443
سلاوووم
چی بگم از کجا بگم؟
حرف خاصی ندارم اما نوشتنم میاد.
دراز کشیدم رو تخت. فسقلی هم صبح بعد صبونه گریه کرد که دلم برا مامان گِ باباگِ تنگ شده، بابی اومد دنبالش و رفت اونجا.
خودمونم به اصرار زیاد مامی پنجشنبه رفتیم. پنجشنبه من از صبح گلاب به روتون دلپیچه و بیرون روی داشتم. دو دوهفته اخیر دومین باره، نمیدونم به خاطر سبزی خوردنه یا گیلاس. فعلا دوتاشو حذف کردم. شوئر رفته بود خونه جدید برای کارای رنگ. آخر شب اومد دنبالمون و برگشتیم. جمعه دوباره رفت، فسقلی رو هم برد گذاشت خونه بابی. منم بهترین کاری رو که در غیاب فسقلی میتونستم انجام بدم، انجام دادم. اونم بیرون ریختن اسباببازیاش بود 😁 خودش باشه نمیذاره. مثلا اسباب بازی شکسته و به دردنخوری رو که دو ساله یادش نکرده ورمیداره میگه من خیلی اینو دوست دارم.
دیگه با وجود دلپیچه و هر یه ربع سرویس رفتن، نشستم پای اسباببازیاشو هی انداختم دور. هی انداختم دور. 😂 سه تا کیسه بزرگ ریختم بیرون. بعد رفتم سراغ لباساش و یه سری لباس ورداشتم که ظرفا رو لاش بپیچیم و بذاریم تو کارتن. ناهارم کباب تابهای و کته گذاشتم با دوغ و سماغ و لیمو ترش فراوون خوردم بلکه بهتر بشم.
از عصری به این ور کمکم حالم بهتر شد و تا شب خوب شدم. شوئر هم ناهار نیومد. عصری به بابی زنگ زدم که بیاد خونه غذا بگیره و ببره برا شوئر. اومد اون سه تا کیسه بزرگ رو برد انداخت بیرون. بعدم غذای شوئرو براش برد.
آخر شبم شوئر فسقلی رو از خونه بابی ورداشت و برگشت خونه.
همسایه طبقه اول آقای "ح" رو دیده بود و کلی حرف زده بودن. میگفت: آدم خوبیه. اونم دلش از دست آقای "ب" خون بود. میگفت: پول نمیده برای نقاشی راه پله. ما که تازه اومده بودیم اینجا اومد گفت: خونه رو سند زدین؟ منم گفتم: بله. گفت: میشه قولنامهتونو ببینم؟ منم با خودم گفتم: همسایهاس دیگه. قولنامه رو بهش دادم. نگو رفته کپی گرفته اطلاعات منم ورداشته ازم به خاطر خرید مال غیر شکایت کرده!!! مام یه روز مهمون داشتیم مامور اومد جلوی در که باید بیای کلانتری ازت شکایت شده. پا شدم رفتم دیدم آقای "ب" شکایت کرده. مدارک و سندمو دادم بیگناهیم ثابت شد، رئیس کلانتری هم به آقای "ب" گفت تو بیخود کردی از مردم الکی شکایت کردی.
در مورد موتور کولرم گفته: نمیدونم والله تا حالا همچین موردی اینجا پیش نیومده. 😑
به هر حال ما ۸۰۰ تومن موتور نو خریدیم. ۷۰۰ تومنم پول رنگ دادیم تا به این لحظه.
اما چهارشنبه که تولدم بود شوئر با کیک اومد خونه. منم کلی بغضی بودم آخه تنها بودیم. یاد پارسال میوفتادم که شوئر چه تولد دوست داشتنیای برام گرفت و چه سوپرایز قشنگی کرد. کاش کرونا بره. حتی حوصله عکس گرفتن هم نداشتم. به زور چند تا گرفتم. مامی و خواهرک گفتن که چقدر تو عکسات ناراحتی. ☹ گفتم که شوئر کادوی نقدی دوست نداره😂 چشمش زدم. پول ریخت تو کارت گفت: من فرصت ندارم خودت برو برا خودت خرید کن. منم فعلا دست نزدم به پوله چون این روزا واقعا پول لازمیم.
میز ناهارخوریمو تو دیوار گذاشتم ۷ تومن برا فروش. امروز کله سحر قبل اینکه صبونه بخوریم یکی اومد بخره. شوئر به من گفت تو برو تو اتاق به خاطر کرونا. اومدن دیدن و پسندیدن، بعد یهو فهمیدن ۷ تومنه. گفتن: ما فکر کردیم ۷۰۰ تومنه😂😂😂😂 شوئر گفت: بنده خدا میز فلزی چهار نفره رو هم الان ۷۰۰ تومن نمیدن، چرا این فکرو کردین آخه؟ بعد رفتنشون همه زمینو الکل زدیم و ضدعفونی کردیم.
ناهار قرمه سبزی گذاشتم. از صبحم مشغول کارتن کردن وسائلم. کاش زودتر جا به جا شیم و به آرامش برسیم. 😊
خدایا! شکرت...
بسم الله الرحمن الرحیم