سلاوووم

چند روز پیش داشتم آرشیو وبمو می‌خوندم. تو نامزدی با ۲۶ سال سن چقدر لوس بودم. 😂😂😂🤮🤮🤮

روزگار بر وفق مراد.

چهارشنبه شب شوئر رفته بود فروشگاه. 😭 قبلنا چقدر کیف می‌داد. خونوادگی می‌رفتیم خرید بعد میومدیم یه سری چیزا رو نشسته، یه سری چیزا رو یه آب می‌زدیم می‌ذاشتیم سر جاش. 😕 الان چند ساعت طول می‌کشه که بشوری و ضدعفونی کنی، تازهههه من و فسقلی هم آخرین بار بهمن رفتیم فروشگاه. 😭 خلاصه اینکه تا ۱۲ دوتایی مشغول شستشو و گوشت خرد و چرخ کردن بودیم. 

جمعه تولد شوئر بود. تصمیم داشتم یه کیک بپزم، کادو هم نیمی از باقیمونده پس‌اندازمو نقدی بهش بدم. آخه خب روز دختر هم ادکلن خریده بود من حساب کرده بودم و عنوان کادوی تولد. 

اما دلم نیومد. آخه شوئر کادوی نقدی دوست نداره، خودشم کادوی نقدی نمی‌ده. دوست داره وقت بذاره و کادو بخره. این کارو نشونه عشق و محبت می‌دونه. 

دیگه همین شد که پنجشنبه صبح با فسقلی زدیم بیرون. توی راه با خودم می‌گفتم: شلوار بخرم، تیشرت و پیرهن زیاد داره. بعد می‌گفتم: نه کفش بخرم. آخرش توی همون مسیر تصمیم گرفتم کفش و شلوار و پیراهن بخرم. با همه پس اندازم. 🙄 

رفتیم تا پاساژی که بورس مردونه‌اس. یه جا خواستم برم تو یه مغازه دیدم آقاهه ماسک نداره، ازش پرسیدم: ماسک می‌زنید بیام داخل؟ گفت: نه. 😑 منم رفتم جای دیگه. خلوت بود. خلاصه بعد فکر زیاد یه بلوز و شلوار جین طوسی برداشتم. بعدم از طبقه بالاترش یه کفش خوب طوسی سورمه‌ای خریدم که چون تک سایز بود خیلی ارزون حساب کرد. 😊

این پاساژ به خونمون نسبتا دوره. اما جرات تاکسی سوار شدن که نداشتیم. کل مسیر طولانی رو پیاده رفتیم و برگشتیم‌. فسقلی هم باهام اومد و حرفی نزد. 

ثعلب می‌خواستم. فسقلی کلید کرده بود که تو خونه بستنی درست کنیم. موقع برگشتن رفتیم تو عطاری سر چهارراه خودمون. خرید کردیم. تا پامونو گذاشتیم بیرون، حتی دو قدمم نرفته بودیم که یکی از پشت گفت: خانم! خانم! خانم! خانم! و تتتتق. یه موتور سوار تو پیاده‌رو با سرعت میومد. نتونست ترمز بگیره برای اینکه نخوره به ما خودشو انداخت زمین. 

بارش دونات بود. یه کم بالاتر از عطاری یه فروشگاه نون فانتزیه احتمالا از اونجا اومده بود. شایدم پیک بود اما همه دوناتاش پخش زمین شد. البته تو پک بودن و اسیبی ندیدن. 

قلبم ریخت. از سمت من اومد اگه از سمت فسقلی بود حتما می‌خورد بهش یا میوفتاد روش. چون با پاهای کوچولوش همیشه یه کم از من عقب‌تر. به منم که می‌خورد که هیچی! با اون پلاتینای تو کمرم یه عمر ویلچرنشین می‌شدم. 

تازه سرشو بلند کرد و با خشم و غضب و طلبکار نگاه کرد. انگار ما وسط خیابون قدم می‌زدیم و مقصریم. انگار نه انگار که با موتور و با سرعت تو پیاده‌رو میومد. 

منم ناخودآگاه در حالی که از ترس و شوک می‌لرزیدم گفتم: زهر مار خانم! پیاده‌روه‌ها. شروع کرد به فحش‌های توالتی دادن. گ...نخور. پ... منم فقط به خاطر اینکه با چنین موجود بی‌فرهنگی دهن به دهن نذارم راهم رو کشیدم و رفتم. صد قدمی که دور شده بودم داد زد: واقعا که ع...ی. پاهام برگشت که برم بگم: چی زر زر کردی؟ و زنگ بزنم به پلیس و شوئر. باز خودمو کنترل کردم.

اومدم خونه از خشم تخلیه نشده دیوونه شده بودم. یه بی‌‌فرهنگ به خاطر خطای مرتکب نشده بهم فحش داده بود. با مامی و خواهرک و دوستام حرف زدم. گفتن تو درست‌ترین کارو کردی که نموندی و دهن به دهن نذاشتی. با خودم می‌گفتم: کاش منم اون زهر مار رو نمی‌گفتم. می‌موندم و باهاش حرف می‌زدم. اما همه گفتن اونی که انقد بی‌شعوره حرف زدن باهاشم بی‌فایده‌اس. 

تا شب عصبی بودم. حال نداشتم کیک بپزم. به فسقلی گفتم: بیا بریم بخریم. گفت: نمیام. خودت برو. منم رفتم از نزدیک خونه خریدم و برگشتم. شامم از ناهار ظهر داشتیم. 

شوئر اومد برقا رو خاموش کردیم تا اومد تو من با کیک پریدم جلو و فسقلی هم برف شادی زد. 😍 

من هر چی خریدم بودم جدا جدا کادو کرده بودم که تک تک بدم به شوئر و بازی دربیارم فان بشه، فسقلیم کاردستی درست کرده بود. بعد روشن کردن برق گفت: من می‌رم کادومو بیارم. مامان تو هم بیا کادوتو بده. من گفتم: من کادو ندارم که😑 گفت: پس اون پیرهن و شلوار و کفش چی بود؟ 😂😂😂😂😂 هر سه تاشم لو داد. شوئر از خنده غش کرده بود. منم مجبور شدم کادوها رو بدم‌. کفش کوچیک بود قرار شد فرداش ببریم عوض کنیم اما مجبور بودیم مدل دیگه بگیریم. 

موقع شام قضیه موتور سوارو تعریف کردم. شوئر به شدت عصبانی شد. گفت: باید می‌موندی به پلیس و من زنگ می‌زدی. دیگه گفتم: ولش کن هر چه بود گذشت. خدا رو شکر که بلا رفع شد. ولی هنوزم ناراحت بودم. 

بعد شام انقد فسقلی گفت که کیک بیاریم شمع فوت کنیم آوردم. یهو زنگمونو زدن. مامی و بابی بودن. ☺ می‌خواستن جلوی در کادوی شوئر و فسقلی رو بدن و برن. اما اصرار کردیم بیان تو. یا فاصله نشستیم. یه کم کیک خوردیم. کادوهاشونو دادن. برا شوئر پیرهن بود برا فسقلی هم لباس خوشگل و کتاب. تولد هر کدوممون باشه برا فسقلی هم کادو می‌خرن. 😂

فرداش تا ظهر شوئر تو خونه ولو بود. فقط با فسقلی بستنی درست کردن. دوست داشتم یه کم اسباب رو جمع کنیم ولی گفتم جمعه پیش هم سرکار بوده، بذا استراحت کنه و خوش باشه. 

ناهارم به درخواستشون مرغ سس‌پز درست کردم. عصری هم سه نفری پا شدیم رفتیم پیِ عوض کردن کفش. به شوئر گفتم: پیرهن و شلوارم وردار بیار شاید چیز دیگه خوشت اومد. اول گفت: نه همین خوبه سلیقه توه. ولی آورد🤣🤣🤣 پیرهن رو از همون مدل خردلی روشن برداشت، شلوارم یه مدل گرونتر زغالی رنگ. 😂😂😂 کفشم یه مدل دیگه عسلی کرم. یعنی دوزارم به انتخابای من شباهت نداشت. کلی هم پول سر داد. 

چون هر وقت خرید کنه عذاب وجدان می‌گیره منم مجبور کرد از یه شلوارفروشی زنونه تو همون پاساژ شلوار بخرم. بعدم فسقلی رو برد نمایندگی شیرین عسل اونجام خرید کرد. 😑😑😑 تا بیشتر از این به فنامون نداده بود گفتم: بریم خونه. 🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️ 

رفتیم دم خونه جدید دیدیم مستاجره هنوز خالی نکرده.

دیروز هم مبلغ چک آخرمون جور شد. از اون بهتر که لازم نشد ماشینمونو بفروشیم. خدایا شکرت شکرت شکرت.

کل موجودی من الان ۶۰ هزارتومنه. 😂😂 اما خدا بزرگه. 😬😬

منتظریم مستاجر خونه رو خالی کنه و یه دستی به سر و روش بکشیم. در حد رنگ و کاغذ. برا کابینت عوض کردن فعلا نومانی هستیم. 

خدایا! به امید تو و هزاران بار شکرت.