانشم یه کم پلاسیده شده بود. 

بعد گفت: حاضر شید بریم دور بزنیم. گفتم: ول کن بابا از صبح روز جمعه‌ای سرکار بودی، خسته‌ای. تو هفته یه روز تعطیل داری اونم رفتی سرکار. بعد شام به فسقلی گفت: بریم بیرون من و مامان قدم بزنیم و شمام دوچرخه سواری کنی؟ فسقلی‌ام از خدا خواسته.

دیگه ده و نیم رفتیم ۱۲ شب اومدیم. خیلی هوا خوب بود. مام کلی حرفای خوب با هم زدیم. شبش رسما من و شوئر بیهوش شدیم. ساعت ۶ صبح از گرما بیدار شدم دیدم فسقلی بیداره داره نقاشی می‌کشه، کولرو روشن کردم و خوابیدم تا ۸. دیگه باز بلند شدم با بچه رفتیم بربری و وسایل صبونه خریدیم. تا از خونه اومدیم بیرون بارونای درشت و خاک آلودی شروع به باریدن کردن!!! گند زد تو ماشینا. هوا هم شرجی شد. وقتی برگشتیم اومدم تو اتاقمون تاپ لباس خوابمو دربیارم لباس معمولی بپوشم، شوئر گفت: کجا می‌ری؟ گفتم: رفتیم و برگشتیم. انقد خوابش عمیق بود، متوجه نشده بود. 

بعد اون تو خونه بودیم. شنبه عصری هر چی به فسقلی گفتم: بیا بریم بیرون من یه پنکیک بخرم نیومد!! گفت: دارم بازی می‌کنم. ساعت نه و نیم شب اومد گفت: مامان بازیم تموم شد بیا بریم. گفتم: دیگه مغازه‌ها بسته شد. 

دیروز زیر میز ناهارخوری اسباب بازی چیده و مثلا خونه ساخته بود. گفت: قول می‌دم بعدش جمع کنم. حالا اگه بازی کنه هم دلم نمی‌سوزه. می‌چینه ول می‌کنه می‌ره سراغ کار دیگه. هر چی با شوئر بهش گفتیم: شما قول دادی جمع کنی، ولی نکردی اهمیتی نداد. گفت: نمی‌کنم به من چه؟ منم گفتم: تا جمع نکردی با من صحبت نکن. واقعا باهاش حرف نزدم. چند باری اومد دور و اطرافم و حرف زد. جوابشو ندادم. حتی اومد گفت: مامان ببین نوشتم آبا (مادربزرگ شوئرو آبا صدا می‌کنیم). نگاه نکردم بعد اینکه رفت دیدم واقعا نوشته. آب و بابا رو بلد بود بنویسه، خودش ترکیب کرده بود و نوشته بود آبا. اصلا به شخمشم نبود. واسه خودش مشغول کیف و بازی و کارتون شد.

طرف ظهر هی می‌گفت: شربت البالو می‌خوام. درست نکردم. خودش رفت درست کنه لیوان رو شکست. چیزی بهش نگفتم. جمع کردم، یه کمم دستم بریده شد و گفتم: برو اسباب بازیاتو جمع کن تا دوباره با هم آشتی کنیم و ناهار بخوریم. رفتم دستشویی برگشتم دیدم رفته تو تختش و تبلت به دست داره کارتون می‌بینه. بعدشم خوابید. دلم داشت کنده می‌شد که بچه ناهار و شربت نخورده خوابیده. هم حرص می‌خوردم. شوئر نیم ساعت بعدش اومد داشتم اشک می‌ریختم و براش می‌گفتم که بچه بی‌غذا خوابیده، بیدار شد اومد ناهار خورد. 😂 

شوئر عصری با کمی چاشنی خشونت مجبورش کرد جمع کنه. 🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️ باید با مشاور صحبت کنم. احساس می‌کنم با فسقلی وارد بازی قدرت شدیم که درست نیست. روز خیلی بدی بود. انقد عصبی شده بودم که کمر درد گرفتم و مجبور شدم شب از تشک برقی استفاده کنم. 

وضعیت کرونا خیلی خیلی خرابه. خیلی خراب. خونواده عمو وسطی شوئر همه ساختمونشون درگیر کرونان. با پدرزن و برادرزناش تو یه ساختمونه. اکثرشون گرفتن حتی بچه‌‌ها. خود عموی شوئر نگرفته 😐 حال عروس بزرگه خونوادشونم وخیمه. پدر عروس دومیشونم که با دخترش مراوده داشته گرفته، سنشم بالاست و بیمارستان بستریه. خدا شفاشون بده.

دخترعمو بزرگه شوئر که گفتم از قبل کرونا برا ۲۴تیر سالن رزرو کرده بودن و عروسیش بود، طفلک عروسی نگرفتن و کنسل کردن. می‌گرفتن هم کسی از فامیل نمی‌رفت، از اونور دیروز پدربزرگ مادری‌اش بر اثر کرونا فوت کرد. 😭 انقد دلم سوخت براش. الان باید کارای عروسی رو می‌کردن اما عزادار شدن. عمو و زنعموی شوئر دیروز رفتن کرج خونه مرحوم. چون با م ش اینا تو یه ساختمونن، م ش اینا گفتن: عمو و زنعمو برگشتن ما دو هفته می‌ریم خونه جاری می‌مونیم که مطمئن باشیم اونا ناقل نیستن. خدا جاریمو حفظ کنه. 😂😂😂 شوئر زنگ زد به پسرعموش تسلیت بگه، اون گفت: اگه برم کرج فردا صبح (یعنی امروز) می‌رم تشییع و برمی‌گردم  و زن و بچمم نمی‌برم. خدایا به همشون صبر بده. چقدر بده. بی‌مراسم. 😭😭😭😭

 

خدایا! این بلا رو از سر همه مردم جهان رفع کن. خدایا! شوئر و بقیه عزیزانم رو به خودت سپردم. در پناه خودت حفظشون کن. آمین.

خدایا! شکرت