440
سلاوووم
دست و دلم به کار خونه نمیره. 😁 میگم من که دارم به امید خدا خالی میکنم. حتی یه جارو و گردگیری ساده رو هم به زور انجام میدم. راستش من خونهداری رو دوست دارم. مثل یه عده از خانما نیستم که به طور دیفالت از خونهداری بدشون میاد یا این کارو بلانسبت کلفتی میدونن. دوست دارم بشورم و بسابم و بپزم. 😁
دستپختم بدک نیس خداییش. همه اینو میگن. ولی جدا از غذا خوردن، به نظرم آشپزی لذت بیشتری داره. آمادهسازی و پختن غذا سرشار از لذته، لذتی که تو خوردن نیست.
از همه این حرفا که بگذریم، درگیر شدن فکرم به مسائل ساده و روزمره، باعث میشه حالم بهتر باشه. درسته که افسردگی رو پشت سر گذاشتم اما هنوز روحم متزلزله.
نمیخوام به مسائل عمیق فکر کنم. این جور چیزا منو میخراشه و کم کم میکُشه. به قول هدایت "در زندگی زخمهایی هست که روح آدم را در انزوا میخورد و میخراشد" من این زخم عمیق رو تو دلم دارم. خواستهای که اجابتش نکردم و همیشه فکر میکنم خودم به خودم بدهکارم. عشقم رو به تمام لحظات زندگیم بدهکارم. اون عشق هم ادبیاته. آخ ای کاش به جای تلف کردن وقتم و رشتههای دیگه یک بار شجاعانه میرفتم سراغش و میخوندمش. 😭 میدونم نباید بهش فکر کنم اما چه کنم؟ در طول روزم بهش فکر نکنم، شبها، از خوابام سر در میاره.
برای نگه داشتن خودم در سطح اول یه مدت پیجای سوییت هوم و خونهداری رو دنبال میکردم. اما کم کم بدم اومد. همشونو آنفالو کردم. الان چند وقته وبلاگای قدیمی رو میخونم. وبلاگایی که سالهاست نمینویسن. با نویسنده بعضیاشون دوست بودم بعضیاشونم نمیشناسم. خوبه از خوندن لذت میبرم.
الانم دارم رمان والس خداحافظی اثر میلان کوندرا رو میخونم. سالهاست از این نویسنده چیزی نخوندم. به خاطر بُعد فلسفی رمانهاش سعی کردم ازش دور بشم. ولی خب حالا از لحاظ روحی اکیام و میتونم بخونم و لذت ببرم.
در کنار این لذتا، من از بچهداری لذت نمیبرم! نه که بچمو دوست نداشته باشم یا ناشکری کنم، هر لحظه به خاطرش شاکرم ولی در کل بچهداری برام جذاب نیست. مثل اون آدمایی نیستم که دلشون برا بچه غش و ضعف میره. دوست دارن چند تا بچه داشته باشن و کیف کنن. وقتی که برا فسقلی میذارم بیشتر از روی احساس مسئولیته نه عشق به این کار (منظورم عشق به فسقلی نیست، عشق به فعل بچهداریه) واسه همین اون قسمت از فسقلی رو بزرگتر از سنش رفتار میکنه بیشتر دوست دارم. مثلا وقتی دوتایی میریم خیابونگردی. یا با هم حرف میزنیم و همکاری میکنیم. خدا رو شاکرم که بهم پسر نداده. اصلا از پسر بچه خوشم نمیاد. تا وقتی ۴،۵ سالهان به نظرم شیرینن ولی بزرگتر میشن نه. مخصوصا پسر تو سن بلوغ حالمو بد میکنه😂 بچه جاری رو دوست دارم. خیلی شیرین و بانمکه. ولی وقتی شیطنت یه پسر بچه رو میبینم میگم خدا چه لطفی داشته که بهم نداده. اصلا حوصله و توان دوییدن دنبال بچه ندارم. وقتی فسقلی نوپا بود هم آروم بود. الانم آرومه. منم بچگیام خیلی آروم بودم.
فسقلی عشق و زندگی منه. حرفای قلمبه سلمبهاش، هوشش، موهای بلند فرفریاش، چشمای بادومی سیاهش دلمو غش میبره. گاهی سرمو میبرم لای موهاش و بو میکشم. شوئر میگه: بوی بهشت میده، نه؟
خدا رو به خاطر این نعمت و همه نعمتای زندگیم شکر میکنم.
چون احتمالا از بخش آخر این پست کامنت منفی میگیرم، کامنتا رو میبندم. ممنونم که درک میکنید که وبلاگ خودمه و دلم میخواد احساساتم رو بیپرده بنویسم.
بسم الله الرحمن الرحیم